بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۸ بازديد


چو بشنيد مهران ز كيد اين سخن
بدو گفت ازين خواب دل بد مكن
نه كمتر شود بر تو نام بلند
نه آيد بدين پادشاهي گزند
سكندر بيارد سپاهي گران
ز روم و ز ايران گزيده سران
چو خواهي كه باشد ترا آب‌روي
خرد يار كن رزم او را مجوي
ترا چار چيزست كاندر جهان
كسي آن نديد از كهان و مهان
يكي چون بهشت برين دخترت
كزو تابد اندر زمين افسرت
دگر فيلسوفي كه داري نهان
بگويد همه با تو راز جهان
سه ديگر پزشكي كه هست ارجمند
به دانندگي نام كرده بلند
چهارم قدح كاندرو ريزي آب
نه ز آتش شود كم نه از آفتاب
ز خوردن نگيرد كمي آب اوي
بدين چيزها راست كن آب روي
چو آيد بدين باش و مسگال جنگ
چو خواهي كه ايدر نسازد درنگ
بسنده نباشي تو با لشكرش
نه با چاره و گنج و با افسرش
چو بر كار تو راي فرخ كنيم
همان خواب را نيز پاسخ كنيم
يكي خانه ديدي و سوراخ تنگ
كزو پيل بيرون شدي بي‌درنگ
تو آن خانه را همچو گيتي شناس
همان پيل شاهي بود ناسپاس
كه بيدادگر باشد و كژ گوي
جز از نام شاهي نباشد بدوي
ازين پس بيايد يكي پادشا
چنان سست و بي‌سود و ناپارسا
به دل سفله باشد به تن ناتوان
به آز اندرون نيز تيره‌روان
كجا زيردستانش باشند شاد
پر از غم دل شاه و لب پر ز باد
دگر آنك ديدي ز كرپاس نغز
گرفته ورا چار پاكيزه مغز
نه كرپاس نغز از كشيدن دريد
نه آمد ستوه آنك او را كشيد
ازين پس بيايد يكي نامدار
ز دشت سواران نيزه گزار
يكي مرد پاكيزه و نيكخوي
بدو دين يزدان شود چارسوي
يكي پير دهقان آتش‌پرست
كه بر واژ برسم بگيرد بدست
دگر دين موسي كه خواني جهود
كه گويد جز آن را نشايد ستود
دگر دين يوناني آن پارسا
كه داد آورد در دل پادشا
چهارم بيايد همين پاك‌راي
سر هوشمندان برآرد ز جاي
چنان چارسو از پي پاس را
كشيدند زانگونه كرپاس را
تو كرپاس را دين يزدان شناس
كشنده چهار آمد از بهر پاس
همي دركشد اين ازان آن ازين
شوند آن زمان دشمن از بهر دين
دگر تشنهٔي كو شد از آب خوش
گريزان و ماهي ورا آب‌كش
زماني بيايد كه پاكيزه مرد
شود خوار چون آب دانش بخورد
به كردار ماهي به دريا شود
گر از بدكنش بر ثريا شود
همي تشنگان را بخواند برآب
كس او را ز دانش نسازد جواب
گريزند زان مرد دانش‌پژوه
گشايند لبها به بد هم‌گروه
به پنجم كه ديدي يكي شارستان
بدو اندرون ساخته كارستان
پر از خورد و داد و خريد و فروخت
تو گفتي زمان چشم ايشان بدوخت
ز كوري يكي ديگري را نديد
همي اين بدان آن بدين ننگريد
زماني بيايد كزان سان شود
كه دانا پرستار نادان شود
بديشان بود دانشومند خوار
درخت خردشان نيايد به بار
ستايندهٔ مرد نادان شوند
نيايش كنان پيش يزدان شوند
همي داند آنكس كه گويد دروغ
همي زان پرستش نگيرد فروغ
ششم آنك ديدي بر اسپي دو سر
خورش را نبودي بروبر گذر
زماني بيايد كه مردم به چيز
شود شاد و سيري نيابند نيز
نه درويش يابد ازو بهرهٔي
نه دانش پژوهي و نه شهرهٔي
جز از خويشتن را نخواهند بس
كسي را نباشند فريادرس
به هفتم كه پرآب ديدي سه خم
يكي زو تهي مانده بد تا بدم
دو از آب دايم سراسر بدي
ميانه يكي خشك و بي‌بر بدي
ازين پس بيايد يكي روزگار
كه درويش گردد چنان سست و خوار
كه گر ابر گردد بهاران پرآب
ز درويش پنهان كند آفتاب
نبارد بدو نيز باران خويش
دل مرد درويش زو گشته ريش
توانگر ببخشد همي اين بران
يكي با دگر چرب و شيرين‌زبان
شود مرد درويش را خشك لب
همي روز را بگذراند به شب
دگر آنك گاوي چنان تن درست
ز گوسالهٔ لاغر او شير جست
چو كيوان به برج ترازو شود
جهان زير نيروي بازو شود
شود كار بيمار و درويش سست
وزو چيز خواهد همي تن‌درست
نه هرگز گشايد سر گنج خويش
نه زو باز دارد به تن رنج خويش
دگر چشمهٔي ديدي از آب خشك
به گرد اندرش آبهاي چو مشك
نه زو بردميدي يكي روشن آب
نه آن آبها را گرفتي شتاب
ازين پس يكي روزگاري وبد
كه اندر جهان شهرياري بود
كه دانش نباشد به نزديك اوي
پر از غم بود جان تاريك اوي
همي هر زمان نو كند لشكري
كه سازند زو نامدار افسري
سرانجام لشكر نماند نه شاه
بيايد نو آيين يكي پيش‌گاه
كنون اين زمان روز اسكندرست
كه بر تارك مهتران افسرست
چو آيد بدو ده تو اين چار چيز
برآنم كه چيزي نخواهد به نيز
چو خشنود داري ورا بگذرد
كه دانش پژوهست و دارد خرد
ز مهران چو بشنيد كيد اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
بيامد سر و چشم او بوس داد
دلارام و پيروز برگشت شاد
ز نزديك دانا چو برگشت شاه
حكيمان برفتند با او براه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد