بخش ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۷

۳۴ بازديد


سپيده همانگه ز كه بر دميد
ميان شب تيره اندر چميد
بپوشيد رستم سليح نبرد
همي از جهان آفرين ياد كرد
چو آمد بر لشكر نامدار
كه كين جويد از رزم اسفنديار
بدو گفت برخيز ازين خواب خوش
برآويز با رستم كينه‌كش
چو بشنيد آوازش اسفنديار
سليح جهان پيش او گشت خوار
چنين گفت پس با پشوتن كه شير
بپيچد ز چنگال مرد دلير
گماني نبردم كه رستم ز راه
به ايوان كشد ببر و گبر و كلاه
همان باركش رخش زيراندرش
ز پيكان نبود ايچ پيدا برش
شنيدم كه دستان جادوپرست
به هنگام يازد به خورشيد دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد
برابر نكردم پس اين با خرد
پشوتن بدو گفت پر آب چشم
كه بر دشمنت باد تيمار و خشم
چه بودت كه امروز پژمرده‌اي
همانا به شب خواب نشمرده‌اي
ميان جهان اين دو يل را چه بود
كه چندين همي رنج بايد فزود
بدانم كه بخت تو شد كندرو
كه كين آورد هر زمان نو به نو
بپوشيد جوشن يل اسفنديار
بيامد بر رستم نامدار
خروشيد چون روي رستم بديد
كه نام تو باد از جهان ناپديد
فراموش كردي تو سگزي مگر
كمان و بر مرد پرخاشخر
ز نيرنگ زالي بدين سان درست
وگرنه كه پايت همي گور جست
بكوبمت زين گونه امروز يال
كزين پس نبيند ترا زنده زال
چنين گفت رستم به اسفنديار
كه اي سير ناگشته از كارزار
بترس از جهاندار يزدان پاك
خرد را مكن با دل اندر مغاك
من امروز نز بهر جنگ آمدم
پي پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بيداد كوشي همي
دو چشم خرد را بپوشي همي
به خورشيد و ماه و به استا و زند
كه دل را نراني به راه گزند
نگيري به ياد آن سخنها كه رفت
وگر پوست بر تن كسي را بكفت
بيابي ببيني يكي خان من
روندست كام تو بر جان من
گشايم در گنج ديرينه باز
كجا گرد كردم به سال دراز
كنم بار بر بارگيهاي خويش
به گنجور ده تا براند ز پيش
برابر همي با تو آيم به راه
كنم هرچ فرمان دهي پيش شاه
اگر كشتنيم او كشد شايدم
همان نيز اگر بند فرمايدم
همي چاره جويم كه تا روزگار
ترا سير گرداند از كارزار
نگه كن كه داناي پيشي چه گفت
كه هرگز مباد اختر شوم جفت
چنين داد پاسخ كه مرد فريب
نيم روز پرخاش و روز نهيب
اگر زنده خواهي كه ماند به جاي
نخستين سخن بند بر نه به پاي
از ايوان و خان چند گويي همي
رخ آشتي را بشويي همي
دگر باره رستم زبان برگشاد
مكن شهريارا ز بيداد ياد
مكن نام من در جهان زشت و خوار
كه جز بد نيايد ازين كارزار
هزارانت گوهر دهم شاهوار
همان يارهٔ زر با گوشوار
هزارانت بنده دهم نوش‌لب
پرستنده باشد ترا روز و شب
هزارت كنيزك دهم خلخي
كه زيباي تاج‌اند با فرخي
دگر گنج سام نريمان و زال
گشايم به پيش تو اي بي‌همال
همه پاك پيش تو گرد آورم
ز زابلستان نيز مرد آورم
كه تا مر ترا نيز فرمان كنند
روان را به فرمان گروگان كنند
ازان پس به پيشت پرستارورا
دوان با تو آيم بر شهريار
ز دل دور كن شهريارا تو كين
مكن ديو را با خرد همنشين
جز از بند ديگر ترا دست هست
بمن بر كه شاهي و يزدان پرست
كه از بند تا جاودان نام بد
بماند به من وز تو انجام بد
به رستم چنين گفت اسفنديار
كه تا چندگويي سخن نابكار
مرا گويي از راه يزدان بگرد
ز فرمان شاه جهانبان بگرد
كه هركو ز فرمان شاه جهان
بگردد سرآيد بدو بر زمان
جز از بند گر كوشش (و) كارزار
به پيشم دگرگونه پاسخ ميار
به تندي به پاسخ گو نامدار
چنين گفت كاي پرهنر شهريار
همي خوار داري تو گفتار من
به خيره بجويي تو آزار من
چنين داد پاسخ كه چند از فريب
همانا به تنگ اندر آمد نشيب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد