بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۵ بازديد


چو از بلخ بامي به جيحون رسيد
سپهدار لشكر فرود آوريد
بشد شهريار از ميان سپاه
فرود آمد از باره بر شد به گاه
بخواند او گرانمايه جاماسپ را
كجا رهنمون بود گشتاسپ را
سر موبدان بودو شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان
چنان پاك تن بود و تابنده جان
كه بودي بر او آشكارا نهان
ستاره‌شناس و گرانمايه بود
ابا او به دانش كرا پايه بود
بپرسيد ازو شاه و گفتا خداي
ترا دين به داد و پاكيزه راي
چو تو نيست اندر جهان هيچ كس
جهاندار دانش ترا داد و بس
ببايدت كردن ز اختر شمار
بگويي همي مر مرا روي كار
كه چون باشد آغاز و فرجام جنگ
كرا بيشتر باشد اينجا درنگ
نيامد خوش آن پير جاماسپ را
به روي دژم گفت گشتاسپ را
كه ميخواستم كايزد دادگر
ندادي مرا اين خرد وين هنر
مرا گر نبودي خرد شهريار
نكردي زمن بودني خواستار
مگر با من از داد پيمان كند
كه نه بد كند خود نه فرمان كند
جهانجوي گفتا به نام خداي
بدين و به دين آور پاك راي
به جان زرير آن نبرده سوار
به جان گرانمايه اسفنديار
كه نه هرگزت روي دشمن كنم
نفرمايمت بد نه خود من كنم
تو هرچ اندرين كار داني بگوي
كه تو چاره‌داني و من چاره‌جوي
خردمند گفت اين گرانمايه شاه
هميشه بتو تازه بادا كلاه
ز بنده ميازار و بنداز خشم
خنك آنكسي كو نبيند به چشم
بدان اي نبرده كي نامجوي
چو در رزم روي اندر آري بروي
بدانگه كجا بانگ و ويله كنند
تو گويي همي كوه را بركنند
به پيش اندر آيند مردان مرد
هوا تيره گردد ز گرد نبرد
جهان را ببيني بگشته كبود
زمين پر ز آتش هوا پر زدود
وزان زخم آن گرزهاي گران
چنان پتك پولاد آهنگران
به گوش اندر آيد ترنگا ترنگ
هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ
شكسته شود چرخ گردونها
زمين سرخ گردد از ان خونها
تو گويي هوا ابر دارد همي
وزان ابر الماس بارد همي
بسي بي پدر گشته بيني پسر
بسي بي پسر گشته بيني پدر
نخستين كس نام‌دار اردشير
پس شهريار آن نبرده دلير
به پيش افگند اسپ تازان خويش
به خاك افگند هر ك آيدش پيش
پياده كند ترك چندان سوار
كز اختر نباشد مر آن را شمار
وليكن سرانجام كشته شود
نكونامش اندر نوشته شود
دريغ آنچنان مرد نام آورا
ابا رادمردان همه سرورا
پس آزاده شيدسپ فرزند شاه
چو رستم درآيد به روي سپاه
پس آنگاه مر تيغ را بركشد
بتازد بسي اسپ و دشمن كشد
بسي نامداران و گردان چين
كه آن شير مرد افگند بر زمين
سرانجام بختش كند خاكسار
برهنه كند آن سر تاجدار
بيايد پس آنگاه فرزند من
ببسته ميان را جگر بند من
ابر كين شيدسپ فرزند شاه
به ميدان كند تيز اسپ سياه
بسي رنج بيند به رزم اندرون
شه خسروان را بگويم كه چون
درفش فروزندهٔ كاويان
بيفگنده باشند ايرانيان
گرامي بگيرد به دندان درفش
به دندان بدارد درفش بنفش
به يك دست شمشير و ديگر كلاه
به دندان درفش فريدون شاه
برين سان همي‌افگند دشمنان
همي بركند جان آهرمنان
سرانجام در جنگ كشته شود
نكو نامش اندر نوشته شود
پس ازاده بستور پور زرير
به پيش افگند اسپ چون نره شير
بسي دشمنان را كند ناپديد
شگفتي‌تر از كار او كس نديد
چو آيد سرانجام پيروز باز
ابر دشمنان دست كرده دراز
بيايد پس آن برگزيده سوار
پس شهريار جهان نامدار
ز آهرمنان بفگند شست گرد
نمايد يكي پهلوي دستبرد
سرانجام تركان به تيرش زنند
تن پيلوارش به خاك افگنند
بيايد پس آن نره شير دلير
سوار دلاور كه نامش زرير
به پيش اندر آيد گرفته كمند
نشسته بر اسفندياري سمند
ابا جوشن زر درخشان چو ماه
بدو اندرون خيره گشته سپاه
بگيرد ز گردان لشكر هزار
ببندد فرستد بر شهريار
به هر سو كجا بنهد آن شاه روي
همي راند از خون بدخواه جوي
نه استد كس آن پهلوان شاه را
ستوه آورد شاه خرگاه را
پس افگنده بيند بزرگ اردشير
سيه گشته رخسار و تن چون زرير
بگريد برو زار و گردد نژند
برانگيزد اسفندياري سمند
به خاقان نهد روي پر خشم و تيز
تو گويي نديدست هرگز گريز
چو اندر ميان بيند ارجاسپ را
ستايش كند شاه گشتاسپ را
صف دشمنان سر بسر بردرد
ز گيتي سوي هيچ كس ننگرد
همي خواند او زند زردشت را
به يزدان نهاده كيي پشت را
سرانجام گردد برو تيره‌بخت
بريده كندش آن نكو تاج و تخت
بيايد يكي نام او بيدرفش
به سرنيزه دارد درفش بنفش
نيارد شدن پيش گرد گزين
نشيند به راه وي اندر كمين
باستد بران راه چون پيل مست
يكي تيغ زهر آب داده به دست
چو شاه جهان بازگردد ز رزم
گرفته جهان را و كشته گرزم
بيندازد آن ترك تيري بروي
نيارد شدن آشكارا بروي
پس از دست آن بيدرفش پليد
شود شاه آزادگان ناپديد
به تركان برد باره و زين اوي
بخواهد پسرت آن زمان كين اوي
پس آن لشكر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شير سترگ
همي تازند اين بر آن آن برين
ز خون يلان سرخ گردد زمين
يلان را بباشد همه روي زرد
چو لرزه برافتد به مردان مرد
برآيد به خورشيد گرد سپاه
نبيند كس از گرد تاريك راه
فروغ سر نيزه و تير و تيغ
بتابد چنان چون ستاره ز ميغ
وزان زخم مردان كجا مي‌زنند
و بر يكدگر بر همي افگند
همه خسته و كشته بر يكدگر
پسر بر پدر بر پدر بر پسر
وزان ناله و زاري خستگان
به بند اندر آيند نابستگان
شود كشته چندان ز هر سو سپاه
كه از خونشان پر شود رزمگاه
پس آن بيدرفش پليد و سترگ
به پيش اندر آيد چو ارغنده گرگ
همان تيغ زهر آب داده به دست
همي تازد او باره چون پيل مست
به دست وي اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزينان شاه
بيايد پس آن فرخ اسفنديار
سپاه از پس پشت و يزدانش يار
ابر بيدرفش افگند اسپ تيز
برو جامه پر خون و دل پر ستيز
مر او را يكي تيغ هندي زند
ز بر نيمهٔ تنش زير افگند
بگيرد پس آن آهنين گرز را
بتاباند آن فره و برز را
به يك حمله از جايشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمين كي هلد
بنوك سر نيزه‌شان بر چند
كندشان تبه پاك و بپراگند
گريزد سرانجام سالار چين
از اسفنديار آن گو بافرين
به تركان نهد روي بگريخته
شكسته سپر نيزها ريخته
بيابان گذارد به اندك سپاه
شود شاه پيروز و دشمن تباه
بدان اي گزيده شه خسروان
كه من هرچ گفتم نباشد جز آن
نباشد ازين يك سخن بيش و كم
تو زين پس مكن روي بر من دژم
كه من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت اي شاه پيروزگر
وزان كم بپرسيد فرخنده شاه
ازين ژرف دريا و تاريك راه
نديدم كه بر شاه بنهفتمي
وگرنه من اين راز كي گفتمي
چو شاه جهاندار بشنيد راز
بران گوشهٔ تخت خسپيد باز
ز دستش بيفتاد زرينه گرز
تو گفتي برفتش همي فر و برز
به روي اندر افتاد و بيهوش گشت
نگفتش سخن نيز و خاموش گشت
چو با هوش آمد جهان شهريار
فرود آمد از تخت و بگريست زار
چه بايد مرا گفت شاهي و گاه
كه روزم همي گشت خواهد سياه
كه آنان كه بر من گرامي‌ترند
گزين سپاهند و نامي‌ترند
همي رفت و خواهند از پيش من
ز تن بركنند اين دل ريش من
به جاماسپ گفت ار چنينست كار
به هنگام رفتن سوي كارزار
نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پير مادرم را
نفرمايمش نيز رفتن به رزم
سپه را سپارم به فرخ گرزم
كيان زادگان و جوانان من
كه هر يك چنانند چون جان من
بخوانم همه سربسر پيش خويش
زره‌شان نپوشم نشانم به پيش
چگونه رسد نوك تير خدنگ
برين آسمان بر شده كوه سنگ
خردمند گفتا به شاه زمين
كه اي نيك‌خو مهتر بافرين
گر ايشان نباشند پيش سپاه
نهاده بسر بر كياني كلاه
كه يارد شدن پيش تركان چين
كه بازآورد فره پاك دين
تو زين خاك برخيز و برشو به گاه
مكن فره پادشاهي تباه
كه داد خدايست وزين چاره نيست
خداوند گيتي ستمگاره نيست
ز اندوه خوردن نباشدت سود
كجا بودني بود و شد كار بود
مكن دلت را بيشتر زين نژند
بداد خداي جهان كن بسند
بدادش بسي پند و بشنيد شاه
چو خورشيد گون گشت بر شد به گاه
نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوي شاه چگل
از انديشهٔ دل نيامدش خواب
به رزم و به بزمش گرفته شتاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد