بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۵ بازديد


چو بشنيد نوذر كه قارن برفت
دمان از پسش روي بنهاد و تفت
همي تاخت كز روز بد بگذرد
سپهرش مگر زير پي نسپرد
چو افراسياب آگهي يافت زوي
كه سوي بيابان نهادست روي
سپاه انجمن كرد و پويان برفت
چو شير از پسش روي بنهاد و تفت
چو تنگ اندر آمد بر شهريار
همش تاختن ديد و هم كارزار
بدان سان كه آمد همي جست راه
كه تا بر سر آرد سري بي‌كلاه
شب تيره تا شد بلند آفتاب
همي گشت با نوذر افراسياب
ز گرد سواران جهان تار شد
سرانجام نوذر گرفتار شد
خود و نامداران هزار و دويست
تو گفتي كشان بر زمين جاي نيست
بسي راه جستند و بگريختند
به دام بلا هم برآويختند
چنان لشكري را گرفته به بند
بياورد با شهريار بلند
اگر با تو گردون نشيند به راز
هم از گردش او نيابي جواز
همو تاج و تخت بلندي دهد
همو تيرگي و نژندي دهد
به دشمن همي ماند و هم به دوست
گهي مغز يابي ازو گاه پوست
سرت گر بسايد به ابر سياه
سرانجام خاك است ازو جايگاه
وزان پس بفرمود افراسياب
كه از غار و كوه و بيابان و آب
بجوييد تا قارن رزم زن
رهايي نيابد ازين انجمن
چو بشنيد كاو پيش ازان رفته بود
ز كار شبستان برآشفته بود
غمي گشت ازان كار افراسياب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
كه قارن رها يافت از وي به جان
بران درد پيچيد و شد بدگمان
چنين گفت با ويسهٔ نامور
كه دل سخت گردان به مرگ پسر
كه چون قارن كاوه جنگ آورد
پلنگ از شتابش درنگ آورد
ترا رفت بايد ببسته كمر
يكي لشكري ساخته پرهنر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد