بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۶ بازديد


هيوني بياراست كاووس شاه
بفرمود تا بازگردد به راه
نويسندهٔ نامه را پيش خواند
به كرسي زر پيكرش برنشاند
يكي نامه فرمود پر خشم و جنگ
زبان تيز و رخساره چون بادرنگ
نخست آفرين كرد بر كردگار
خداوند آرامش و كارزار
خداوند بهرام و كيوان و ماه
خداوند نيك و بد و فر و جاه
بفرمان اويست گردان سپهر
ازو بازگسترده هرجاي مهر
ترا اي جوان تندرستي و بخت
هميشه بماناد با تاج و تخت
اگر بر دلت راي من تيره گشت
ز خواب جواني سرت خيره گشت
شنيدي كه دشمن به ايران چه كرد
چو پيروز شد روزگار نبرد
كنون خيره آزرم دشمن مجوي
برين بارگه بر مبر آبروي
منه با جواني سر اندر فريب
گر از چرخ‌گردان نخواهي نهيب
كه من زان فريبنده گفتار او
بسي بازگشتم ز پيكار او
ترا گر فريبد نباشد شگفت
مرا از خود اندازه بايد گرفت
نرفت ايچ با من سخن ز آشتي
ز فرمان من روي برگاشتي
همان رستم از گنج آراسته
نخواهد شدن سير از خواسته
ازان مردري تاج شاهنشهي
ترا شد سر از جنگ جستن تهي
در بي‌نيازي به شمشير جوي
به كشور بود شاه را آبروي
چو طوس سپهبد رسد پيش تو
بسازد چو بايد كم و بيش تو
گروگان كه داري به بند گران
هم اندر زمان باركن بر خران
پرستار وز خواسته هرچ هست
به زودي مر آن را به درگه فرست
تو شوكين و آويختن را بساز
ازين در سخن‌ها مگردان دراز
چو تو ساز جنگ شبيخون كني
ز خاك سيه رود جيحون كني
سپهبد سراندر نيارد به خواب
بيايد به جنگ تو افراسياب
و گر مهر داري بران اهرمن
نخواهي كه خواندت پيمان شكن
سپه طوس رد را ده و بازگرد
نه‌اي مرد پرخاش روز نبرد
تو با خوبرويان برآميختي
به بزم اندر از رزم بگريختي
نهادند بر نامه بر مهر شاه
هيون پر برآورد و ببريد راه
چو نامه به نزد سياووش رسيد
بران گونه گفتار ناخوب ديد
فرستاده را خواند و پرسيد چست
ازو كرد يكسر سخنها درست
بگفت آنك با پيلتن رفته بود
ز طوس و ز كاووس كاشفته بود
سياوش چو بشنيد گفتار اوي
ز رستم غمي گشت و برتافت روي
ز كار پدر دل پرانديشه كرد
ز تركان و از روزگار نبرد
همي گفت صد مرد ترك و سوار
ز خويشان شاهي چنين نامدار
همه نيك خواه و همه بي‌گناه
اگرشان فرستم به نزديك شاه
نپرسد نه انديشد از كارشان
همانگه كند زنده بر دارشان
به نزديك يزدان چه پوزش برم
بد آيد ز كار پدر بر سرم
ور ايدونك جنگ آورم بي‌گناه
چنان خيره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد اين بد ز من
گشايند بر من زبان انجمن
وگر بازگردم به نزديك شاه
به طوس سپهبد سپارم سپاه
ازو نيز هم بر تنم بد رسد
چپ و راست بد بينم و پيش بد
نيايد ز سودابه خود جز بدي
ندانم چه خواهد رسيد ايزدي
دو تن را ز لشكر ز كندآوران
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
بران رازشان خواند نزديك خويش
بپرداخت ايوان و بنشاند پيش
كه رازش به هم بود با هر دو تن
ازان پس كه رستم شد از انجمن
بديشان چنين گفت كز بخت بد
فراوان همي بر تنم بد رسد
بدان مهرباني دل شهريار
بسان درختي پر از برگ و بار
چو سودابه او را فريبنده گشت
تو گفتي كه زهر گزاينده گشت
شبستان او گشت زندان من
غمي شد دل و بخت خندان من
چنين رفت بر سر مرا روزگار
كه با مهر او آتش آورد بار
گزيدم بدان شوربختيم جنگ
مگر دور مانم ز چنگ نهنگ
به بلخ اندرون بود چندان سپاه
سپهبد چو گرسيوز كينه‌خواه
نشسته به سغد اندرون شهريار
پر از كينه با تيغ زن صدهزار
برفتيم بر سان باد دمان
نجستيم در جنگ ايشان زمان
چو كشور سراسر بپرداختند
گروگان و آن هديه‌ها ساختند
همه موبدان آن نمودند راه
كه ما بازگرديم زين رزم‌گاه
پسندش نيامد همي كار من
بكوشد به رنج و به آزار من
به خيره همي جنگ فرمايدم
بترسم كه سوگند بگزايدم
وراگر ز بهر فزونيست جنگ
چو گنج آمد و كشور آمد به چنگ
چه بايد همي خيره خون ريختن
چنين دل به كين اندر آويختن
همي سر ز يزدان نبايد كشيد
فراوان نكوهش ببايد شنيد
دو گيتي همي برد خواهد ز من
بمانم به كام دل اهرمن
نزادي مرا كاشكي مادرم
وگر زاد مرگ آمدي بر سرم
كه چندين بلاها ببايد كشيد
ز گيتي همي زهر بايد چشيد
بدين گونه پيمان كه من كرده‌ام
به يزدان و سوگندها خورده‌ام
اگر سر بگردانم از راستي
فراز آيد از هر سوي كاستي
پراگنده شد در جهان اين سخن
كه با شاه تركان فگنديم بن
زبان برگشايند هر كس به بد
به هرجاي بر من چنان چون سزد
به كين بازگشتن بريدن ز دين
كشيدن سر از آسمان و زمين
چنين كي پسندد ز من كردگار
كجا بر دهد گردش روزگار
شوم كشوري جويم اندر جهان
كه نامم ز كاووس ماند نهان
كه روشن زمانه بران سان بود
كه فرمان دادار گيهان بود
سري كش نباشد ز مغز آگهي
نه از بتري باز داند بهي
قباد آمد و رفت و گيتي سپرد
ورا نيز هم رفته بايد شمرد
تو اي نامور زنگه شاوران
بياراي تن را به رنج گران
برو تا به درگاه افرسياب
درنگي مباش و منه سر به خواب
گروگان و اين خواسته هرچ هست
ز دينار و ز تاج و تخت نشست
ببر همچنين جمله تا پيش اوي
بگويش كه ما را چه آمد به روي
بفرمود بهرام گودرز را
كه اين نامور لشكر و مرز را
سپردم ترا گنج و پيلان كوس
بمان تا بيايد سپهدار طوس
بدو ده تو اين لشكر و خواسته
همه كارها يكسر آراسته
يكايك برو بر شمر هرچ هست
ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست
چو بهرام بشنيد گفتار اوي
دلش گشت پيچان به تيمار اوي
بباريد خون زنگهٔ شاوران
بنفريد بر بوم هاماوران
پر از غم نشستند هر دو به هم
روانشان ز گفتار او شد دژم
بدو باز گفتند كاين راي نيست
ترا بي‌پدر در جهان جاي نيست
يكي نامه بنويس نزديك شاه
دگر باره زو پيلتن را بخواه
اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز
مكن خيره انديشهٔ دل دراز
مگردان به ما بر دژم روزگار
چو آمد درخت بزرگي به بار
نپذرفت زان دو خردمند پند
دگرگونه بد راز چرخ بلند
چنين داد پاسخ كه فرمان شاه
برانم كه برتر ز خورشيد و ماه
وليكن به فرمان يزدان دلير
نباشد ز خاشاك تا پيل و شير
كسي كاو ز فرمان يزدان بتافت
سراسيمه شد خويشتن را نيافت
همي دست يازيد بايد به خون
به كين دو كشور بدن رهنمون
وزان پس كه داند كزين كارزار
كرا بركشد گردش روزگار
ز بهر نوا هم بيازارد او
سخنهاي گم كرده بازآرد او
همان خشم و پيگار بار آورد
سرشك غم اندر كنار آورد
اگر تيره‌تان شد دل از كار من
بپيچيد سرتان ز گفتار من
فرستاده خود باشم و رهنماي
بمانم برين دشت پرده‌سراي
سياوش چو پاسخ چنين داد باز
بپژمرد جان دو گردن فراز
ز بيم جداييش گريان شدند
چو بر آتش تيز بريان شدند
همي ديد چشم بد روزگار
كه اندر نهان چيست با شهريار
نخواهد بدن نيز ديدار او
ازان چشم گريان شد از كار او
چنين گفت زنگه كه ما بنده‌ايم
به مهر سپهبد دل آگنده‌ايم
فداي تو بادا تن و جان ما
چنين باد تا مرگ پيمان ما
چو پاسخ چنين يافت از نيكخواه
چنين گفت با زنگه بيدار شاه
كه رو شاه توران سپه را بگوي
كه زين كار ما را چه آمد بروي
ازين آشتي جنگ بهر منست
همه نوش تو درد و زهر منست
ز پيمان تو سر نگردد تهي
وگر دور مانم ز تخت مهي
جهاندار يزدان پناه منست
زمين تخت و گردون كلاه منست
و ديگر كه بر خيره ناكرده كار
نشايست رفتن بر شهريار
يكي راه بگشاي تا بگذرم
بجايي كه كرد ايزد آبشخورم
يكي كشوري جويم اندر جهان
كه نامم ز كاووس ماند نهان
ز خوي بد او سخن نشنوم
ز پيگار او يك زمان بغنوم
بشد زنگه با نامور صد سوار
گروگان ببرد از در شهريار
چو در شهر سالار تركان رسيد
خروش آمد و ديده‌بانش بديد
پذيره شدش نامداري بزرگ
كجا نام او بود جنگي طورگ
چو زنگه بيامد به نزديك شاه
سپهدار برخاست از پيشگاه
گرفتش به بر تنگ و بنواختش
گرامي بر خويش بنشاختش
چو بنشست با شاه پيغام داد
سراسر سخنها بدو كرد ياد
چو بشنيد پيچان شد افراسياب
دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب
بفرمود تا جايگه ساختند
ورا چون سزا بود بنواختند
چو پيران بيامد تهي كرد جاي
سخن رفت با نامور كدخداي
ز كاووس وز خام گفتار او
ز خوي بد و راي و پيگار او
همي گفت و رخساره كرده دژم
ز كار سياووش دل پر ز غم
فرستادن زنگهٔ شاوران
همه ياد كرد از كران تا كران
بپرسيد كاين را چه درمان كنيم
وزين چاره جستن چه پيمان كنيم
بدو گفت پيران كه اي شهريار
انوشه بدي تا بود روزگار
تو از ما به هر كار داناتري
ببايستها بر تواناتري
گمان و دل و دانش و راي من
چنينست انديشه بر جاي من
كه هر كس كه بر نيكوي در جهان
توانا بود آشكار و نهان
ازين شاهزاده نگيرند باز
زگنج و ز رنج آنچ آيد فراز
من ايدون شنيدم كه اندر جهان
كسي نيست مانند او از مهان
به بالا و ديدار و آهستگي
به فرهنگ و راي و به شايستگي
هنر با خرد نيز بيش از نژاد
ز مادر چنو شاهزاده نزاد
بديدن كنون از شنيدن بهست
گرانمايه و شاهزاد و مهست
وگر خود جز اينش نبودي هنر
كه از خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و كلاه
همي از تو جويد بدين گونه راه
نه نيكو نمايد ز راه خرد
كزين كشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران
سر او همان از تو گردد گران
و ديگر كه كاووس شد پيرسر
ز تخت آمدش روزگار گذر
سياوش جوانست و با فرهي
بدو ماند آيين و تخت مهي
اگر شاه بيند به راي بلند
نويسد يكي نامهٔ سودمند
چنان چون نوازنده فرزند را
نوازد جوان خردمند را
يكي جاي سازد بدين كشورش
بدارد سزاوار اندر خورش
بر آيين دهد دخترش را بدوي
بداردش با ناز و با آبروي
مگر كاو بماند به نزديك شاه
كند كشور و بومت آرامگاه
و گر باز گردد سوي شهريار
ترا بهتري باشد از روزگار
سپاسي بود نزد شاه زمين
بزرگان گيتي كنند آفرين
برآسايد از كين دو كشور مگر
اگر آردش نزد ما دادگر
ز داد جهان آفرين اين سزاست
كه گردد زمانه بدين جنگ راست
چو سالار گفتار پيران شنيد
چنان هم همه بودنيها بديد
پس انديشه كرد اندر آن يك زمان
همي داشت بر نيك و بد بر گمان
چنين داد پاسخ به پيران پير
كه هست اينك گفتي همه دلپذير
وليكن شنيدم يكي داستان
كه باشد بدين راي همداستان
كه چون بچهٔ شير نر پروري
چو دندان كند تيز كيفر بري
چو با زور و با چنگ برخيزد او
به پروردگار اندر آويزد او
بدو گفت پيران كاندر خرد
يكي شاه كندآوران بنگرد
كسي كز پدر كژي و خوي بد
نگيرد ازو بدخويي كي سزد
نبيني كه كاووس ديرينه گشت
چو ديرينه گشت او ببايد گذشت
سياوش بگيرد جهان فراخ
بسي گنج بي‌رنج و ايوان و كاخ
دو كشور ترا باشد و تاج و تخت
چنين خود كه يابد مگر نيك‌بخت
چو بشنيد افراسياب اين سخن
يكي راي با دانش افگند بن
دبير جهان‌ديده را پيش خواند
زبان برگشاد و سخن برفشاند
نخستين كه بر خامه بنهاد دست
به عنبر سر خامه را كرد مست
جهان آفرين را ستايش گرفت
بزرگي و دانش نمايش گرفت
كجا برترست از مكان و زمان
بدو كي رسد بندگي را گمان
خداوند جانست و آن خرد
خردمند را داد او پرورد
ازو باد بر شاهزاده درود
خداوند گوپال و شمشير و خود
خداوند شرم و خداوند باك
ز بيداد و كژي دل و دست پاك
شنيدم پيام از كران تا كران
ز بيدار دل زنگهٔ شاوران
غمي شد دلم زانك شاه جهان
چنين تيز شد با تو اندر نهان
وليكن به گيتي بجز تاج و تخت
چه جويد خردمند بيدار بخت
ترا اين همه ايدر آراستست
اگر شهرياري و گر خواستست
همه شهر توران برندت نماز
مرا خود به مهر تو باشد نياز
تو فرزند باشي و من چون پدر
پدر پيش فرزند بسته كمر
چنان دان كه كاووس بر تو به مهر
بران گونه يك روز نگشاد چهر
كجا من گشايم در گنج بست
سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت بي‌رنج فرزندوار
به گيتي تو ماني زمن يادگار
چو از كشورم بگذري در جهان
نكوهش كنندم كهان و مهان
وزين روي دشوار يابي گذر
مگر ايزدي باشد آيين و فر
بدين راه پيدا نبيني زمين
گذر كرد بايد به درياي چين
ازين كرد يزدان ترا بي نياز
هم ايدر بباش و به خوبي بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست
به رفتن بهانه نبايدت جست
چو راي آيدت آشتي با پدر
سپارم ترا تاج و زرين كمر
كه ز ايدر به ايران شوي با سپاه
ببندم به دلسوزگي با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ دير
كهن شد سرش گردد از جنگ سير
گر آتش ببيند پي شصت و پنج
رسد آتش از باد پيري به رنج
ترا باشد ايران و گنج و سپاه
ز كشور به كشور رساند كلاه
پذيرفتم از پاك يزدان كه من
بكوشم به خوبي به جان و به تن
نفرمايم و خود نسازم به بد
به انديشه دل را نيازم به بد
چو نامه به مهر اندر آورد شاه
بفرمود تا زنگهٔ نيك‌خواه
به زودي به رفتن ببندد كمر
يكي خلعت آراست با سيم و زر
يكي اسپ بر سر ستام گران
بيامد دمان زنگهٔ شاوران
چو نزديك تخت سياوش رسيد
بگفت آنچ پرسيد و بشنيد و ديد
سياوش به يك روي زان شاد شد
به ديگر پر از درد و فرياد شد
كه دشمن همي دوست بايست كرد
ز آتش كجا بردمد باد سرد
يكي نامه بنوشت نزد پدر
همه ياد كرد آنچ بد در به در
كه من با جواني خرد يافتم
بهر نيك و بد نيز بشتافتم
از آن زن يكي مغز شاه جهان
دل من برافروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نخست
ز خون دلم رخ ببايست شست
ببايست بر كوه آتش گذشت
مرا زار بگريست آهو به دشت
ازان ننگ و خواري به جنگ آمدم
خرامان به چنگ نهنگ آمدم
دو كشور بدين آشتي شاد گشت
دل شاه چون تيغ پولاد گشت
نيايد همي هيچ كارش پسند
گشادن همان و همان بود بند
چو چشمش ز ديدار من گشت سير
بر سير ديده نباشند دير
ز شادي مبادا دل او رها
شدم من ز غم در دم اژدها
ندانم كزين كار بر من سپهر
چه دارد به راز اندر از كين و مهر
ازان پس بفرمود بهرام را
كه اندر جهان تازه كن كام را
سپردم ترا تاج و پرده‌سراي
همان گنج آگنده و تخت و جاي
درفش و سواران و پيلان كوس
چو ايدر بيايد سپهدار طوس
چنين هم پذيرفته او را سپار
تو بيدار دل باش و به روزگار
ز ديده بباريد خوناب زرد
لب رادمردان پر از باد سرد
ز لشكر گزين كرد سيصد سوار
همه گرد و شايستهٔ كارزار
صد اسپ گزيده به زرين ستام
پرستار و زرين كمر صد غلام
بفرمود تا پيش او آورند
سليح و ستام و كمر بشمرند
درم نيز چندان كه بودش به كار
ز دينار وز گوهر شاهوار
ازان پس گرانمايگان را بخواند
سخنهاي بايسته چندي براند
چنين گفت كز نزد افراسياب
گذشتست پيران بدين روي آب
يكي راز پيغام دارد به من
كه ايمن به دويست از انجمن
همي سازم اكنون پذيره شدن
شما را هم ايدر ببايد بدن
همه سوي بهرام داريد روي
مپيچد دل را ز گفتار اوي
همي بوسه دادند گردان زمين
بران خوب سالار باآفرين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد