بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۳ بازديد


برآسود پس لشكر از هر دو روي
برفتند روز دوم جنگجوي
رده بركشيدند ايرانيان
چنان چون بود ساز جنگ كيان
چو افراسياب آن سپه را بديد
بزد كوس رويين و صف بركشيد
چنان شد ز گرد سواران جهان
كه خورشيد گفتي شد اندر نهان
دهاده برآمد ز هر دو گروه
بيابان نبود ايچ پيدا ز كوه
برانسان سپه بر هم آويختند
چو رود روان خون همي ريختند
به هر سو كه قارن شدي رزمخواه
فرو ريختي خون ز گرد سياه
كجا خاستي گرد افراسياب
همه خون شدي دشت چون رود آب
سرانجام نوذر ز قلب سپاه
بيامد به نزديك او رزمخواه
چنان نيزه بر نيزه انداختند
سنان يك به ديگر برافراختند
كه بر هم نپيچد بران گونه مار
شهان را چنين كي بود كارزار
چنين تا شب تيره آمد به تنگ
برو خيره شد دست پور پشنگ
از ايران سپه بيشتر خسته شد
وزان روي پيكار پيوسته شد
به بيچارگي روي برگاشتند
به هامون برافگنده بگذاشتند
دل نوذر از غم پر از درد بود
كه تاجش ز اختر پر از گرد بود
چو از دشت بنشست آواي كوس
بفرمود تا پيش او رفت طوس
بشد طوس و گستهم با او به هم
لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفت آنك در دل مرا درد چيست
همي گفت چندي و چندي گريست
از اندرز فرخ پدر ياد كرد
پر از خون جگر لب پر از باد سرد
كجا گفته بودش كه از ترك و چين
سپاهي بيايد به ايران زمين
ازيشان ترا دل شود دردمند
بسي بر سپاه تو آيد گزند
ز گفتار شاه آمد اكنون نشان
فراز آمد آن روز گردنكشان
كس از نامهٔ نامداران نخواند
كه چندين سپه كس ز تركان براند
شما را سوي پارس بايد شدن
شبستان بياوردن و آمدن
وزان جا كشيدن سوي زاوه كوه
بران كوه البرز بردن گروه
ازيدر كنون زي سپاهان رويد
وزين لشكر خويش پنهان رويد
ز كار شما دل شكسته شوند
برين خستگي نيز خسته شوند
ز تخم فريدون مگر يك دو تن
برد جان ازين بي‌شمار انجمن
ندانم كه ديدار باشد جزين
يك امشب بكوشيم دست پسين
شب و روز داريد كارآگهان
بجوييد هشيار كار جهان
ازين لشكر ار بد دهند آگهي
شود تيره اين فر شاهنشهي
شما دل مداريد بس مستمند
كه بايد چنين بد ز چرخ بلند
يكي را به جنگ اندر آيد زمان
يكي با كلاه مهي شادمان
تن كشته با مرده يكسان شود
تپد يك زمان بازش آسان شود
بدادش مران پندها چون سزيد
پس آن دست شاهانه بيرون كشيد
گرفت آن دو فرزند را در كنار
فرو ريخت آب از مژه شهريار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد