بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۳ بازديد


چو جاماسپ گفت اين سپيده دميد
فروغ ستاره بشد ناپديد
سپه را به هامون فرود آوريد
بزد كوس بر پيل و لشكر كشيد
وزانجا خراميد تا رزمگاه
فرود آوريد آن گزيده سپاه
به گاهي كه باد سپيده دمان
به كاخ آرد از باغ بوي گلان
فرستاده بد هر سوي ديده‌بان
چنانچون بود رسم آزادگان
بيامد سواري و گفتا به شاه
كه شاها به نزديكي آمد سپاه
سپاهيست اي شهريار زمين
كه هرگز چنان نامد از ترك و چين
به نزديكي ما فرود آمدند
به كوه و در و دشت خيمه زدند
سپهدارشان ديده‌بان برگزيد
فرستاد و ديده به ديده رسيد
پس آزاده گشتاسپ شاه دلير
سپهبدش را خواند فرخ زرير
درفشي بدو داد و گفتا بتاز
بياراي پيلان و لشكر بساز
سپهبد بشد لشكرش راست كرد
همي رزم سالار چين خواست كرد
بدادش جهاندار پنجه هزار
سوار گزيده به اسفنديار
بدو داد يك دست زان لشكرش
كه شيري دلش بود و پيلي برش
دگر دست لشكرش را همچنان
برآراست از شير دل سركشان
به گرد گرامي سپرد آن سپاه
كه شير جهان بود و همتاي شاه
پس پشت لشكر به بستور داد
چراغ سپهدار خسرو نژاد
چو لشكر بياراست و بر شد به كوه
غمي گشته از رنج و گشته ستوه
نشست از بر خوب تابنده گاه
همي كرد زانجا به لشكر نگاه
پس ارجاسپ شاه دليران چين
بياراست لشكرش را همچنين
جدا كرد از خلخي سي هزار
جهان آزموده نبرده سوار
فرستادشان سوي آن بيدرفش
كه كوس مهين داشت و رنگين درفش
بدو داد يك دست زان لشكرش
كه شير ژيان نامدي همبرش
دگر دست را داد بر گرگسار
بدادش سوار گزين صدهزار
ميان‌گاه لشكرش را همچنين
سپاهي بياراست خوب و گزين
بدادش بدان جادوي خويش كام
كجا نام خواست و هزارانش نام
خود و صدهزاران سواران گرد
نموده همه در جهان دستبرد
نگاهش همي داشت پشت سپاه
همي كرد هر سوي لشكر نگاه
پسر داشتي يك گرانمايه مرد
جهانديده و ديده هر گرم و سرد
سواري جهانديده نامش كهرم
رسيده بسي بر سرش سرد و گرم
مران پور خود را سپهدار كرد
بران لشكر گشن سالار كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد