بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۷ بازديد


چنين گفت گويندهٔ پهلوي
شگفت آيدت كاين سخن بشنوي
يكي شاه بد هند را نام كيد
نكردي جز از دانش و راي صيد
دل بخردان داشت و مغز ردان
نشست كيان افسر موبدان
دمادم به ده شب پس يكدگر
همي خواب ديد اين شگفتي نگر
به هندوستان هرك دانا بدند
به گفتار و دانش توانا بدند
بفرمود تا ساختند انجمن
هرانكس كه دانا بد و راي‌زن
همه خوابها پيش ايشان بگفت
نهفته پديد آوريد از نهفت
كس آن را گزارش ندانست كرد
پرانديشه شدشان دل و روي زرد
يكي گفت با كيد كاي شهريار
خردمند وز مهتران يادگار
يكي نامدارست مهران به نام
ز گيتي به دانش رسيده به كام
به شهر اندرش خواب و آرام نيست
نشستش به جز با دد و دام نيست
ز تخم گياهاي كوهي خورد
چو ما را به مردم همي نشمرد
نشستنش با غرم و آهو بود
ز آزار مردم به يكسو بود
ز چيزي به گيتي نيابد گزند
پرستنده مردي و بختي بلند
مرين خوابها را به جز پيش اوي
مگو و ز نادان گزارش مجوي
چنين گفت با دانشي كيد شاه
كزين پرهنر بگذري نيست راه
هم‌انگه باسپ اندر آورد پاي
به آواز مهران بيامد ز جاي
حكيمان برفتند با او به هم
بدان تا سپهبد نباشد دژم
جهاندار چون نزد مهران رسيد
بپرسيد داننده را چون سزيد
بدو گفت كاي مرد يزدان‌پرست
كه در كوه با غرم داري نشست
به ژرفي بدين خواب من گوش دار
گزارش كن و يك به يك هوش دار
چنان دان كه يك شب خردمند و پاك
بخفتم برام بي‌ترس و باك
يكي خانه ديدم چو كاخي بزرگ
بدو اندرون ژنده پيلي سترگ
در خانه پيداتر از كاخ بود
به پيش اندرون تنگ سوراخ بود
گذشتي ز سوراخ پيل ژيان
تنش را ز تنگي نكردي زيان
ز روزن گذشتي تن و بوم اوي
بماندي بدان خانه خرطوم اوي
دگر شب بدان گونه ديدم كه تخت
تهي ماندي از من اي نيك‌بخت
كيي برنشستي بران تخت عاج
به سر بر نهادي دل‌افروز تاج
سه ديگر شب از خوابم آمد شتاب
يكي نغز كرپاس ديدم به خواب
بدو اندر آويخته چار مرد
رخان از كشيدن شده لاژورد
نه كرپاس جايي دريد آن گروه
نه مردم شدي از كشيدن ستوه
چهارم چنان ديدم اي نامدار
كه مردي شدي تشنه بر جويبار
همي آب ماهي برو ريختي
سر تشنه از آب بگريختي
جهان مرد و آب از پس او دوان
چه گويد بدين خواب نيكي گمان
به پنجم چنان ديد جانم به خواب
كه شهري بدي هم به نزديك آب
همه مردمش كور بودي به چشم
يكي را ز كوري نديدم به خشم
ز داد و دهش وز خريد و فروخت
تو گفتي همي شارستان برفروخت
ششم ديدم اي مهتر ارجمند
كه شهري بدندي همه دردمند
شدندي بپرسيدن تن درست
همي دردمند آب ايشان بجست
همي گفت چوني به درد اندرون
تني دردمند و دلي پر ز خون
رسيده به لب جان ناتن‌درست
همه چارهٔ تن‌درستان بجست
چو نيمي ز هفتم شب اندر گذشت
جهنده يكي باره ديدم به دشت
دو پا و دو دست و دو سر داشتي
به دندان گيا نيز بگذاشتي
چران داشتي از دو رويه دهن
نبد بر تنش جاي بيرون شدن
بهشتم سه خم ديدم اي پاكدين
برابر نهاده بروي زمين
دو پرآب و خمي تهي در ميان
گذشته به خشكي برو ساليان
ز دو خم پر آب دو نيك مرد
همي ريختند اندرو آب سرد
نه از ريختن زين كران كم شدي
نه آن خشك را دل پر از نم شدي
نهم شب يكي گاو ديدم به خواب
بر آب و گيا خفته بر آفتاب
يكي خوب گوساله در پيش اوي
تنش لاغر و خشك و بي‌آب روي
همي شير خوردي ازو ماده گاو
كلان گاو گوساله بي زور و تاو
اگر گوش داري به خواب دهم
نرنجي همي تا بدين سر دهم
يكي چشمه ديدم به دشتي فراخ
وزو بر زبر برده ايوان و كاخ
همه دشت يكسر پر از آب و نم
ز خشكي لب چشمه گشت دژم
سزد گر تو پاسخ بگويي نهان
كزين پس چه خواهد بدن در جهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد