بخش ۲۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹

۳۴ بازديد


چنين گفت با رستم اسفنديار
كه اكنون سرآمد مرا روزگار
تو اكنون مپرهيز و خيز ايدر آي
كه ما را دگرگونه‌تر گشت راي
مگر بشنوي پند و اندرز من
بداني سر مايه و ارز من
بكوشي و آن را بجاي آوري
بزرگي برين رهنماي آوري
تهمتن به گفتار او داد گوش
پياده بيامد برش با خروش
همي ريخت از ديدگان آب گرم
همي مويه كردش به آواي نرم
چو دستان خبر يافت از رزمگاه
ز ايوان چو باد اندر آمد به راه
ز خانه بيامد به دشت نبرد
دو ديده پر از آب و دل پر ز درد
زواره فرامرز چو بيهشان
برفتند چندي ز گردنكشان
خروشي برآمد ز آوردگاه
كه تاريك شد روي خورشيد و ماه
به رستم چنين گفت زال اي پسر
ترا بيش گريم به درد جگر
كه ايدون شنيدم ز داناي چين
ز اخترشناسان ايران زمين
كه هركس كه او خون اسفنديار
بريزد سرآيد برو روزگار
بدين گيتيش شوربختي بود
وگر بگذرد رنج و سختي بود
چنين گفت با رستم اسفنديار
كه از تو نديدم بد روزگار
زمانه چنين بود و بود آنچ بود
سخن هرچ گويم ببايد شنود
بهانه تو بودي پدر بد زمان
نه رستم نه سيمرغ و تير و كمان
مرا گفت رو سيستان را بسوز
نخواهم كزين پس بود نيمروز
بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج
بدو ماند و من بمانم به رنج
كنون بهمن اين نامور پور من
خردمند و بيدار دستور من
بميرم پدروارش اندر پذير
همه هرچ گويم ترا يادگير
به زابلستان در ورا شاد دار
سخنهاي بدگوي را ياد دار
بياموزش آرايش كارزار
نشستنگه بزم و دشت شكار
مي و رامش و زخم چوگان و كار
بزرگي و برخوردن از روزگار
چنين گفت جاماسپ گم بوده نام
كه هرگز به گيتي مبيناد كام
كه بهمن ز من يادگاري بود
سرافرازتر شهرياري بود
تهمتن چو بشنيد بر پاي خاست
ببر زد به فرمان او دست راست
كه تو بگذري زين سخن نگذرم
سخن هرچ گفتي به جاي آورم
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم بر سرش بر دلاراي تاج
ز رستم چو بشنيد گويا سخن
بدو گفت نوگير چون شد كهن
چنان دان كه يزدان گواي منست
برين دين به رهنماي منست
كزين نيكويها كه تو كرده‌اي
ز شاهان پيشين كه پرورده‌اي
كنون نيك نامت به بد بازگشت
ز من روي گيتي پرآواز گشت
غم آمد روان ترا بهره زين
چنين بود راي جهان‌آفرين
چنين گفت پس با پشوتن كه من
نجويم همي زين جهان جز كفن
چو من بگذرم زين سپنجي سراي
تو لشكر بياراي و شو باز جاي
چو رفتي به ايران پدر را بگوي
كه چون كام يابي بهانه مجوي
زمانه سراسر به كام تو گشت
همه مرزها پر ز نام تو گشت
اميدم نه اين بود نزديك تو
سزا اين بد از جان تاريك تو
جهان راست كردم به شمشير داد
به بد كس نيارست كرد از تو ياد
به ايران چو دين بهي راست شد
بزرگي و شاهي مرا خواست شد
به پيش سران پندها داديم
نهاني به كشتن فرستاديم
كنون زين سخن يافتي كام دل
بياراي و بنشين به آرام دل
چو ايمن شدي مرگ را دور كن
به ايوان شاهي يكي سور كن
ترا تخت سختي و كوشش مرا
ترا نام تابوت و پوشش مرا
چه گفت آن جهانديده دهقان پير
كه نگريزد از مرگ پيكان تير
مشو ايمن از گنج و تاج و سپاه
روانم ترا چشم دارد به راه
چو آيي بهم پيش داور شويم
بگوييم و گفتار او بشنويم
كزو بازگردي به مادر بگوي
كه سير آمد از رزم پرخاشجوي
كه با تير او گبر چون باد بود
گذر كرده بر كوه پولاد بود
پس من تو زود آيي اي مهربان
تو از من مرنج و مرنجان روان
برهنه مكن روي بر انجمن
مبين نيز چهر من اندر كفن
ز ديدار زاري بيفزايدت
كس از بخردان نيز نستايدت
همان خواهران را و جفت مرا
كه جويا بدندي نهفت مرا
بگويي بدان پرهنر بخردان
كه پدرود باشيد تا جاودان
ز تاج پدر بر سرم بد رسيد
در گنج را جان من شد كليد
فرستادم اينك به نزديك او
كه شرم آورد جان تاريك او
بگفت اين و برزد يكي تيز دم
كه بر من ز گشتاسپ آمد ستم
هم‌انگه برفت از تنش جان پاك
تن خسته افگنده بر تيره خاك
تهمتن بنزد پشوتن رسيد
همه جامه بر تن سراسر دريد
بر و جامه رستم همي پاره كرد
سرش پر ز خاك و دلش پر ز درد
همي گفت زار اي نبرده سوار
نيا شاه جنگي پدر شهريار
به خوبي شده در جهان نام من
ز گشتاسپ بد شد سرانجام من
چو بسيار بگريست با كشته گفت
كه اي در جهان شاه بي‌يار و جفت
روان تو بادا ميان بهشت
بدانديش تو بدرود هرچ كشت
زواره بدو گفت كاي نامدار
نبايست پذرفت زو زينهار
ز دهقان تو نشنيدي آن داستان
كه ياد آرد از گفتهٔ باستان
كه گر پروري بچهٔ نره‌شير
شود تيزدندان و گردد دلير
چو سر بركشد زود جويد شكار
نخست اندر آيد به پروردگار
دو پهلو برآشفته از خشم بد
نخستين ازان بد به زابل رسد
چو شد كشته شاهي چو اسفنديار
ببينند ازين پس بد روزگار
ز بهمن رسد بد به زابلستان
بپيچند پيران كابلستان
نگه كن كه چون او شود تاجدار
به پيش آورد كين اسفنديار
بدو گفت رستم كه با آسمان
نتابد بدانديش و نيكي گمان
من آن برگزيدم كه چشم خرد
بدو بنگرد نام ياد آورد
گر او بد كند پيچد از روزگار
تو چشم بلا را به تندي مخار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد