بخش ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸

۳۵ بازديد


بدانست رستم كه لابه به كار
نيايد همي پيش اسفنديار
كمان را به زه كرد و آن تير گز
كه پيكانش را داده بد آب رز
همي راند تير گز اندر كمان
سر خويش كرده سوي آسمان
همي گفت كاي پاك دادار هور
فزايندهٔ دانش و فر و زور
همي بيني اين پاك جان مرا
توان مرا هم روان مرا
كه چندين بپيچم كه اسفنديار
مگر سر بپيچاند از كارزار
تو داني كه بيداد كوشد همي
همي جنگ و مردي فروشد همي
به بادافره اين گناهم مگير
توي آفرينندهٔ ماه و تير
چو خودكامه جنگي بديد آن درنگ
كه رستم همي دير شد سوي جنگ
بدو گفت كاي سگزي بدگمان
نشد سير جانت ز تير و كمان
ببيني كنون تير گشتاسپي
دل شير و پيكان لهراسپي
يكي تير بر ترگ رستم بزد
چنان كز كمان سواران سزد
تهمتن گز اندر كمان راند زود
بران سان كه سيمرغ فرموده بود
بزد تير بر چشم اسفنديار
سيه شد جهان پيش آن نامدار
خم آورد بالاي سرو سهي
ازو دور شد دانش و فرهي
نگون شد سر شاه يزدان‌پرست
بيفتاد چاچي كمانش ز دست
گرفته بش و يال اسپ سياه
ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چنين گفت رستم به اسفنديار
كه آوردي آن تخم زفتي به بار
تو آني كه گفتي كه رويين تنم
بلند آسمان بر زمين بر زنم
من از شست تو هشت تير خدنگ
بخوردم نناليدم از نام و ننگ
به يك تير برگشتي از كارزار
بخفتي بران بارهٔ نامدار
هم‌اكنون به خاك اندر آيد سرت
بسوزد دل مهربان مادرت
هم‌انگه سر نامبردار شاه
نگون اندر آمد ز پشت سپاه
زماني همي بود تا يافت هوش
بر خاك بنشست و بگشاد گوش
سر تير بگرفت و بيرون كشيد
همي پر و پيكانش در خون كشيد
همانگه به بهمن رسيد آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
بيامد به پيش پشوتن بگفت
كه پيكار ما گشت با درد جفت
تن ژنده پيل اندر آمد به خاك
دل ما ازين درد كردند چاك
برفتد هر دو پياده دوان
ز پيش سپه تا بر پهلوان
بديدند جنگي برش پر ز خون
يكي تير پرخون به دست اندرون
پشوتن بر و جامه را كرد چاك
خروشان به سر بر همي كرد خاك
همي گشت بهمن به خاك اندرون
بماليد رخ را بدان گرم خون
پشوتن همي گفت راز جهان
كه داند ز دين‌آوران و مهان
چو اسفندياري كه از بهر دين
به مردي برآهيخت شمشير كين
جهان كرد پاك از بد بت‌پرست
به بد كار هرگز نيازيد دست
به روز جواني هلاك آمدش
سر تاجور سوي خاك آمدش
بدي را كزو هست گيتي به درد
پرآزار ازو جان آزاد مرد
فراوان برو بگذرد روزگار
كه هرگز نبيند بد كارزار
جوانان گرفتندش اندر كنار
همي خون ستردند زان شهريار
پشوتن بروبر همي مويه كرد
رخي پر ز خون و دلي پر ز درد
همي گفت زار اي يل اسفنديار
جهانجوي و از تخمهٔ شهريار
كه كند اين چنين كوه جنگي ز جاي
كه افگند شير ژيان را ز پاي
كه كند اين پسنديده دندان پيل
كه آگند با موج درياي نيل
چه آمد برين تخمه از چشم بد
كه بر بدكنش بي‌گمان بد رسد
كجا شد به رزم اندرون ساز تو
كجا شد به بزم آن خوش آواز تو
كجا شد دل و هوش و آيين تو
توانايي و اختر و دين تو
چو كردي جهان را ز بدخواه پاك
نيامدت از پيل وز شير باك
كنون آمدت سودمندي به كار
كه در خاك بيند ترا روزگار
كه نفرين برين تاج و اين تخت باد
بدين كوشش بيش و اين بخت باد
كه چو تو سواري دلير و جوان
سرافراز و دانا و روشن‌روان
بدين سان شود كشته در كارزار
به زاري سرآيد برو روزگار
كه مه تاج بادا و مه تخت شاه
مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
چنين گفت پر دانش اسفنديار
كه اي مرد داناي به روزگار
مكن خويشتن پيش من بر تباه
چنين بود بهر من از تاج و گاه
تن كشته را خاك باشد نهال
تو از كشتن من بدين سان منال
كجا شد فريدون و هوشنگ و جم
ز باد آمده باز گردد به دم
همان پاك‌زاده نياكان ما
گزيده سرافراز و پاكان ما
برفتند و ما را سپردند جاي
نماند كس اندر سپنجي سراي
فراوان بكوشيدم اندر جهان
چه در آشكار و چه اندر نهان
كه تا راي يزدان به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم
چو از من گرفت اي سخن روشني
ز بد بسته شد راه آهرمني
زمانه بيازيد چنگال تيز
نبد زو مرا روزگار گريز
اميد من آنست كاندر بهشت
دل‌افروز من بدرود هرچ كشت
به مردي مرا پور دستان نكشت
نگه كن بدين گز كه دارم به مشت
بدين چوب شد روزگارم به سر
ز سيمرغ وز رستم چاره‌گر
فسونها و نيرنگها زال ساخت
كه اروند و بند جهان او شناخت
چو اسفنديار اين سخن ياد كرد
بپيچيد و بگريست رستم به درد
چنين گفت كز ديو ناسازگار
ترا بهره رنج من آمد به كار
چنانست كو گفت يكسر سخن
ز مردي به كژي نيفگند بن
كه تا من به گيتي كمر بسته‌ام
بسي رزم گردنكشان جسته‌ام
سواري نديدم چو اسفنديار
زره‌دار با جوشن كارزار
چو بيچاره برگشتم از دست اوي
بديدم كمان و بر و شست اوي
سوي چاره گشتم ز بيچارگي
بدادم بدو سر به يكبارگي
زمان ورا در كمان ساختم
چو روزش سرآمد بينداختم
گر او را همي روز باز آمدي
مرا كار گز كي فراز آمدي
ازين خاك تيره ببايد شدن
به پرهيز يك دم نشايد زدن
همانست كز گز بهانه منم
وزين تيرگي در فسانه منم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد