بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۹ بازديد


چو دشت از گيا گشت چون پرنيان
ببستند گردان توران ميان
سپاهي بيامد ز تركان و چين
هم از گرزداران خاور زمين
كه آن را ميان و كرانه نبود
همان بخت نوذر جوانه نبود
چو لشكر به نزديك جيحون رسيد
خبر نزد پور فريدون رسيد
سپاه جهاندار بيرون شدند
ز كاخ همايون به هامون شدند
به راه دهستان نهادند روي
سپهدارشان قارن رزم‌جوي
شهنشاه نوذر پس پشت اوي
جهاني سراسر پر از گفت و گوي
چو لشكر به پيش دهستان رسيد
تو گفتي كه خورشيد شد ناپديد
سراپردهٔ نوذر شهريار
كشيدند بر دشت پيش حصار
خود اندر دهستان نياراست جنگ
برين بر نيامد زماني درنگ
كه افراسياب اندر ايران زمين
دو سالار كرد از بزرگان گزين
شماساس و ديگر خزروان گرد
ز لشكر سواران بديشان سپرد
ز جنگ آوران مرد چون سي هزار
برفتند شايستهٔ كارزار
سوي زابلستان نهادند روي
ز كينه به دستان نهادند روي
خبر شد كه سام نريمان بمرد
همي دخمه سازد ورا زال گرد
ازان سخت شادان شد افراسياب
بديد آنكه بخت اندر آمد به خواب
بيامد چو پيش دهستان رسيد
برابر سراپرده‌اي بركشيد
سپه را كه دانست كردن شمار
برو چارصد بار بشمر هزار
بجوشيد گفتي همه ريگ و شخ
بيابان سراسر چو مور و ملخ
ابا شاه نوذر صد و چل هزار
همانا كه بودند جنگي سوار
به لشكر نگه كرد افراسياب
هيوني برافگند هنگام خواب
يكي نامه بنوشت سوي پشنگ
كه جستيم نيكي و آمد به چنگ
همه لشكر نوذر ار بشكريم
شكارند و در زير پي بسپريم
دگر سام رفت از در شهريار
همانا نيايد بدين كارزار
ستودان همي سازدش زال زر
ندارد همي جنگ را پاي و پر
مرا بيم ازو بد به ايران زمين
چو او شد ز ايران بجوييم كين
همانا شماساس در نيمروز
نشستست با تاج گيتي فروز
به هنگام هر كار جستن نكوست
زدن راي با مرد هشيار و دوست
چو كاهل شود مرد هنگام كار
ازان پس نيابد چنان روزگار
هيون تكاور برآورد پر
بشد نزد سالار خورشيد فر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد