بخش ۲ - داستان مزدك با قباد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲ - داستان مزدك با قباد

۳۴ بازديد


بيامد يكي مرد مزدك بنام
سخنگوي با دانش و راي و كام
گرانمايه مردي و دانش فروش
قباد دلاور بدو داد گوش
به نزد جهاندار دستور گشت
نگهبان آن گنج و گنجور گشت
ز خشكي خورش تنگ شد در جهان
ميان كهان و ميان مهان
ز روي هوا ابر شد ناپديد
به ايران كسي برف و باران نديد
مهان جهان بر در كيقباد
همي هر كسي آب و نان كرد ياد
بديشان چنين گفت مزدك كه شاه
نمايد شما را باميد راه
دوان اندر آمد بر شهريار
چنين گفت كاي نامور شهريار
به گيتي سخن پرسم از تو يكي
گر اي دون كه پاسخ دهي اندكي
قباد سراينده گفتش بگوي
به من تازه كن در سخن آبروي
بدو گفت آنكس كه مارش گزيد
همي از تنش جان بخواهد پريد
يكي ديگري را بود پاي زهر
گزيده نيابد ز ترياك بهر
سزاي چنين مردگويي كه چيست
كه ترياك دارد درم سنگ بيست
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه خونيست اين مرد ترياك‌دار
به خون گزيده ببايدش كشت
به درگاه چون دشمن آمد بمشت
چو بشنيد برخاست از پيش شاه
بيامد به نزديك فريادخواه
بديشان چنين گفت كز شهريار
سخن كردم از هر دري خواستار
بباشيد تا بامداد پگاه
نمايم شما را سوي داد راه
برفتند و شبگير باز آمدند
شخوده رخ و پرگداز آمدند
چو مزدك ز در آن گره را بديد
ز درگه سوي شاه ايران دويد
چنين گفت كاي شاه پيروزبخت
سخنگوي و بيدار و زيباي تخت
سخن گفتم و پاسخش دادييم
به پاسخ در بسته بگشادييم
گر اي دون كه دستور باشد كنون
بگويد سخن پيش تو رهنمون
بدو گفت برگوي و لب را مبند
كه گفتار باشد مرا سودمند
چنين گفت كاي نامور شهريار
كسي را كه بندي ببند استوار
خورش بازگيرند زو تا بمرد
به بيچارگي جان و تن را سپرد
مكافات آنكس كه نان داشت او
مرين بسته را خوار بگذاشت او
چه باشد بگويد مرا پادشا
كه اين مرد دانا بد و پارسا
چنين داد پاسخ كه ميكن بنش
كه خونيست ناكرده بر گردنش
چو بشنيد مزدك زمين بوس داد
خرامان بيامد ز پيش قباد
بدرگاه او شد به انبوه گفت
كه جايي كه گندم بود در نهفت
دهدي آن بتاراج در كوي و شهر
بدان تا يكايك بيابيد بهر
دويدند هركس كه بد گرسنه
به تاراج گندم شدند از بنه
چه انبار شهري چه آن قباد
ز يك دانه گندم نبودند شاد
چو ديدند رفتند كارآگهان
به نزديك بيدار شاه جهان
كه تاراج كردند انبار شاه
به مزدك همي‌بازگردد گناه
قباد آن سخن‌گوي را پيش خواند
ز تاراج انبار چندي براند
چنين داد پاسخ كانوشه بدي
خرد را به گفتار توشه بدي
سخن هرچ بشنيدم از شهريار
بگفتم به بازاريان خوارخوار
به شاه جهان گفتم از مار و زهر
ازان كس كه ترياك دارد به شهر
بدين بنده پاسخ چنين داد شاه
كه ترياك‌دارست مرد گناه
اگر خون اين مرد ترياك‌دار
بريزد كسي نيست با او شمار
چو شد گرسنه نان بود پاي زهر
به سيري نخواهد ز ترياك بهر
اگر دادگر باشي اي شهريار
به انبار گندم نيايد به كار
شكم گرسنه چند مردم بمرد
كه انبار را سود جانش نبرد
ز گفتار او تنگ دل شد قباد
بشد تيز مغزش ز گفتار داد
وزان پس بپرسيد و پاسخ شنيد
دل و جان او پر ز گفتار ديد
ز چيزي كه گفتند پيغمبران
همان دادگر موبدان و ردان
به گفتار مزدك همه كژ گشت
سخنهاش ز اندازه اندر گذشت
برو انجمن شد فروان سپاه
بسي كس ببي راهي آمد ز راه
همي‌گفت هر كو توانگر بود
تهيدست با او برابر بود
نبايد كه باشد كسي برفزود
توانگر بود تار و درويش پود
جهان راست بايد كه باشد به چيز
فزوني توانگر چرا جست نيز
زن و خانه و چيز بخشيدنيست
تهي دست كس با توانگر يكيست
من اين را كنم راست با دين پاك
شود ويژه پيدا بلند از مغاك
هران كس كه او جز برين دين بود
ز يزدان وز منش نفرين بود
ببد هرك درويش با او يكي
اگر مرد بودند اگر كودكي
ازين بستدي چيز و دادي بدان
فرو مانده بد زان سخن بخردان
چو بشنيد در دين او شد قباد
ز گيتي به گفتار او بود شاد
ورا شاه بنشاند بر دست راست
ندانست لشكر كه موبد كجاست
بر او شد آنكس كه درويش بود
وگر نانش از كوشش خويش بود
به گرد جهان تازه شد دين او
نيارست جستن كسي كين او
توانگر همي سر ز تنگي نگاشت
سپردي بدرويش چيزي كه داشت
چنان بد كه يك روز مزدك پگاه
ز خانه بيامد به نزديك شاه
چنين گفت كز دين پرستان ما
همان پاكدل زيردستان ما
فراوان ز گيتي سران بردرند
فرود آوري گر ز در بگذرند
ز مزدك شنيد اين سخنها قباد
بسالار فرمود تا بار داد
چنين گفت مزدك به پرمايه شاه
كه اين جاي تنگست و چندان سپاه
همان نگنجند در پيش شاه
به هامون خرامد كندشان نگاه
بفرمود تا تخت بيرون برند
ز ايوان شاهي به هامون برند
به دشت آمد از مزدكي صدهزار
برفتند شادان بر شهريار
چنين گفت مزدك به شاه زمين
كه اي برتر از دانش به آفرين
چنان دان كه كسري نه بر دين ماست
ز دين سر كشيدن وراكي سزاست
يكي خط دستش ببايد ستد
كه سر بازگرداند از راه بد
به پيچاند از راستي پنج چيز
كه دانا برين پنج نفزود نيز
كجا رشك و كينست و خشم و نياز
به پنجم كه گردد برو چيزه آز
تو چون چيره باشي برين پنج ديو
پديد آيدت راه كيهان خديو
ازين پنج ما را زن و خواستست
كه دين بهي در جهان كاستست
زن و خواسته باشد اندر ميان
چو دين بهي را نخواهي زيان
كزين دو بود رشك و آز و نياز
كه با خشم و كين اندر آيد براز
همي ديو پيچد سر بخردان
ببايد نهاد اين دو اندر ميان
چو اين گفته شد دست كسري گرفت
بدو مانده بد شاه ايران شگفت
ازو نامور دست بستد بخشم
به تندي ز مزدك بخوربيد چشم
به مزدك چنين گفت خندان قباد
كه از دين كسري چه داري به ياد
چنين گفت مزدك كه اين راه راست
نهاني نداند نه بر دين ماست
همانگه ز كسري بپرسيد شاه
كه از دين به بگذري نيست راه
بدو گفت كسري چو يابم زمان
بگويم كه كژست يكسر گمان
چو پيدا شود كژي و كاستي
درفشان شود پيش تو راستي
بدو گفت مزدك زمان چندروز
همي‌خواهي از شاه گيتي‌فروز
ورا گفت كسري زمان پنج ماه
ششم را همه بازگويم به شاه
برين برنهادند و گشتند باز
بايوان بشد شاه گردن‌فراز
فرستاد كسري به هر جاي كس
كه دانندهٔي ديد و فريادرس
كس آمد سوي خره اردشير
كه آنجا بد از داد هرمزد پير
ز اصطخر مهرآذر پارسي
بيامد بدرگاه با يار سي
نشستند دانش‌پژوهان به هم
سخن رفت هرگونه از بيش و كم
به كسري سپردند يكسر سخن
خردمند و دانندگان كهن
چو بشنيد كسري به نزد قباد
بيامد ز مزدك سخن كرد ياد
كه اكنون فراز آمد آن روزگار
كه دين بهي را كنم خواستار
گر اي دون كه او را بود راستي
شود دين زردشت بر كاستي
پذيرم من آن پاك دين ورا
به جان برگزينم گزين ورا
چو راه فريدون شود نادرست
عزيز مسيحي و هم زند و است
سخن گفتن مزدك آيد به جاي
نبايد به گيتي جزو رهنماي
ور اي دون كه او كژ گويد همي
ره پاك يزدان نجويد همي
بمن ده ورا و آنك در دين اوست
مبادا يكي را به تن مغز و پوست
گوا كرد زرمهر و خرداد را
فرايين و بندوي و بهزاد را
وزان جايگه شد بايوان خويش
نگه داشت آن راست پيمان خويش
به شبگير چون شيد بنمود تاج
زمين شد به كردار درياي عاج
همي‌راند فرزند شاه جهان
سخن‌گوي با موبدان و ردان
به آيين به ايوان شاه آمدند
سخن‌گوي و جوينده راه آمدند
دلاراي مزدك سوي كيقباد
بيامد سخن را در اندرگشاد
چنين گفت كسري به پيش گروه
به مزدك كه اي مرد دانش‌پژوه
يكي دين نو ساختي پرزيان
نهادي زن و خواسته درميان
چه داند پسر كش كه باشد پدر
پدر همچنين چون شناسد پسر
چو مردم سراسر بود در جهان
نباشند پيدا كهان و مهان
كه باشد كه جويد در كهتري
چگونه توان يافتن مهتري
كسي كو مرد جاي و چيزش كراست
كه شد كارجو بنده با شاه راست
جهان زين سخن پاك ويران شود
نبايد كه اين بد به ايران شود
همه كدخدايند و مزدور كيست
همه گنج دارند و گنجور كيست
ز دين‌آوران اين سخن كس نگفت
تو ديوانگي داشتي در نهفت
همه مردمان را به دوزخ بري
همي كار بد را ببد نشمري
چو بشنيد گفتار موبد قباد
برآشفت و اندر سخن داد داد
گرانمايه كسري ورا يار گشت
دل مرد بي‌دين پرآزار گشت
پرآواز گشت انجمن سر به سر
كه مزدك مبادا بر تاجور
همي‌دارد او دين يزدان تباه
مباد اندرين نامور بارگاه
ازان دين جهاندار بيزار شد
ز كرده سرش پر ز تيمار شد
به كسري سپردش همانگاه شاه
ابا هرك او داشت آيين و راه
بدو گفت هر كو برين دين اوست
مبادا يكي را بتن مغز و پوست
بدان راه بد نامور صدهزار
به فرزند گفت آن زمان شهريار
كه با اين سران هرچ خواهي بكن
ازين پس ز مزدك مگردان سخن
به درگاه كسري يكي باغ بود
كه ديوار او برتر از راغ بود
همي گرد بر گرد او كنده كرد
مرين مردمان را پراگنده كرد
بكشتندشان هم بسان درخت
زبر پي و زيرش سرآگنده سخت
به مزدك چنين گفت كسري كه رو
بدرگاه باغ گرانمايه شو
درختان ببين آنك هر كس نديد
نه از كاردانان پيشين شنيد
بشد مزدك از باغ و بگشاد در
كه بيند مگر بر چمن بارور
همانگه كه ديد از تنش رفت هوش
برآمد به ناكام زو يك خروش
يكي دار فرمود كسري بلند
فروهشت از دار پيچان كمند
نگون‌بخت را زنده بردار كرد
سرمرد بي‌دين نگون‌سار كرد
ازان پس بكشتش بباران تير
تو گر باهشي راه مزدك مگير
بزرگان شدند ايمن از خواسته
زن و زاده و باغ آراسته
همي‌بود با شرم چندي قباد
ز نفرين مزدك همي‌كرد ياد
به درويش بخشيد بسيار چيز
برآتشكده خلعت افگند نيز
ز كسري چنان شاد شد شهريار
كه شاخش همي گوهر آورد بار
ازان پس همه راي با او زدي
سخن هرچ گفتي ازو بشندي
ز شاهيش چون سال شد بر چهل
غم روز مرگ اندر آمد به دل
يكي نامه بنوشت پس بر حرير
بر آن خط شايسته خود بد دبير
نخست آفرين كرد بر دادگر
كه دارد ازو دين و هم زو هنر
بباشد همه بي‌گمان هرچ گفت
چه بر آشكار و چه اندر نهفت
سر پادشاهيش را كس نديد
نشد خوار هركس كه او را گزيد
هر آنكس كه بينيد خط قباد
به جز پند كسري مگيريد ياد
به كسري سپردم سزاوار تخت
پس از مرگ ما او بود نيك‌بخت
كه يزدان ازين پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد
ز گفتار او هيچ مپراگنيد
بدو شاد باشيد و گنج آگنيد
بران نامه بر مهر زرين نهاد
بر موبد رام بر زين نهاد
به هشتاد شد ساليان قباد
نبد روز پيري هم از مرگ شاد
بمرد و جهان مردري ماند از اوي
شد از چهر و بيناييش رنگ و بوي
تنش را بديبا بياراستند
گل و مشك و كافور و مي خواستند
يكي دخمه كردند شاهنشهي
يكي تاج شاهي و تخت مهي
نهادند بر تخت زر شاه را
ببستند تا جاودان راه را
چو موبد بپردخت از سوگ شاه
نهاد آن كيي نامه بر پيشگاه
بران انجمن نامه برخواندند
وليعهد را شاد بنشاندند
چو كسري نشست از بر گاه نو
همي‌خواندندي ورا شاه نو
به شاهي برو آفرين خواندند
به سر برش گوهر برافشاندند
ورا نام كردند نوشين روان
كه مهتر جوان بود و دولت جوان
به سر شد كنون داستان قباد
ز كسري كنم زين سپس نام ياد
همش داد بود و همش راي و نام
به داد و دهش يافته نام و كام
الا اي دلاراي سرو بلند
چه بودت كه گشتي چنين مستمند
بدان شادماني و آن فر و زيب
چرا شد دل روشنت پرنهيب
چنين گفت پرسنده را سروبن
كه شادان بدم تا نبودم كهن
چنين سست گشتم ز نيروي شست
به پرهيز و با او مساو ايچ دست
دم اژدها دارد و چنگ شير
بخايد كسي را كه آرد بزير
هم‌آواز رعدست و هم زور كرگ
به يك دست رنج و به يك دست مرگ
ز سرو دلاراي چنبر كند
سمن برگ را رنگ عنبر كند
گل ارغوان را كند زعفران
پس زعفران رنجهاي گران
شود بسته بي‌بند پاي نوند
وزو خوار گردد تن ارجمند
مرا در خوشاب سستي گرفت
همان سرو آزاد پستي گرفت
خروشان شد آن نرگسان دژم
همان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بي غم پر از درد گشت
چنين روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه كه مردم شود سير شير
شتاب آورد مرگ و خواندش پير
چل و هشت بد عهد نوشين روان
تو بر شست رفتي نماني جوان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد