بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با كسري

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با كسري

۳۲ بازديد


اگر شاه ديدي وگر زيردست
وگر پاكدل مرد يزدان‌پرست
چنان دان كه چاره نباشد ز جفت
ز پوشيدن و خورد و جاي نهفت
اگر پارسا باشد و راي‌زن
يكي گنج باشد براگنده زن
بويژه كه باشد به بالا بلند
فروهشته تا پاي مشكين كمند
خردمند و هشيار و با راي و شرم
سخن گفتنش خوب و آواي نرم
برين سان زني داشت پرمايه شاه
به بالاي سرو و به ديدار ماه
بدين مسيحا بد اين ماه‌روي
ز ديدار او شهر پر گفت و گوي
يكي كودك آمدش خورشيد چهر
ز ناهيد تابنده‌تر بر سپهر
ورا نامور خواندي نوش‌زاد
نجستي ز ناز از برش تندباد
بباليد برسان سرو سهي
هنرمند و زيباي شاهنشهي
چو دوزخ بدانست و راه بهشت
عزيز و مسيح و ره زردهشت
نيامد همي‌زند و استش درست
دو رخ را بب مسيحا بشست
ز دين پدر كيش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت
چنان تنگدل گشته زو شهريار
كه از گل نيامد جز از خار بار
در كاخ و فرخنده ايوان او
ببستند و كردند زندان او
نشستنگهش جند شاپور بود
از ايران وز باختر دور بود
بسي بسته و پر گزندان بدند
برين بهره با او به زندان بدند
بدان گه كه باز آمد از روم شاه
بناليد زان جنبش و رنج راه
چنان شد ز سستي كه از تن بماند
ز ناتندرستي باردن بماند
كسي برد زي نوش‌زاد آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
جهاني پر آشوب گردد كنون
بيارند هر سو به بد رهنمون
جهاندار بيدار كسري بمرد
زمان و زمين ديگري را سپرد
ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد
كه هرگز ورا نام نوشين مباد
برين داستان زد يكي مرد پير
كه گر شادي از مرگ هرگز ممير
پسر كو ز راه پدر بگذرد
ستم‌كاره خوانيمش ار بي‌خرد
اگر بيخ حنظل بود تر و خشك
نشايد كه بار آورد شاخ مشك
چرا گشت بايد همي زان سرشت
كه پاليزبانش ز اول بكشت
اگر ميل يابد همي سوي خاك
ببرد ز خورشيد وز باد و خاك
نه زو بار بايد كه يابد نه برگ
ز خاكش بود زندگاني و مرگ
يكي داستان كردم از نوش‌زاد
نگه كن مگر سر نپيچي ز داد
اگر چرخ را كوش صدري بدي
همانا كه صدريش كسري بدي
پسر سر چرا پيچد از راه اوي
نشست كه جويد ابر گاه اوي
ز من بشنو اين داستان سر به سر
بگويم تو را اي پسر در بدر
چو گفتار دهقان بياراستم
بدين خويشتن را نشان خواستم
كه ماند ز من يادگاري چنين
بدان آفرين كو كند آفرين
پس از مرگ بر من كه گوينده‌ام
بدين نام جاويد جوينده‌ام
چنين گفت گويندهٔ پارسي
كه بگذشت سال از برش چار سي
كه هر كس كه بر دادگر دشمنست
نه مردم نژادست كه آهرمنست
هم از نوش‌زاد آمد اين داستان
كه ياد آمد از گفته باستان
چو بشنيد فرزند كسري كه تخت
بپردخت زان خسرواني درخت
در كاخ بگشاد فرزند شاه
برو انجمن شد فراوان سپاه
كسي كو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشين‌روان بسته بود
ز زندانها بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهر اندرون هرك ترسا بدند
اگر جاثليق ار سكوبا بدند
بسي انجمن كرد بر خويشتن
سواران گردنكش و تيغ‌زن
فراز آمدندش تني سي‌هزار
همه نيزه‌داران خنجرگزار
يكي نامه بنوشت نزديك خويش
ز قيصر چو آيين تاريك خويش
كه بر جندشاپور مهتر تويي
هم‌آواز و هم‌كيش قيصر تويي
همه شهر ازو پرگنهكار شد
سر بخت برگشته بيدار شد
خبر زين به شهر مداين رسيد
ازان كه آمد از پور كسري پديد
نگهبان مرز مداين ز راه
سواري برافگند نزديك شاه
سخن هرچ بشنيد با او بگفت
چنين آگهي كي بود در نهفت
فرستاده برسان آب روان
بيامد به نزديك نوشين‌روان
بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد
سخنها كه پيدا شد از نوش‌زاد
ازو شاه بشنيد و نامه بخواند
غمي گشت زان كار و تيره بماند
جهاندار با موبد سرفراز
نشست و سخن رفت چندي به راز
چو گشت آن سخن بر دلش جاي گير
بفمود تا نزد او شد دبير
يكي نامه بنوشت با داغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد
نخستين بران آفرين گستريد
كه چرخ و زمان و زمين آفريد
نگارندهٔ هور و كيوان و ماه
فروزندهٔ فر و ديهيم و گاه
ز خاشاك ناچيز تا شير و پيل
ز گرد پي مور تا رود نيل
همه زير فرمان يزدان بود
وگر در دم سنگ و سندان بود
نه فرمان او را كرانه پديد
نه زو پادشاهي بخواهد بريد
بدانستم اين نامهٔ ناپسند
كه آمد ز فرزند چندين گزند
وزان پرگناهان زندان‌شكن
كه گشتند با نوش‌زاد انجمن
چنين روز اگر چشم دارد كسي
سزد گر نماند به گيتي بسي
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
ز كسري بر آغاز تا نوش‌زاد
رها نيست از چنگ و منقار مرگ
پي پشه و مور با پيل و كرگ
زمين گر گشاده كند راز خويش
بپيمايد آغاز و انجام خويش
كنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جيب پيراهنش
چه افسر نهي بر سرت بر چه ترگ
بدو بگذرد زخم پيكان مرگ
گروهي كه يارند با نوش‌زاد
كه جز مرگ كسري ندارند ياد
اگر خود گذر يابي از روز بد
به مرگ كسي شاه باشي سزد
و ديگر كه از مرگ شاهان داد
نگيرد كسي ياد جز بدنژاد
سر نوش‌زاد از خرد بازگشت
چنين ديو با او هم‌آواز گشت
نباشد برو پايدار اين سخن
برافراخت چون خواست آمد ببن
نبايست كو نزد ما دستگاه
بدين آگهي خيره كردي تباه
اگر تخت گشتي ز خسرو تهي
همو بود زيباي شاهنشهي
چنين بود خود در خور كيش اوي
سزاوار جان بدانديش اوي
ازين بر دل انديشه و باك نيست
اگر كيش فرزند ما پاك نيست
وزين كس كه با او بهم ساختند
وز آزرم ما دل بپرداختند
وزان خواسته كو تبه كرد نيز
همي بر دل ما نسنجد به چيز
بدانديش و بيكار و بدگوهرند
بدين زيردستي نه اندر خورند
ازين دست خوارست بر ما سخن
ز كردار ايشان تو دل بد مكن
مرا بيم و باك از جهانداورست
كه از دانش برتو ران برترست
نبايد كه شد جان ما بي‌سپاس
به نزديك يزدان نيكي‌شناس
مرا داد پيروزي و فرهي
فزوني و ديهيم شاهنشهي
سزاي دهش گر نيايش بدي
مرا بر فزوني فزايش بدي
گر از پشت من رفت يك قطره آب
به جاي دگر يافته جاي خواب
چو بيدار شد دشمن آمد مرا
بترسم كه رنج از من آمد مرا
وگر گاه خشم جهاندار نيست
مرا از چنين كار تيمار نيست
وزان كس كه با او شدند انجمن
همه زار و خوارند بر چشم من
وزان نامه كز قيصر آمد بدوي
همي آب تيره درآمد به جوي
ازان كو هم‌آواز و هم كيش اوست
گمانند قيصر بتن خويش اوست
كسي را كه كوتاه باشد خرد
بدين نياكان خود ننگرد
گران بي‌خرد سر بپيچد ز داد
به دشنام او لب نبايد گشاد
كه دشنام او ويژه دشنام ماست
كجا از پي و خون و اندام ماست
تو لشكر بياراي و بر ساز جنگ
مدارا كن اندر ميان با درنگ
ور اي دون كه تنگ اندر آيد سخن
به جنگ اندرون هيچ تندي مكن
گرفتنش بهتر ز كشتن بود
مگرش از گنه بازگشتن بود
از آبي كزو سرو آزاد رست
سزد گر نبايد بدو خاك شست
وگر خوار گيرد تن ارجمند
به پستي نهد روي سرو بلند
سرش برگرايد ز بالين ناز
مدار ايچ ازو گرز و شمشير باز
گرامي كه خواري كند آرزوي
نشايد جدا كرد او را ز خوي
يكي ارجمندي بود كشته خوار
چو با شاه گيتي كند كارزار
تواز كشتن او مدار ايچ باك
چوخون سرخويش گيرد به خاك
سوي كيش قيصر گرايد همي
ز ديهيم ما سر بتابدهمي
عزيزي بود زار و خوار و نژند
گزيده به شاهي ز چرخ بلند
بدين داستان زد يكي مهرنوش
پرستار با هوش و پشمينه پوش
كه هركو به مرگ پدر گشت شاد
ورا رامش و زندگاني مباد
تو از تيرگي روشنايي مجوي
كه با آتش آب اندر آيد به جوي
نه آسانيي ديد بي رنج كس
كه روشن زمانه برينست و بس
تو با چرخ گردان مكن دوستي
كه‌گه مغز اويي و گه پوستي
چه جويي زكردار او رنگ و بوي
بخواهد ربودن چو به نمود روي
بدان گه بود بيم رنج و گزند
كه گردون گردان برآرد بلند
سپاهي كه هستند با نوش زاد
كجا سر به پيچند چندين ز داد
تو آن را جز از باد و بازي مدان
گزاف زنان بود و راي بدان
هران كس كه ترساست از لشكرش
همي از پي كيش پيچد سرش
چنينست كيش مسيحا كه دم
زني تيز و گردد كسي زو دژم
نه پرواي راي مسيحابود
به فرجام خصمش چليپا بود
دگر هركه هست از پراگندگان
بدآموز و بدخواه و از بندگان
از ايشان يكي برتري راي نيست
دم باد با راي ايشان يكيست
به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد
برو زين سخنها مكن هيچ ياد
كه پوشيده رويان او در نهان
سرآرند برخويشتن بر زمان
هم ايوان او ساز زندان اوي
ابا آنك بردند فرمان اوي
در گنج يك سر بدو برمبند
وگر چه چنين خوار شد ارجمند
ز پوشيده رويان و از خوردني
ز افگندني هم ز گستردني
برو هيچ تنگي نبايد به چيز
نبايد كه چيزي نيابد به نيز
وزين مرزبانان ايرانيان
هران كس كه بستند با او ميان
چو پيروز گردي مپيچان سخن
ميانشان به خنجر به دو نيم كن
هران كس كه او دشمن پادشاست
به كام نهنگش سپاري رواست
جزان هرك ما را به دل دشمنست
ز تخم جفا پيشه آهرمنست
ز ما نيكوييها نگيرند ياد
تو را آزمايش بس ازنوش زاد
ز نظاره هركس كه دشنام داد
زبانش بجنبيد بر نوش زاد
بران ويژه دشنام ما خواستند
به هنگام بدگفتن آراستند
مباش اندرين نيزهمداستان
كه بدخواه راند چنين داستان
گراو بي هنرشد هم ازپشت ماست
دل ما برين راستي برگواست
زبان كسي كو ببد كرد ياد
وزو بود بيداد برنوش زاد
همه داغ كن برسر انجمن
مبادش زبان ومبادش دهن
كسي كو بجويد همي روزگار
كه تا سست گردد تن شهريار
به كار آورد كژي و دشمني
بدانديشي و كيش آهرمني
بدين پادشاهي نباشد رواست
كه فر و سر و افسر و چهر ماست
نهادند برنامه بر مهر شاه
فرستاده برگشت پويان به راه
چو از ره سوي رام برزين رسيد
بگفت آنچ از شاه كسري شنيد
چو آن گفته شد نامه او بداد
به فرمان كه فرمود با نوش زاد
سپه كردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن
چوآن نامه برخواند مرد كهن
شنيد از فرستاده چندي سخن
بدانگه كه خيزد خروش خروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
سپاهي بزرگ از مداين برفت
بشد رام برزين سوي جنگ تفت
پس آگاهي آمد سوي نوش‌زاد
سپاه انجمن كرد و روزي بداد
همه جاثليقان و به طريق روم
كه بودند زان مرز آبادبوم
سپهدار شماس پيش اندرون
سپاهي همه دست شسته به خون
برآمد خروش از در نوش‌زاد
بجنبيد لشكر چو دريا ز باد
به هامون كشيدند يكسر ز شهر
پر از جنگ سر دل پر از كين و زهر
چو گرد سپه رام برزين بديد
بزد ناي رويين وصف بر كشيد
ز گرد سواران جوشنوران
گراييدن گرزهاي گران
دل سنگ خارا همي‌بردريد
كسي روي خورشيد تابان نديد
به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد
يكي ترگ رومي به سر برنهاد
سپاهي بد از جاثلقيان روم
كه پيدا نبد از پي نعل بوم
تو گفتي مگر خاك جوشان شدست
هوا بر سر او خروشان شدست
زره دار گردي بيامد دلير
كجا نام اوبود پيروز شير
خروشيد كاي نامور نوش‌زاد
سرت را كه پيچيد چونين ز داد
بگشتي ز دين كيومرثي
هم از راه هوشنگ و طهمورثي
مسيح فريبنده خود كشته شد
چو از دين يزدان سرش گشته شد
ز دين آوران كين آنكس مجوي
كجا كارخود را ندانست روي
اگر فر يزدان برو تافتي
جهود اندرو راه كي يافتي
پدرت آن جهاندار آزادمرد
شنيدي كه با روم و قيصر چه كرد
تو با او كنون جنگ سازي همي
سرت به آسمان برفرازي همي
بدين چهرچون ماه و اين فرو برز
برين يال و كتف و برين دست و گرز
نبينم خرد هيچ نزديك تو
چنين خيره شد جان تاريك تو
دريغ آن سرو تاج و نام و نژاد
كه اكنون همي‌داد خواهي به باد
تو با شاه كسري بسنده نه‌اي
وگر پيل و شير دمنده نه‌اي
چو دست و عنان تواي شهريار
بايوان شاهان نديدم نگار
چو پاي و ركيب تو و يال تو
چنين شورش و دست و كوپال تو
نگارندهٔ چين نگاري نديد
زمانه چو تو شهرياري نديد
جواني دل شاه كسري مسوز
مكن تيره اين آب گيتي‌فروز
پياده شو از باره زنهار خواه
به خاك افگن اين گرز و رومي كلاه
اگر دور از ايدر يكي باد سرد
نشاند بروي تو بر تيره گرد
دل شهريار از تو بريان شود
ز روي تو خورشيد گريان شود
به گيتي همه تخم زفتي مكار
ستيزه نه خوب آيد از شهريار
گر از راي من سر به يك سو بري
بلندي گزيني و كنداوري
بسي پند پيروز ياد آيدت
سخن هي ابد گوي ياد آيدت
چنين داد پاسخ ورانوش‌زاد
كه‌اي پير فرتوت سر پر ز باد
ز لشكر مرا زينهاري مخواه
سرافراز گردان و فرزند شاه
مرا دين كسري نبايد همي
دلم سوي مادر گرايد همي
كه دين مسيحاست آيين اوي
نگردم من از فره و دين اوي
مسيحاي دين دار اگركشته شد
نه فر جهاندار ازو گشته شد
سوي پاك يزدان شد آن راي پاك
بلندي نديد اندرين تيره خاك
اگرمن شوم كشته زان باك نيست
كجا زهر مرگست و ترياك نيست
بگفت اين سخن پيش پيروز پير
بپوشيد روي هوا را بتير
برفتند گردان لشكر ز جاي
خروش آمد از كوس وز كرناي
سپهبد چوآتش برانگيخت اسب
بيامد بكردار آذر گشسب
چپ لشكر شاه ايران ببرد
به پيش سپه در نماند ايچ گرد
فراوان ز مردان لشكر بكشت
ازان كار شد رام برزين درشت
بفرمود تا تيرباران كنند
هوا چون تگرگ بهاران كنند
بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد
بسي كرد از پند پيروز ياد
بيامد به قلب سپه پر ز درد
تن از تير خسته رخ از درد زرد
چنين گفت پيش دليران روم
كه جنگ پدر زار و خوارست و شوم
بناليد و گريان سقف را بخواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
بدو گفت كين روزگارم دژم
ز من بر من آورد چندين ستم
كنون چون به خاك اندر آيد سرم
سواري برافگن بر مادرم
بگويش كه شد زين جهان نوش‌زاد
سرآمدبدو روز بيداد و داد
تو از من مگر دل نداري به رنج
كه اينست رسم سراي سپنج
مرا بهره اينست زين تيره روز
دلم چون بدي شاد و گيتي‌فروز
نزايد جز از مرگ را جانور
اگر مرگ داني غم من مخور
سر من ز كشتن پر از دود نيست
پدر بتر از من كه خشنود نيست
مكن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسيحا يكي گور ساز
نه كافور بايد نه مشك و عبير
كه من زين جهان كشته گشتم بتير
بگفت اين و لب را بهم برنهاد
شد آن نامور شيردل نوش‌زاد
چو آگاه شد لشكر از مرگ شاه
پراگنده گشتند زان رزمگاه
چو بشنيد كو كشته شد پهلوان
غريوان به بالين او شد دوان
ازان رزمگه كس نكشتند نيز
نبودند شاد و نبردند چيز
و را كشته ديدند و افگنده خوار
سكوباي رومي سرش بر كنار
همه رزمگه گشت زو پر خروش
دل رام برزين پر از درد و جوش
زاسقف بپرسيد كزنوش زاد
از اندرز شاهي چه داري به ياد
چنين داد پاسخ كه جز مادرش
برهنه نبايد كه بيند برش
تن خويش چون ديد خسته به تير
ستودان نفرمود و مشك و عبير
نه افسر نه ديباي رومي نه تخت
چو از بندگان ديد تاريك بخت
برسم مسيحا كنون مادرش
كفن سازد و گور و هم چادرش
كنون جان او با مسيحا يكيست
همانست كاين خسته بردار نيست
مسيحي بشهر اندرون هرك بود
نبد هيچ ترساي رخ ناشخود
خروش آمد از شهروز مرد و زن
كه بودند يك سر شدند انجمن
تن شهريار دلير و جوان
دل و ديده شاه نوشين‌روان
به تابوتش از جاي برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند
چوآگاه شد زان سخن مادرش
به خاك اندرآمد سر و افسرش
ز پرده برهنه بيامد به راه
برو انجمن گشته بازارگاه
سراپرده‌اي گردش اندر زدند
جهاني همه خاك بر سر زدند
به خاكش سپردند و شد نوش‌زاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد
همه جند شاپور گريان شدند
ز درد دل شاه بريان شدند
چه پيچي همي خيره در بند آز
چوداني كه ايدر نماني دراز
گذرجوي و چندين جهان را مجوي
گلش زهر دارد به سيري مبوي
مگردان سرازدين وز راستي
كه خشم خداي آورد كاستي
چو اين بشنوي دل زغم بازكش
مزن بر لبت بر ز تيمار تش
گرت هست جام مي‌زرد خواه
به دل خرمي را مدان از گناه
نشاط وطرب جوي وسستي مكن
گزافه مپرداز مغزسخن
اگر در دلت هيچ حب عليست
تو را روز محشر به خواهش وليست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد