بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۴ بازديد


سوي شاه تركان رسيد آگهي
كزان نامداران جهان شد تهي
دلش گشت پر آتش از درد و غم
دو رخ را به خون جگر داد نم
برآشفت و گفتا كه نوذر كجاست
كزو ويسه خواهد همي كينه خواست
چه چاره است جز خون او ريختن
يكي كينهٔ نو برانگيختن
به دژخيم فرمود كو را كشان
ببر تا بياموزد او سرفشان
سپهدار نوذر چو آگاه شد
بدانست كش روز كوتاه شد
سپاهي پر از غلغل و گفت و گوي
سوي شاه نوذر نهادند روي
ببستند بازوش با بند تنگ
كشيدندش از جاي پيش نهنگ
به دشت آوريدندش از خيمه خوار
برهنه سر و پاي و برگشته كار
چو از دور ديدش زبان برگشاد
ز كين نياگان همي كرد ياد
ز تور و ز سلم اندر آمد نخست
دل و ديده از شرم شاهان بشست
بدو گفت هر بد كه آيد سزاست
بگفت و برآشفت و شمشير خواست
بزد گردن خسرو تاجدار
تنش را بخاك اندر افگند خوار
شد آن يادگار منوچهر شاه
تهي ماند ايران ز تخت و كلاه
ايا دانشي مرد بسيار هوش
همه چادر آزمندي مپوش
كه تخت و كله چون تو بسيار ديد
چنين داستان چند خواهي شنيد
رسيدي به جايي كه بشتافتي
سرآمد كزو آرزو يافتي
چه جويي از اين تيره خاك نژند
كه هم بازگرداندت مستمند
كه گر چرخ گردان كشد زين تو
سرانجام خاكست بالين تو
پس آن بستگان را كشيدند خوار
به جان خواستند آنگهي زينهار
چو اغريرث پرهنر آن بديد
دل او ببر در چو آتش دميد
همي گفت چندين سر بي‌گناه
ز تن دور ماند به فرمان شاه
بيامد خروشان به خواهشگري
بياراست با نامور داوري
كه چندين سرافراز گرد و سوار
نه با ترگ و جوشن نه در كارزار
گرفتار كشتن نه والا بود
نشيبست جايي كه بالا بود
سزد گر نيايد به جانشان گزند
سپاري هميدون به من شان ببند
بريشان يكي غار زندان كنم
نگهدارشان هوشمندان كنم
به ساري به زاري برآرند هوش
تو از خون به كش دست و چندين مكوش
ببخشيد جان‌شان به گفتار اوي
چو بشنيد با درد پيكار اوي
بفرمودشان تا به ساري برند
به غل و به مسمار و خواري برند
چو اين كرده شد ساز رفتن گرفت
زمين زير اسپان نهفتن گرفت
ز پيش دهستان سوي ري كشيد
از اسپان به رنج و به تك خوي كشيد
كلاه كياني به سر بر نهاد
به دينار دادن در اندرگشاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد