بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

۳۱ بازديد


نگر خواب را بيهده نشمري
يكي بهره داني ز پيغمبري
به ويژه كه شاه جهان بيندش
روان درخشنده بگزيندش
ستاره زند راي با چرخ و ماه
سخنها پراگنده كرده به راه
روانهاي روشن ببيند به خواب
همه بودنيها چوآتش برآب
شبي خفته بد شاه نوشين روان
خردمند و بيدار و دولت جوان
چنان ديد درخواب كز پيش تخت
برستي يكي خسرواني درخت
شهنشاه را دل بياراستي
مي‌و رود و رامشگران خواستي
بر او بران گاه آرام و ناز
نشستي يكي تيزدندان گراز
چو بنشست مي خوردن آراستي
وزان جام نوشين‌روان خواستي
چوخورشيد برزد سر از برج گاو
ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت كسري دژم
ازان ديده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندند
ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن كجا ديد در خواب شاه
بدان موبدان نماينده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ نداد
كزان دانش او را نبد هيچ ياد
به ناداني آنكس كه خستو شود
ز فام نكوهنده يك سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نيافت
پرانديشه دل را سوي چاره تافت
فرستاد بر هر سويي مهتري
كه تا باز جويد ز هر كشوري
يكي بدره با هر يكي يار كرد
به برگشتن اميد بسيار كرد
به هر بدره‌اي بد درم ده هزار
بدان تاكند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا كسي
به هر دانشي راه جسته بسي
كه بگزارد اين خواب شاه جهان
نهفته بر آرد ز بند نهان
يكي بدره آگنده او را دهند
سپاسي به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدي كاردان
سواري هشيوار بسيار دان
يكي از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه كسري بيامد به مرو
بيامد همه گرد مرو او بجست
يكي موبدي ديد بازند و است
همي كودكان را بياموخت زند
به تندي و خشم و ببانگ بلند
يكي كودكي مهتر ايدر برش
پژوهنده زند وا ستا سرش
همي‌خواندنديش بوزرجمهر
نهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپيچيد موبد ز راه
بيامد بپرسيد زو خواب شاه
نويسنده گفت اين نه كارمنست
زهر دانشي زند يارمنست
ز موبد چو بشنيد بوزرجمهر
بدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت اين شكارمنست
گزاريدن خواب كارمنست
يكي بانگ برزد برو مرد است
كه تو دفتر خويش كردي درست
فرستاده گفت اي خردمند مرد
مگر داند او گرد دانا مگرد
غمي شد ز بوزرجمهر اوستاد
بگوي آنچ داري بدو گفت ياد
نگويم من اين گفت جز پيش شاه
بدانگه كه بنشاندم پيش گاه
بدادش فرستاده اسب و درم
دگر هرچ بايستش از بيش و كم
برفتند هر دو برابر ز مرو
خرامان چو زير گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گويان ز شاه
ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسيدند جايي كجا آب بود
چو هنگامه خوردن و خواب بود
به زير درختي فرود آمدند
چوچيزي بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سايه بوزرجمهر
يكي چادر اندركشيده به چهر
هنوز اين گرانمايه بيدار بود
كه با او به راه اندرون يار بود
نگه كرد و پيسه يكي مار ديد
كه آن چادر از خفته اندر كشيد
ز سر تا به پايش ببوييد سخت
شد ازپيش اونرم سوي درخت
چو مار سيه بر سر دار شد
سر كودك از خواب بيدار شد
چو آن اژدها شورش او شنيد
بران شاخ باريك شد ناپديد
فرستاده اندر شگفتي بماند
فراوان برو نام يزدان بخواند
به دل گفت كين كودك هوشمند
بجايي رسد در بزرگي بلند
وزان بيشه پويان به راه آمدند
خرامان به نزديك شاه آمدند
فرستاده از پيش كودك برفت
برتخت كسري خراميد تفت
بدو گفت كاي شاه نوشين‌روان
تويي خفته بيدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو
بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگيان كودكي يافتم
بياوردم و تيز بشتافتم
بگفت آن سخن كزلب او شنيد
ز مار سياه آن شگفتي كه ديد
جهاندار كسري ورا پيش خواند
وزان خواب چندي سخنها براند
چوبشنيد دانا ز نوشين روان
سرش پرسخن گشت و گويا زبان
چنين داد پاسخ كه در خان تو
ميان بتان شبستان تو
يكي مرد برناست كز خويشتن
به آرايش جامه كردست زن
ز بيگانه پردخته كن جايگاه
برين راي ما تا نيابند راه
بفرماي تا پيش تو بگذرند
پي خويشتن بر زمين بسپرند
بپرسيم زان ناسزاي دلير
كه چون اندر آمد به بالين شير
ز بيگانه ايوانش پردخت كرد
دركاخ شاهنشهي سخت كرد
بتان شبستان آن شهريار
برفتند پر بوي و رنگ و نگار
سمن بوي خوبان با ناز و شرم
همه پيش كسري برفتند نرم
نديدند ازين سان كسي در ميان
برآشفت كسري چو شير ژيان
گزارنده گفت اين نه اندر خورست
غلامي ميان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون كنيد
رخ از چادر شرم بيرون كنيد
دگر باره بر پيش بگذاشتند
همه خواب را خيره پنداشتند
غلامي پديد آمد اندر ميان
به بالاي سرو و بچهر كيان
تنش لرز لرزان به كردار بيد
دل از جان شيرين شده نا اميد
كنيزك بدان حجره هفتاد بود
كه هر يك به تن سرو آزاد بود
يكي دختري مهتر چاج بود
به بالاي سرو و ببر عاج بود
غلامي سمن پيكر و مشك‌بوي
به خان پدر مهربان بد بدوي
بسان يكي بنده در پيش اوي
به هر جا كه رفتي بدي خويش اوي
بپرسيد ز و گفت كين مرد كيست
كسي كو چنين بنده پرورد كيست
چنين برگزيدي دلير و جوان
ميان شبستان نوشين‌روان
چنين گفت زن كين ز من كهترست
جوانست و با من ز يك مادرست
چنين جامه پوشيد كز شرم شاه
نيارست كردن به رويش نگاه
برادر گر از تو بپوشيد روي
ز شرم توبود آن بهانه مجوي
چو بشنيد اين گفته نوشين‌روان
شگفت آمدش كار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخيم گفت
كه اين هر دو در خاك بايد نهفت
كشنده ببرد آن دو تن را دوان
پس پردهٔ شاه نوشين‌روان
برآويختشان درشبستان شاه
نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد
ز اسب وز پوشيدني بهره داد
فرومانده از دانش او شگفت
ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت
نوشتند نامش به ديوان شاه
بر موبدان نماينده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر
بدو روي بنمود گردان سپهر
همي روز روزش فزون بود بخت
بدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه كسري پر از داد بود
به دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتي
ز هر دانشي بخردان داشتي
هميشه سخن گوي هفتاد مرد
به درگاه بودي بخواب و بخورد
هرانگه كه پردخته گشتي ز كار
ز داد و دهش وز مي و ميگسار
زهر موبدي نوسخن خواستي
دلش را بدانش بياراستي
بدانگاه نو بود بوزرجمهر
سراينده وزيرك وخوب چهر
چنان بدكزان موبدان و ردان
ستاره شناسان و هم بخردان
همي دانش آموخت و اندر گذشت
و زان فيلسوفان سرش برگذشت
چنان بد كه بنشست روزي بخوان
بفرمود كاين موبدان را بخوان
كه باشند دانا و دانش پذير
سراينده و باهش و ياد گير
برفتند بيداردل موبدان
زهر دانشي راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام مي‌خواستند
به مي جان روشن بياراستند
بدانندگان شاه بيدار گفت
كه دانش گشاده كنيد از نهفت
هران كس كه دارد به دل دانشي
بگويد مرا زو بود رامشي
ازيشان هران كس كه دانا بدند
بگفتن دلير و توانا بدند
زبان برگشادند برشهريار
كجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنيد
بدانش نگه كردن شاه ديد
يكي آفرين كرد و بر پاي خاست
چنين گفت كاي داور داد و راست
زمين بنده تاج وتخت تو باد
فلك روشن از روي و بخت تو باد
گر اي دون كه فرمان دهي بنده را
كه بگشايد از بند گوينده را
بگويم و گر چند بي‌مايه‌ام
بدانش در از كمترين پايه‌ام
نكوهش نباشد كه دانا زبان
گشاده كند نزد نوشين‌روان
نگه كرد كسري بداننده گفت
كه دانش چرا بايد اندر نهفت
چوان برزبان پادشاهي نمود
ز گفتار او روشنايي فزود
بدو گفت روشن روان آنكسي
كه كوتاه گويد به معني بسي
كسي را كه مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دير ياب
چو گفتار بيهوده بسيار گشت
سخن گوي در مردمي خوارگشت
هنرجوي و تيمار بيشي مخور
كه گيتي سپنجست و ما بر گذر
همه روشنيهاي تو راستيست
ز تاري وكژي ببايد گريست
دل هركسي بندهٔ آرزوست
وزو هر يكي را دگرگونه خوست
سر راستي دانش ايزدست
چو دانستيش زو نترسي بدست
خردمند ودانا و روشن روان
تنش زين جهانست وجان زان جهان
هران كس كه در كار پيشي كند
همه راي وآهنگ بيشي كند
بنايافت رنجه مكن خويشتن
كه تيمارجان باشد و رنج تن
ز نيرو بود مرد را راستي
ز سستي دروغ آيد وكاستي
ز دانش چوجان تو را مايه نيست
به از خامشي هيچ پيرايه نيست
چو بردانش خويش مهرآوري
خرد را ز تو بگسلد داوري
توانگر بود هر كرا آز نيست
خنك بنده كش آز انباز نيست
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردي كه نادان بود
توانگر شد آنكس كه خشنود گشت
بدو آز و تيمار او سود گشت
بموختن گر فروتر شوي
سخن را ز دانندگان بشنوي
به گفتار گرخيره شد راي مرد
نگردد كسي خيره همتاي مرد
هران كس كه دانش فرامش كند
زبان را به گفتار خامش كند
چوداري بدست اندرون خواسته
زر و سيم و اسبان آراسته
هزينه چنان كن كه بايدت كرد
نشايد گشاد و نبايد فشرد
خردمند كز دشمنان دور گشت
تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خويشتن داد مرد
چنان دان كه پيروز شد در نبرد
مگو آن سخن كاندرو سود نيست
كزان آتشت بهره جز دود نيست
مينديش ازان كان نشايد بدن
نداند كس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه كه دانا بود
به دانش بزرگ و توانا بود
هر آنكس كه او كردهٔ كردگار
بداند گذشت از بد روزگار
پرستيدن داور افزون كند
ز دل كاوش ديو بيرون كند
بپرهيزد از هرچ ناكردنيست
نيازارد آن را كه نازردنيست
به يزدان گراييم فرجام كار
كه روزي ده اويست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهر
حكيمان همه تازه كردند چهر
يكي انجمن ماند اندر شگفت
كه مرد جوان آن بزرگي گرفت
جهاندار كسري درو خيره ماند
سرافراز روزي دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر كنند
بدانگه كه آغاز دفتر كنند
ميان مهان بخت بوزرجمهر
چو خورشيد تابنده شد بر سپهر
ز پيش شهنشاه برخاستند
برو آفريني نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت
كه مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تيز بگشاد مرد جوان
كه پاكيزه دل بود و روشن‌روان
چنين گفت كز خسرو دادگر
نپيچيد بايد به انديشه سر
كجا چون شبانست ما گوسفند
و گر ما زمين او سپهر بلند
نشايد گذشتن ز پيمان اوي
نه پيچيدن از راي و فرمان اوي
بشاديش بايد كه باشيم شاد
چو داد زمانه بخواهيم داد
هنرهاش گسترده اندرجهان
همه راز او داشتن درنهان
مشو با گراميش كردن دلير
كزآتش بترسد دل نره شير
اگر كوه فرمانش دارد سبك
دلش خيره خوانيم و مغزش تنك
همه بد ز شاهست و نيكي زشاه
كزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر يزدان بود
خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن كزو شاد نيست
دل و مغزش از دانش آباد نيست
شنيدند گفتار مرد جوان
فروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن
پر از آفرين روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهريار
همي‌بود داننده را خواستار
دل از كار گيتي به يكسو كشيد
كجا خواست گفتار دانا شنيد
كسي كو سرافراز درگاه بود
به دانندگي درخور شاه بود
برفتند گويندگان سخن
جوان و جهانديده مرد كهن
سرافراز بوزرجمهرجوان
بشد باحكيمان روشن‌روان
حكيمان داننده و هوشمند
رسيدند نزديك تخت بلند
نهادند رخ سوي بوزرجمهر
كه كسري همي زو برافروخت چهر
ازيشان يكي بود فرزانه‌تر
بپرسيد ازو از قضا و قدر
كه انجام و فرجام چونين سخن
چه گونه‌است و اين برچه آيد ببن
چنين داد پاسخ كه جوينده مرد
دوان وشب و روز با كار كرد
بود راه روزي برو تارو تنگ
بجوي اندرون آب او با درنگ
يكي بي هنر خفته بر تخت بخت
همي گل فشاند برو بر درخت
چنينست رسم قضا و قدر
ز بخشش نيابي به كوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار
چنين آفريد اختر روزگار
دگرگفت كان چيز كافزون ترست
كدامست و بيشي كه را در خورست
چنين گفت كان كس كه داننده تر
به نيكي كرا دانش آيد ببر
دگرگفت كز ما چه نيكوترست
ز گيتي كرانيكويي درخورست
چنين داد پاسخ كه آهستگي
كريمي وخوبي وشايستگي
فزونتر بكردن سرخويش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست
بكوشد بجويد بگرد جهان
خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت كاندر خردمند مرد
هنرچيست هنگام ننگ و نبرد
چنين گفت كان كس كه آهوي خويش
ببيند بگرداند آيين وكيش
بپرسيد ديگر كه در زيستن
چه سازي كه كمتر بود رنج تن
چنين داد پاسخ كه گر با خرد
دلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در كند راستي
ببندد در كژي و كاستي
ببخشد گنه چون شود كامكار
نباشد سرش تيز و نا بردبار
بپرسيد ديگر كه از انجمن
نگهبان كدامست برخويشتن
چنين گفت كان كو پس آرزوي
نرفت از كريمي وز نيك خوي
دگر كو بسستي نشد پيش كار
چو ديد او فزوني بدروزگار
دگرگفت كزبخشش نيك‌خوي
كدامست نيكوتر از هر دو سوي
كجا در دو گيتيش بارآورد
بسالي دو بارش بهارآورد
چنين گفت كان كس كه با خواسته
ببخشش كند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاس
ز بخشنده بازارگاني شناس
دگر گفت كز مرد پيرايه چيست
وزان نيكوييها گرانمايه چيست
چنين داد پاسخ كه بخشنده مرد
كجا نيكويي با سزاوار كرد
ببالد به كردار سرو بلند
چو باليد هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسايي به مشك
نبويد نرويد گل از خار خشك
سخن پرسي از گنگ گر مرد كر
به بار آيد وراي نايد ببر
يكي گفت كاندر سراي سپنج
نباشد خردمند بي‌درد و رنج
چه سازيم تا نام نيك آوريم
درآغاز فرجام نيك آوريم
بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خويش خواه
هران چيزكانت نيايد پسند
تن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت كوشش ز اندازه بيش
چن گويي كزين دوكدامست پيش
چنين داد پاسخ كه اندر خرد
جز انديشه چيزي نه اندر خورد
بكوشي چو در پيش كار آيدت
چوخواهي كه رنجي به بار آيدت
سزاي ستايش دگر گفت كيست
اگر برنكوهيده بايد گريست
چنين گفت كان كو به يزدان پاك
فزون دارد اميد و هم بيم و باك
دگر گفت كاي مرد روشن‌خرد
ز گردون چه بر سر همي‌بگذرد
كدامست خوشتر مرا روزگار
ازين برشده چرخ ناپايدار
سخن گوي پاسخ چنين داد باز
كه هركس كه گشت ايمن و بي‌نياز
به خوبي زمانه ورا داد داد
سزد گر نگيري جز از داد ياد
بپرسيد ديگر كه دانش كدام
به گيتي كه باشيم زو شادكام
چنين گفت كان كو بود بردبار
به نزديك اومرد بي‌شرم خوار
دگر گفت كان كو نجويد گزند
ز خوها كدامش بود سودمند
بگفت آنك مغزش نجوشد زخشم
بخوابد بخشم از گنهكار چشم
دگر گفت كان چيست اي هوشمند
كه آيد خردمند را آن پسند
چنين گفت كان كو بود پر خرد
ندارد غم آن كزو بگذرد
وگر ارجمندي سپارد به خاك
نبندد دل اندر غم و درد پاك
دگر كو ز ناديدنيها اميد
چنان بگسلد دل چو از باد بيد
دگر گفت بد چيست بر پادشاي
كزو تيره گردد دل پارساي
چنين داد پاسخ كه بر شهريار
خردمند گويد كه آهو چهار
يكي آنك ترسد ز دشمن به جنگ
و ديگر كه دارد دل از بخش تنگ
دگر آنك راي خردمند مرد
به يك سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم كه باشد سرش پرشتاب
نجويد به كار اندر آرام و خواب
بپرسيد ديگر كه بي عيب كيست
نكوهيدن آزادگان را بچيست
چنين گفت كين رابه بخشيم راست
كه جان وخرد درسخن پادشاست
گرانمايگان را فسون ودروغ
به كژي و بيداد جستن فروغ
ميانه بو د مرد كنداوري
نكوهشگر و سر پر از داوري
منش پستي وكام برپادشا
به بيهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و ديده بي‌آب شرم
گزيدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم كه دارد روا
خرد دور كردن ز بهر هوا
بپرسيد ديگر يكي هوشمند
كه اندرجهان چيست آن بي‌گزند
چنين داد پاسخ او كز نخست
درپاك يزدان بدانست وجست
كزويت سپاس و بدويت پناه
خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خويش راآشكار و نهان
سپردن به فرمان شاه جهان
تن خويشتن پروريدن به ناز
برو سخت بستن در رنج وآز
نگه داشتن مردم خويش را
گسستن تن از رنج درويش را
سپردن به فرهنگ فرزند خرد
كه گيتي بنادان نشايد سپرد
چوفرمان پذيرنده باشد پسر
نوازنده بايد كه باشد پدر
بپرسيد ديگر كه فرزند راست
به نزد پدر جايگاهش كجاست
چنين داد پاسخ كه نزد پدر
گرامي چوجانست فرخ پسر
پس ازمرگ نامش بماند به جاي
ازيرا پسرخواندش رهنماي
بپرسيد ديگر كه ازخواسته
كه داني كه دارد دل آراسته
چنين داد پاسخ كه مردم به چيز
گراميست وز چيز خوارست نيز
نخست آنكه يابي بدو آرزوي
ز هستيش پيدا كني نيك‌خوي
وگر چون ببايد نياري به كار
همان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند
كرا خواني از خسروان سودمند
چنين داد پاسخ كزان شهريار
كه ايمن بود مرد پرهيزكار
وز آواز او بدهراسان بود
زمين زير تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچيست
به گيتي پر از رنج و درويش كيست
چنين گفت آنكس كه هستش بسند
ببخش خداوند چرخ بلند
كسي را كجا بخت انباز نيست
بدي در جهان بتر از آز نيست
ازو نامداران فروماندند
همه همزبان آفرين خواندند
چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه
نشست از بر تخت پيروز شاه
بخواند آنكسي راكه دانا بدند
به گفتار ودانش توانا بدند
بگفتند هرگونه‌اي هركسي
همانا پسندش نيامد بسي
چنين گفت كسري به بوزرجمهر
كه از چادر شرم بگشاي چهر
سخن گوي دانا زبان برگشاد
ز هرگونه دانش همي‌كرد ياد
نخست آفرين كرد بر شهريار
كه پيروز بادا سر تاجدار
دگر گفت مردم نگردد بلند
مگر سر بپيچد ز راه گزند
چو بايد كه دانش بيفزايدت
سخن يافتن را خرد بايدت
در نام جستن دليري بود
زمانه ز بد دل به سيري بود
وگر تخت جويي هنر بايدت
چوسبزي بود شاخ و بر بايدت
چوپرسند پرسندگان از هنر
نشايد كه پاسخ دهيم ازگهر
گهر بي‌هنر ناپسندست وخوار
برين داستان زد يكي هوشيار
كه گر گل نبويد به رنگش مجوي
كز آتش برويد مگر آب جوي
توانگر به بخشش بود شهريار
به گنج نهفته نه‌اي پايدار
به گفتار خوب ار هنر خواستي
به كردار پيدا كند راستي
فروتر بود هرك دارد خرد
سپهرش همي درخرد پرورد
چنين هم بود مردم شاد دل
ز كژيش خون گردد آزاد دل
خرد درجهان چون درخت وفاست
وزو بار جستن دل پادشاست
چوخرسند باشي تن آسان شوي
چو آز آوري زو هراسان شوي
مكن نيك مردي به جان كسي
كه پاداش نيكي نيابي بسي
گشاده دلانرا بود بخت يار
انوشه كسي كو بود بردبار
هران كس كه جويد همي برتري
هنرها ببايد بدين داوري
يكي راي وفرهنگ بايد نخست
دوم آزمايش ببايد درست
سيوم يار بايد بهنگام كار
ز نيك وز بد برگرفتن شمار
چهارم كه ماني بجا كام را
ببيني ز آغاز فرجام را
به پنجم اگر زورمندي بود
به تن كوشش آري بلندي بود
وزين هر دري جفت گردد سخن
هنرخيره بي‌آزمايش مكن
ازان پس چو يارت بود نيكساز
بروبر به هنگامت آيد نياز
چو كوشش نباشد تن زورمند
نيارد سر آرزوها ببند
چو كوشش ز اندازه اندر گذشت
چنان دان كه كوشنده نوميد گشت
خوي مرد دانا بگوييم پنج
كزان عادت او خود نباشد به رنج
چونادان عادت كند هفت چيز
ز وان هفت چيز به رنج‌ست نيز
نخست آنك هركس كه دارد خرد
ندارد غم آن كزو بگذرد
نه شادان كند دل بنايافته
نه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج وز بد تن آسان شود
ز نابودنيها هراسان شود
چو سختيش پيش آيد از هر شمار
شود پيش و سستي نيارد به كار
ز نادان كه گفتيم هفتست راه
يكي آنك خشم آورد بي‌گناه
گشاده كند گنج بر ناسزاي
نه زو مزد يابد بهر دو سراي
سه ديگر به يزدان بود ناسپاس
تن خويش را در نهان ناشناس
چهارم كه با هر كسي راز خويش
بگويد برافرازد آواز خويش
به پنجم به گفتار ناسودمند
تن خويش دارد بدرد و گزند
ششم گردد ايمن ز نا استوار
همي پرنيان جويد از خار بار
به هفتم كه بستيهد اندر دروغ
به بي‌شرمي اندر بجويد فروغ
چنان دان تواي شهريار بلند
كه از وي نبيند كسي جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بود
ازان خامشي دل به رامش بود
سپردن به داناي داننده گوش
به تن توشه يابد به دل راي وهوش
شنيده سخنها فرامش مكن
كه تاجست برتخت شاهي سخن
چوخواهي كه دانسته آيد به بر
به گفتار بگشاي بند از هنر
چوگسترد خواهي به هر جاي نام
زبان بركشي همچو تيغ از نيام
چو بامرد دانات باشد نشست
زبردست گردد سر زير دست
ز دانش بود جان و دل را فروغ
نگر تا نگردي به گرد دروغ
سخنگوي چون بر گشايد سخن
بمان تا بگويد تو تندي مكن
زبان را چو با دل بود راستي
ببندد ز هر سو دركاستي
ز بيكار گويان تو دانا شوي
نگويي ازان سان كزو بشنوي
ز دانش دربي‌نيازي مجوي
و گر چند ازو سخني آيد بروي
هميشه دل شاه نوشين‌روان
مبادا ز آموختن ناتوان
بپرسيد پس موبد تيز مغز
كه اندر جهان چيست كردار نغز
كجا مرد را روشنايي دهد
ز رنج زمانه رهايي دهد
چنين داد پاسخ كه هر كو خرد
بيابد ز هر دو جهان بر خورد
بدو گفت گرنيستش بخردي
خرد خلعتي روشنست ايزدي
چنين داد پاسخ كه دانش بهست
چو دانا بود برمهان برمهست
بدو گفت گر راه دانش نجست
بدين آب هرگز روان را نشست
چنين داد پاسخ كه از مرد گرد
سرخويش را خوار بايد شمرد
اگر تاو دارد به روز نبرد
سر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامي بود بر دل پادشا
بود جاودان شاد و فرمانروا
بدو گفت گرنيستش بهره زين
ندارد پژوهيدن آيين و دين
چنين داد پاسخ كه آن به كه مرگ
نهد بر سر او يكي تيره ترگ
دگر گفت كزبار آن ميوه دار
كه دانا بكارد به باغ بهار
چه سازيم تاهركسي برخوريم
وگر سايهٔ او به پي بسپريم
چنين داد پاسخ كه هر كو زبان
ز بد بسته دارد نرنجد روان
كسي را ندرد به گفتار پوست
بود بر دل انجمن نيز دوست
همه كار دشوارش آسان شود
ورا دشمن ودوست يكسان شود
دگر گفت كان كو ز راه گزند
بگردد بزرگست و هم ارجمند
چنين داد پاسخ كه كردار بد
بسان درختيست با بار بد
اگر نرم گويد زبان كسي
درشتي به گوشش نيايد بسي
بدان كز زبانست گوشش به رنج
چو رنجش نجويي سخن را بسنج
همان كم سخن مرد خسروپرست
جز از پيش گاهش نشايد نشست
دگر از بديهاي نا آمده
گريزد چو از دام مرغ و دده
سه ديگر كه بر بد توانا بود
بپرهيزد ار ويژه دانا بود
نيازد به كاري كه ناكردنيست
نيازارد آن را كه نازردنيست
نماند كه نيكي برو بگذرد
پي روز نا آمده نشمرد
بدشمن ز نخچير آژيرتر
برو دوست همواره چون تير و پر
ز شادي كه فرجام او غم بود
خردمند را ارز وي كم بود
تن آساني و كاهلي دور كن
بكوش وز رنج تنت سور كن
كه ايدر تو را سود بي‌رنج نيست
چنان هم كه بي‌پاسبان گنج نيست
ازين باره گفتار بسيار گشت
دل مردم خفته بيدار گشت
جهان زنده باد به نوشين‌روان
هميشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرين موبدان
كنارنگ و بيداردل بخردان
ستودند شاه جهان را بسي
برفتند با خرمي هركسي
دوهفته برين نيز بگذشت شاه
بپردخت روزي ز كاري سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان
به ايوان خرامند با بخردان
بپرسيد شاه ازبن و از نژاد
ز تيزي و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهي وز داد كنداوران
ز آغاز وفرجام نيك اختران
سخن كرد زين موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آيد به كار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
كه رخشنده گوهر برآر از نهفت
يكي آفرين كرد بوزرجمهر
كه‌اي شاه روشن‌دل و خوب‌چهر
چنان دان كه اندر جهان نيز شاه
يكي چون تو ننهاد برسركلاه
به داد و به دانش به تاج و به تخت
به فر و به چهر و براي و به بخت
چوپرهيزكاري كند شهريار
چه نيكوست پرهيز با تاجدار
ز يزدان بترسد گه داوري
نگردد به ميل و بكنداوري
خرد راكند پادشا بر هوا
بدانگه كه خشم آورد پادشا
نبايد كه انديشهٔ شهريار
بود جز پسنديدهٔ كردگار
ز يزدان شناسد همه خوب و زشت
به پاداش نيكي بجويد بهشت
زبان راست گوي و دل آزرم‌جوي
هميشه جهان را بدو آبروي
هران كس كه باشد ورا راي‌زن
سبك باشد اندر دل انجمن
سخن گوي وروشن دل و دادده
كهان را بكه دارد و مه به مه
كسي كو بود شاه را زير دست
نبايد كه يابد به جائي شكست
بدانگه شد تاج خسرو بلند
كه دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن كار درگاه را
به زهر آژدن كام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشي آگهي
بماند جهاندار با فرهي
نبايد كه خسبد كسي دردمند
كه آيد مگر شاه را زو گزند
كسي كو به بادافره اندرخورست
كجا بدنژادست و بد گوهرست
كند شاه دور از ميان گروه
بي‌آزار تا زو نگردد ستوه
هران كس كه باشد به زندان شاه
گنهكار گر مردم بيگناه
به فرمان يزدان ببايد گشاد
بزند و باست آنچ كردست ياد
سپهبد به فرهنگ دارد سپاه
براسايد از درد فريادخواه
چو آژير باشي ز دشمن براي
بدانديش را دل برآيد ز جاي
همه رخنهٔ پادشاهي بمرد
بداري به هنگام پيش از نبرد
به چيزي كه گردد نكوهيده شاه
نكوهش بود نيز با فر و گاه
ازو دور گشتن به رغم هوا
خرد را بران راي كردن گوا
فزودن به فرزند برمهر خويش
چو در آب ديدن بود چهر خويش
ز فرهنگ وز دانش آموختن
سزد گر دلت يابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خويش
نبايد كه يادآورد رنج خويش
هرانگه كه يازد ببد كار دست
دل شاه بچه نبايد شكست
چو بر بد كنش دست گردد دراز
به خون جز به فرمان يزدان مياز
و گر دشمني يابي اندر دلش
چو خوباشد از بوستان بگسلش
كه گر دير ماند بنيرو شود
وزو باغ شاهي پرآهو شود
چوباشد جهانجوي با فر و هوش
نبايد كه دارد به بدگوي گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد
تباهي به ديهيم شاهي رسد
نبايد شنيدن ز نادان سخن
چو بد گويد از داد فرمان مكن
همه راستي بايد آراستن
نبايد كه ديو آورد كاستن
چواين گفتها بشنود پارسا
خرد راكند بر دلش پادشا
كند آفرين تاج برشهريار
شود تخت شاهي برو پايدار
بنازد بدو تاج شاهي و تخت
بدانديش نوميد گردد زبخت
چو برگردد اين چرخ ناپايدار
ازو نام نيكو بود يادگار
بماناد تا روز باشد جوان
هنر يافته جان نوشين‌روان
ز گفتار او انجمن خيره شد
همه راي دانندگان تيره شد
چو نوشين‌روان آن سخنها شنود
به روزيش چندانك بد برفزود
وزان پندها ديده پر آب كرد
دهانش پر از در خوشاب كرد
يكي انجمن لب پر از آفرين
برفتند ز ايوان شاه زمين
برين نيز بگذشت يك هفته روز
بهشتم چو بفروخت گيتي‌فروز
بيانداخت آن چادر لاژورد
بياراست گيتي به ديباي زرد
شهنشاه بنشست با موبدان
جهانديده و كار كرده ردان
سرموبد موبدان اردشير
چو شاپور وچون يزدگرد دبير
ستاره شناسان و جويندگان
خردمند و بيدار گويندگان
سراينده بوزرجمهر جوان
بيامد برشاه نوشين‌روان
بدانندگان گفت شاه جهان
كه باكيست اين دانش اندر نهان
كزو دين يزدان به نيرو شود
همان تخت شاهي بي‌آهو شود
چوبشنيد زو موبد موبدان
زبان برگشاد از ميان ردان
چنين داد پاسخ كه از داد شاه
درفشان شود فر ديهيم و گاه
چو با داد بگشايد از گنج بند
بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر كو بشويد زبان از دروغ
نجويد به كژي ز گيتي فروغ
سپهبد چو با داد و بخشايشست
ز تاجش زمانه پرآسايشست
و ديگر كه از كهتر پرگناه
چو پوزش كند باز بخشدش شاه
به پنجم جهاندار نيكوسخن
كه نامش نگردد به گيتي كهن
همه راست گويد سخن كم وبيش
نگردد بهر كار ز آيين خويش
ششم بر پرستندهٔ تخت خويش
چنان مهر دارد كه بر بخت خويش
به هفتم سخن هرك دانا بود
زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سير ز آموختن
از انديشگان مغز را سوختن
به آزاديست ازخرد هركسي
چنانچون ببالد ز اختر بسي
دلت مگسل اي شاه راد از خرد
خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وكم دانش آنكس كه گفت
كنم كم ز گيتي كسي نيست جفت
چنين گفت پس يزدگرد دبير
كه اي شاه دانا و دانش‌پذير
ابرشاه زشتست خون ريختن
به اندك سخن دل برآهيختن
همان چون سبك سر بود شهريار
بدانديش دست اندآرد به كار
همان با خردمند گيرد ستيز
كند دل ز ناداني خويش تيز
دل شاه گيتي چو پر آز گشت
روان ورا ديو انباز گشت
و رايدون كه حاكم بود تيزمغز
نيايد ز گفتار او كار نغز
دگر كارزاري كه هنگام جنگ
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر كه باشد دلش تنگ و زفت
شكم زمين بهتر او را نهفت
چو بر مرد درويش كنداوري
نه كهتر نه زيبندهٔ مهتري
چوكژي كند پير ناخوش بود
پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو كاهل بود مرد برنا به كار
ازو سير گردد دل روزگار
نماند ز نا تندرستي جوان
مبادش توان و مبادش روان
چو بوزرجمهر اين سخنهاي نغز
شنيد و بدانش بياراست مغز
چنين گفت باشاه خورشيد چهر
كه بادا به كام تو روشن سپهر
چنان دان كه هركس كه دارد خرد
بدانش روان را همي‌پرورد
نكوهيده ده كار بر ده گروه
نكوهيده‌تر نزد دانش پژوه
يكي آنك حاكم بود با دروغ
نگيرد بر مرد دانا فروغ
سپهبد كه باشد نگهبان گنج
سپاهي كه او سر بپيچد ز رنج
دگر دانشومند كو از بزه
نترسد چو چيزي بود بامزه
پزشكي كه باشد به تن دردمند
ز بيمار چون باز دارد گزند
چو درويش مردم كه نازد به چيز
كه آن چيز گفتن نيرزد به نيز
همان سفله كز هر كس آرام و خواب
ز دريا دريغ آيدش روشن آب
وگرباد نوشين بتو برجهد
سپاسي ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند كايد به خشم
به چيز كسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماينده راه
سپردن به كاهل كسي كارگاه
همان بيخرد كو نيابد خرد
پشيمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بيخرد به آرزوي
برين گونه آويزد اي نيك‌خوي
چوآتش كه گوگرد يابد خورش
گرش درنيستان بود پرورش
دل شاه نوشين‌روان زنده باد
سران جهان پيش او بنده باد
برين نيزبگذشت يك هفته ماه
نشست از بر تخت پيروز شاه
به يك دست موبد كه بودش وزير
بدست دگر يزدگرد دبير
همان گرد بر گرد او موبدان
سخن گو چو بوزرجمهر جوان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
كه‌اي مرد پر دانش و نيك‌خواه
سخنها كه جان را بود سودمند
همي مرد بي‌ارز گردد بلند
ازو گنج گويا نگيرد كمي
شنودن بود مرد را خرمي
چنين گفت موبد به بوزرجمهر
كه‌اي نامورتر ز گردان سپهر
چه داني كه بيشيش بگزايدت
چوكمي بود روز بفزايدت
چنين داد پاسخ كه كمتر خوري
تن آسان شوي هم روان پروري
ز كردار نيكي چو بيشي كني
همي برهماورد پيشي كني
چنين گفت پس يزدگرد دبير
كه‌اي مرد گوينده و ياد گير
سه آهو كدامند با دل به راز
كه دارند وهستند زان بي‌نياز
چنين داد پاسخ كه باري نخست
دل از عيب جستن ببايدت شست
بي‌آهو كسي نيست اندر جهان
چه در آشكار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشك آوري
چوكهتر بود زو سرشك آوري
سه ديگر سخن چين و دوروي مرد
بران تا برانگيزد از آب گرد
چو گويندهٔي كو نه برجايگاه
سخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان كو سخن سر به سر نشنود
نداند به گفتار و هم نگرود
به چيزي ندارد خردمند چشم
كزو بازماند بپيچد ز خشم
بپرسيد پس موبد موبدان
كه اين برتر از دانش بخردان
كسي نيست بي‌آرزو درجهان
اگر آشكارست و گر در نهان
همان آرزو را پديدست راه
كه پيدا كند مرد را دستگاه
كدامين ره آيد تو را سودمند
كدامست با درد و رنج و گزند
چنين داد پاسخ كه راه از دو سوست
گذشتن تو را تا كدام آرزوست
ز گيتي يكي بازگشتن به خاك
كه راهي درازست با بيم و باك
خرد باشدت زين سخن رهنمون
بدين پرسش اندر چرايي و چون
خرد مرد راخلعت ايزديست
سزاوار خلعت نگه كن كه كيست
تنومند را كو خرد يار نيست
به گيتي كس او را خريدار نيست
نباشد خرد جان نباشد رواست
خرد جان پاكست و ايزد گو است
چوبنياد مردي بياموخت مرد
سرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستين به يزدان گراي
كه او هست و باشد هميشه به جاي
بدو بگروي كام دل يافتي
رسيدي به جايي كه بشتافتي
دگر دانش آنست كز خوردني
فراز آوري روي آوردني
بخورد و بپوشش به يزدان گراي
بدين دار فرمان يزدان به جاي
گر آيدت روزي به چيزي نياز
به دشت و به گنج و به پيلان مناز
هم از پيشه‌ها آن گزين كاندروي
ز نامش نگردد نهان آبروي
همان دوستي باكسي كن بلند
كه باشد بسختي تو را سودمند
تو در انجمن خامشي برگزين
چوخواهي كه يك سر كنند آفرين
چو گويي همان گوي كموختي
به آموختن درجگر سوختي
سخن سنج و دينار گنجي مسنج
كه در دانشي مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژيركن
كمان كن خرد را سخن تيركن
چو رزم آيدت پيش هشيار باش
تنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بدخواه پيش توصف بركشيد
تو را راي وآرام بايد گزيد
برابر چو بيني كسي هم نبرد
نبايد كه گردد تو را روي زرد
تو پيروزي ار پيشدستي كني
سرت پست گردد چوسستي كني
بدانگه كه اسب افگني هوش دار
سليح هم آورد را گوش دار
گرو تيز گردد تو زو برمگرد
هشيوار ياران گزين در نبرد
چوداني كه با او نتابي مكوش
ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنين هم نگه دار تن در خورش
نبايد كه بگزايدت پرورش
بخور آن چنان كان بنگزايدت
ببيشي خورش تن بنفزايدت
مكن درخورش خويش را چار سوي
چنان خور كه نيزت كند آرزوي
ز مي نيزهم شادماني گزين
كه مست ازكسي نشنود آفرين
چو يزدان پسندي پسنديده‌اي
جهان چون تنست و تو چون ديده‌اي
بسي از جهان آفرين ياد كن
پرستش برين ياد بنياد كن
بشر رفي نگه دار هنگام را
به روز و به شب گاه آرام را
چوداني كه هستي سرشته ز خاك
فرامش مكن راه يزدان پاك
پرستش ز خورد ايچ كمتر مكن
تو نو باش گرهست گيتي كهن
به نيكي گراي و غنيمت شناس
همه ز آفريننده دار اين سپاس
مگرد ايچ گونه به گرد بدي
به نيكي گر اي اگر بخردي
ستوده‌ترآنكس بود در جهان
كه نيكش بود آشكار و نهان
هوا را مبر پيش راي وخرد
كزان پس خرد سوي تو ننگرد
چوخواهي كه رنج تو آيد به بر
ز آموزگاران مپرتاب سر
دبيري بياموز فرزند را
چوهستي بود خويش و پيوند را
دبيري رساند جوان را به تخت
كند نا سزا را سزاوار بخت
دبيريست از پيشه‌ها ارجمند
كزو مرد افگنده گردد بلند
چو با آلت و راي باشد دبير
نشيند بر پادشا ناگزير
تن خويش آژير دارد ز رنج
بيابد بي‌اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط گرد آيدش
برانديشه معني بيفزايدش
ز لفظ آن گزيند كه كوتاه‌تر
بخط آن نمايد كه دلخواه‌تر
خردمند بايد كه باشد دبير
همان بردبار و سخن يادگير
هشيوار و سازيدهٔ پادشا
زبان خامش از بد به تن پارسا
شكيبا و با دانش و راست‌گوي
وفادار و پاكيزه و تازه‌روي
چو با اين هنرها شود نزد شاه
نشايد نشستن مگر پيش گاه
سخنها چوبشنيد از و شهريار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنين گفت كسري به موبد كه رو
ورا پايگاهي بياراي نو
درم خواه وخلعت سزاوار اوي
كه در دل نشستست گفتار اوي
دگر هفته چون هور بفراخت تاج
بيامد نشست از بر تخت عاج
ابا نامور موبدان و ردان
جهاندار و بيدار دل بخردان
همي‌خواست ز ايشان جهاندارشاه
همان نيز فرخ دبير سپاه
هم از فيلسوفان وز مهتران
ز هر كشوري كار ديده سران
همان ساوه و يزدگرد دبير
به پيش اندرون بهمن تيزوير
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
كه دل را بياراي و بنماي راه
زمن راستي هرچ داني بگوي
به كژي مجو ازجهان آبروي
پرستش چگونه است فرمان من
نگه داشتن راي و پيمان من
ز گيتي چو آگه شوند اين مهان
شنيده بگويند با همرهان
چنين گفت با شاه بيدار مرد
كه اي برتر از گنبد لاژورد
پرستيدن شهريار زمين
نجويد خردمند جز راه دين
نبايد به فرمان شاهان درنگ
نبايد كه باشد دل شاه تنگ
هرآنكس كه برپادشا دشمنست
روانش پرستار آهرمنست
دلي كو ندارد تن شاه دوست
نبايد كه باشد ورا مغز و پوست
چنان دان كه آرام گيتيست شاه
چونيكي كنيم او دهد دستگاه
به نيك و بد او را بود دست رس
نيازد بكين و بزرم كس
تو مپسند فرزند را جاي اوي
چوجان دار در دل همه راي اوي
به شهري كه هست اندرو مهرشاه
نيابد نياز اندران بوم راه
بدي را تو از فر او بگذرد
كه بختش همه نيكويي پرورد
جهان را دل ازشاه خندان بود
كه بر چهر او فر يزدان بود
چو از نعمتش بهرهٔابي بكوش
كه داري هميشه به فرمانش گوش
به انديشه گر سربپيچي ازوي
نبيند به نيكي تو را بخت روي
چو نزديك دارد مشو برمنش
وگر دور گردي مشو بدكنش
پرستنده گر يابد از شاه رنج
نگه كن كه با رنج نامست و گنج
نبايد كه سير آيد از كاركرد
همان تيز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاه
به فر و به نام جهاندار نه شاه
گر از ده يكي باژ خواهد رواست
چنان رفت بايد كه او را هواست
گرامي‌تر آنكس بود نزد شاه
كه چون گشن بيند ورا دستگاه
ز بهري كه اورا سرايد ز گنج
نماند كه باشد بدو درد و رنج
ز يزدان بود آنك ماند سپاس
كند آفرين مرد يزدان‌شناس
و ديگر كه اندر دلش راز شاه
بدارد نگويد به خورشيد وماه
به فرمان شاه آنك سستي كند
همي از تن خويش مستي كند
نكوهيده باشد گل آن درخت
كه نپراگند بار بر تاج وتخت
ز كسهاي او پيش او بدمگوي
كه كمتر كني نزد او آبروي
و گر پرسدت هرچ داني نگوي
به بسيار گفتن مبر آبروي
هرآنكس كه بسيار گويد دروغ
به نزديك شاهان نگيرد فروغ
سخن كان نه اندر خورد با خرد
بكوشد كه بر پادشا نشمرد
فزونست زان دانش اندر جهان
كه بشنيد گوش آشكار و نهان
كسي را كه شاه جهان خوار كرد
بماند هميشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بود
كه با او لب شاه خندان بود
چو بنوازدت شاه كشي مكن
اگر چه پرستنده باشي كهن
كه هرچند گردد پرستش دراز
چنان دان كه هست او ز تو بي‌نياز
اگر با تو گردد ز چيزي دژم
به پوزش گراي و مزن هيچ دم
اگر پرورد ديگري را همان
پرستار باشد چو تو بي گمان
و گر نيستت آگهي زان گناه
برهنه دلت را ببر نزد شاه
وگر نه هيچ تاب اندر آري به دل
بدو روي منماي و پي برگسل
به فرش ببيند نهان تو را
دل كژ و تيره روان تو را
ازان پس نيابي تو زو نيكوي
همان گرم گفتار او نشنوي
در پادشا همچو دريا شمر
پرستنده ملاح وكشتي هنر
سخن لنگر و بادبانش خرد
به دريا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را كند سايه دار
كه هم سايه‌دارست و هم مايه دار
كسي كو ندارد روانش خرد
سزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا كوه آتش بدي
پرستنده را زيستن خوش بدي
چو آتش گه خشم سوزان بود
چوخشنود باشد فروزان بود
ازو يك زمان شيروشهدست بهر
به ديگر زمان چون گزاينده زهر
به كردار دريا بود كارشاه
به فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دريا يكي ريگ دارد به كف
دگر دربيابد ميان صدف
جهان زنده بادا بنوشين‌روان
هميشه به فرمانش كيوان روان
نگه كرد كسري بگفتا راوي
دلش گشت خرم به ديدار اوي
چو گفتي كه زه بدره بودي چهار
بدين گونه بد بخشش شهريار
چو با زه بگفتي زهازه بهم
چهل بدره بودي ز گنجش درم
چو گنجور باشاه كردي شمار
به هربدره بودي درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفت
كه گفتار او با درم بود جفت
بياورد گنجور خورشيد چهر
درم بدره‌ها پيش بوزرجمهر
برين داستان برسخن ساختم
به مهبود دستور پرداختم
مياساي ز آموختن يك زمان
ز دانش ميفگن دل اندرگمان
چوگويي كه فام خرد توختم
همه هرچ بايستم آموختم
يكي نغز بازي كند روزگار
كه بنشاندت پيش آموزگار
ز دهقان كنون بشنو اين داستان
كه برخواند از گفتهٔ باستان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد