بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۳ بازديد


ز كرمان كس آمد سوي اصفهان
به جايي كه بودند ز ايران مهان
به نزديك پوشيده‌رويان شاه
بيامد يكي مرد با دستگاه
بديشان درود سكندر ببرد
همه كار دارا بر ايشان شمرد
چنين گفت كز مرگ شاهان داد
نباشد دل دشمن و دوست شاد
بدانيد كامروز دارا منم
گر او شد نهان آشكارا منم
فزونست ازان نيكويها كه بود
به تيمار رخ را نشايد شخود
همه مرگ راييم شاه و سپاه
اگر دير مانيم اگر چند گاه
بنه سوي شهر صطخر آوريد
بپويند ما نيز فخر آوريد
همانست ايران كه بود از نخست
بباشيد شادان‌دل و تن‌درست
نوشتند نامه به هر كشوري
به هر نامداري و هر مهتري
ز اسكندر فيلقوس بزرگ
جهانگير و با كينه‌جويان سترگ
بداد و دهش دل توانگر كنيد
بر آزادگي بر سر افسر كنيد
كه فرجام هم روزمان بگذرد
زمانه پي ما همي بشمرد
وي موبدان نامهٔي همچنين
پرافروزش و پوزش و آفرين
سر نامه از پادشاه كيان
سوي كاردانان ايرانيان
چو عنبر سر خامهٔ چين بشست
سر نامه بود آفرين از نخست
بران دادگر كو جهان آفريد
پس از آشكارا نهان آفريد
دو گيتي پديد آمد از كاف و نون
چراني به فرمان او در نه چون
سپهري برين سان كه بيني روان
توانا و دانا جز او را مخوان
بباشد به فرمان او هرچ خواست
همه بندگانيم و او پادشاست
ازو باد بر نامداران درود
بر اندازهٔ هر يكي بر فزود
جز از نيك‌نامي و فرهنگ و داد
ز كردار گيتي مگيريد ياد
به پيروزي اندر غم آمد مرا
به سور اندرون ماتم آمد مرا
بدارندهٔ آفتاب بلند
كه بر جان دارا نجستم گزند
مر آن شاه را دشمن از خانه بود
يكي بنده بودش نه بيگانه بود
كنون يافت بادافره ايزدي
چو بد ساخت آمد به رويش بدي
شما داد جوييد و پيمان كنيد
زبان را به پيمان گروگان كنيد
چو خواهيد كز چرخ يابيد بخت
ز من بدره و برده و تاج و تخت
پر از درد داراست روشن دلم
بكوشم كز اندرز او نگسلم
هرانكس كه آيد بدين بارگاه
درم يابد و ارج و تخت و كلاه
چو خواهد كه باشد به ايوان خويش
نگردد گريزان ز پيمان خويش
بيابند چيزي كه خواهد ز گنج
ازان پس نبيند كسي درد و رنج
درم را به نام سكندر زنيد
بكوشيد و پيمان ما مشكنيد
نشستنگه شهرياران خويش
بسازيد زين پس به آيين پيش
مداريد بازار بي‌پاسبان
كه راند همي نام من بر زبان
مداريد بي‌مرزبان مرز خويش
پديد آوريد اندرين ارز خويش
بدان تا نباشد ز دزدان گزند
بمانيد شادان‌دل و سودمند
ز هر شهر زيبا پرستندهٔي
پر از شرم بيداردل بندهٔي
كه شايد به مشكوي زرين ما
بداند پرستيدن آيين ما
چنان كو برفتن نباشد دژم
نشايد كه بر برده باشد ستم
فرستيد سوي شبستان ما
به نزديك خسروپرستان ما
غريبان كه بر شهرها بگذرند
چماننده پاي و لبان ناچرند
دل از عيب صافي و صوفي به نام
به دوريشي اندر دلي شادكام
ز خواهندگان نامشان سر كنيد
شمار اندر آغاز دفتر كنيد
هرآنكس كه هست از شما مستمند
كجا يافت از كارداري گزند
دل و پشت بيدادگر بشكنيد
همه بيخ و شاخش ز بن بركنيد
نهادن بد و كار كردن بدوي
بيابم همان چون كنم جست و جوي
كنم زنده بر دار بدنام را
كه گم كرد ز آغاز فرجام را
كسي كو ز فرمان ما بگذرد
به فرجام زان كار كيفر برد
چو نامه فرستاده شد برگرفت
جهاني به آرام در بر گرفت
ز كرمان بيامد به شهر صطخر
به سر بر نهاد آن كيي تاج فخر
تو راز جهان تا تواني مجوي
كه او زود پيچد ز جوينده روي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد