بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۲ بازديد


همان چون بگفت اين سخن شهريار
زرير سپهدار و اسفنديار
كشيدند شمشير و گفتند اگر
كسي باشد اندر جهان سربسر
كه نپسندد او را به دين‌آوري
سر اندر نيارد به فرمانبري
نيايد بدرگاه فرخنده شاه
نبندد ميان پيش رخشنده گاه
نگريد ازو راه و دين بهي
مرين دين به را نباشد رهي
به شمشير جان از تنش بر كنيم
سرش را به دار برين بر كنيم
سپهدار ايران كه نامش زرير
نبرده دليري چو درنده شير
به شاه جهان گفت آزاده‌وار
كه دستور باشد مرا شهريار
كه پاسخ كنم جادو ارجاسپ را
پسند آمد اين شاه گشتاسپ را
بدو گفت برخيز و پاسخ كنش
نكال تگينان خلخ كنش
زرير گرانمايه و اسفنديار
چو جاماسپ دستور ناباك‌دار
ز پيشش برفتند هر سه به هم
شده سر پر از كين و دلها دژم
نوشتند نامه به ارجاسپ زشت
هم اندر خور آن كجا او نوشت
زريز سپهبد گرفتش به دست
چنان هم گشاده ببردش نبست
سوي شاه برد و برو بر بخواند
جهانجوي گشتاسپ خيره بماند
ز دانا سپهبد زرير سوار
ز جاماسپ و ز فرخ اسفنديار
ببست و نوشت اندرو نام خويش
فرستادگان را همه خواند پيش
بگيريد گفت اين و زي او بريد
نگر زين سپس راه را نسپريد
كه گر نيستي اندر استا و زند
فرستاده را زينهار از گزند
ازين خواب بيدارتان كردمي
همان زنده بر دارتان كردمي
چنين تا بدانستي آن گرگسار
كه گردن نيازد ابا شهريار
بينداخت نامه بگفتا رويد
مرين را سوي ترك جادو بريد
بگوييد هوشت فراز آمدست
به خون و به خاكت نياز آمدست
زده باد گردنت خسته ميان
به خاك اندرون ريخته استخوان
درين ماه ار ايدونك خواهد خداي
بپوشم به رزم آهنينه قباي
به توران زمين اندر آرم سپاه
كنم كشور گرگساران تباه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد