بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

۳۲ بازديد


چنين گفت موبد كه بر تخت عاج
چو كسري كسي نيز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهيز وداد
چنو كس ندارد ز شاهان به ياد
ز دانندگان دانش آموختي
دلش را بدانش برافروختي
خور وخواب با موبدان داشتي
همي سر به دانش برافراشتي
برو چون روا شد به چيزي سخن
تو ز آموختن هيچ سستي مكن
نبايد كه گويي كه دانا شدم
به هر آرزو بر توانا شدم
چو اين داستان بشنوي يادگير
ز گفتار گوينده دهقان پير
بپرسيدم از روزگار كهن
ز نوشين روان ياد كرد اين سخن
كه او را يكي پاك دستور بود
كه بيدار دل بود و گنجور بود
دلي پرخرد داشت و راي درست
ز گيتي به جز نيكنامي نجست
كه مهبود بدنام آن پاك مغز
روان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهار
هميشه پرستندهٔ شهريار
شهنشاه چون بزم آراستي
و گر به رسم موبدي خواستي
نخوردي جز ازدست مهبود چيز
هم ايمن بدي زان دو فرزند نيز
خورش خانه در خان او داشتي
تن خويش مهمان او داشتي
دو فرزند آن نامور پارسا
خورش ساختندي بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشك
همي‌ريختندي برخ بر سرشك
يكي نامور بود زروان به نام
كه او را بدي بر در شاه كام
كهن بود و هم حاجب شاه بود
فروزندهٔ رسم درگاه بود
ز مهبود وفرخ دو فرزند اوي
همه ساله بودي پر از آبروي
همي‌ساختي تا سر پادشا
كند تيز بركار آن پارسا
ببد گفت از ايشان نديد ايچ راه
كه كردي پرآزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بود
كه او را به درگاه بدخواه بود
ز گفتار و كردار آن شوخ مرد
نشد هيچ مهبود را روي زرد
چنان بد كه يك روز مردي جهود
ز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بيفزود در پيش اوي
برآميخت با جان بدكيش اوي
چو با حاجب شاه گستاخ شد
پرستندهٔ خسروي كاخ شد
ز افسون سخن رفت روزي نهان
ز درگاه وز شهريار جهان
ز نيرنگ وز تنبل و جادويي
ز كردار كژي وز بدخويي
چو زروان به گفتار مرد جهود
نگه كرد وزان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت اين سخن
به جز پيش جان آشكارا مكن
يكي چاره بايد تو را ساختن
زمانه ز مهبود پرداختن
كه او را بزرگي به جايي رسيد
كه پاي زمانه نخواهد كشيد
ز گيتي ندارد كسي رابكس
تو گويي كه نوشين روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چيز
خورشها نخواهد جهاندار نيز
شدست از نوازش چنان پرمنش
كه هزمان ببوسد فلك دامنش
چنين داد پاسخ به زروان جهود
كزين داوري غم نبايد فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاه
خورشها ببين تا چه آيد به راه
نگر تابود هيچ شير اندروي
پذيره شو وخوردنيها ببوي
همان بس كه من شير بينم ز دور
نه مهبود بيني تو زنده نه پور
كه گر زو خورد بي‌گمان روي و سنگ
بريزد هم اندر زمان بي‌درنگ
نگه كرد زروان به گفتار اوي
دلش تازه‌تر شد به ديدار اوي
نرفتي به درگاه بي‌آن جهود
خور و شادي و كام بي او نبود
چنين تا برآمد برين چندگاه
بد آموز پويان به درگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامداد
خرامان شدندي برشاه راد
پس پردهٔ نامور كدخداي
زني بود پاكيزه و پاك راي
كه چون شاه كسري خورش خواستي
يكي خوان زرين بياراستي
سه كاسه نهادي برو از گهر
به دستار زربفت پوشيده سر
زدست دو فرزند آن ارجمند
رسيدي به نزديك شاه بلند
خورشها زشهد وز شير و گلاب
بخوردي وآراستي جاي خواب
چنان بد كه يك روز هر دو جوان
ببردند خوان نزدنوشين‌روان
به سر برنهاده يكي پيشكار
كه بودي خورش نزد او استوار
چو خوان اندرآمد به ايوان شاه
بدو كرد زروان حاجب نگاه
چنين گفت خندان به هر دو جوان
كه اي ايمن از شاه نوشين‌روان
يكي روي بنماي تا زين خورش
كه باشد همي شاه را پرورش
چه رنگست كايد همي بوي خوش
يكي پرنيان چادر از وي بكش
جوان زان خورش زود بگشاد روي
نگه كرد زروان ز دور اند روي
هميدون جهود اندرو بنگريد
پس آمد چو رنگ خورشها بديد
چنين گفت زان پس به سالار بار
كه آمد درختي كه كشتي به بار
ببردند خوان نزد نوشين‌روان
خردمند و بيدار هر دو جوان
پس خوان همي‌رفت زروان چو گرد
چنين گفت با شاه آزادمرد
كه اي شاه نيك اختر و دادگر
تو بي‌چاشني دست خوردن مبر
كه روي فلك بخت خندان تست
جهان روشن از تخت و ميدان تست
خورشگر بياميخت با شير زهر
بدانديش را باد زين زهر بهر
چو بشنيد زو شاه نوشين‌روان
نگه كرد روشن به هر دوجوان
كه خواليگرش مام ايشان بدي
خردمند و با كام ايشان بدي
جوانان ز پاكي وز راستي
نوشتند بر پشت دست آستي
همان چون بخوردند از كاسه شير
توگويي بخستند هر دو به تير
بخفتند برجاي هر دو جوان
بدادند جان پيش نوشين‌روان
چوشاه جهان اندران بنگريد
برآشفت و شد چون گل شنبليد
بفرمود كز خان مهبود خاك
برآريد وز كس مداريد باك
بر آن خاك بايد بريدن سرش
مه مهبود مانا مه خواليگرش
به ايوان مهبود در كس نماند
ز خويشان او درجهان بس نماند
به تاراج داد آن همه خواسته
زن و كودك و گنج آراسته
رسيده از آن كار زروان به كام
گهي كام ديد اندر آن گاه نام
به نزديك او شد جهود ارجمند
برافراخت سر تا بابر بلند
بگشت اندرين نيز چندي سپهر
درستي نهان كرده از شاه چهر
چنان بد كه شاه جهان كدخداي
به نخچير گوران همي‌كرد راي
بفرمود تا اسب نخچيرگاه
بسي بگذرانند در پيش شاه
ز اسبان كه كسري همي‌بنگريد
يكي را بران داغ مهبود ديد
ازان تازي اسبان دلش برفروخت
به مهبود بر جاي مهرش بسوخت
فروريخت آب از دو ديده بدرد
بسي داغ دل ياد مهبود كرد
چنين گفت كان مرد با جاه و راي
ببردش چنان ديو ريمن ز جاي
بدان دوستداري و آن راستي
چرا زد روانش دركاستي
نداند جز از كردگار جهان
ازان آشكارا درستي نهان
وزان جايگه سوي نخچيرگاه
بيامد چنان داغ دل كينه خواه
ز هر كس بره برسخن خواستي
ز گفتارها دل بياراستي
سراينده بسيار همراه كرد
به افسانه‌ها راه كوتاه كرد
دبيران و زروان و دستور شاه
برفتند يك روز پويان به راه
سخن رفت چندي ز افسون و بند
ز جادوي و آهرمن پرگزند
به موبد چنين گفت پس شهريار
كه دل رابه نيرنگ رنجه مدار
سخن جز به يزدان و از دين مگوي
ز نيرنگ جادو شگفتي مجوي
بدو گفت زروان انوشه بدي
خرد را به گفتار توشه بدي
ز جادو سخن هرچ گويند هست
نداند جز از مرد جادوپرست
اگر خوردني دارد از شير بهر
پديدار گرداند از دور زهر
چو بشنيد نوشين‌روان اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
ز مهبود و هر دو پسر ياد كرد
برآورد بر لب يكي باد سرد
به ز روان نگه كرد و خامش بماند
سبك با ره گامزن را براند
روانش ز انديشه پر دود بود
كه زروان بدانديش مهبود بود
همي‌گفت كين مرد ناسازگار
ندانم چه كرد اندران روزگار
كه مهبود بردست ماكشته شد
چنان دوده را روز برگشته شد
مگر كردگار آشكارا كند
دل و مغز ما را مدارا كند
كه آلوده بينم همي زو سخن
پر از دردم از روزگار كهن
همي‌رفت با دل پر از درد وغم
پرآژنگ رخ ديدگان پر ز نم
به منزل رسيد آن زمان شهريار
سراپرده زد بر لب جويبار
چو زروان بيامد به پرده سراي
ز بيگانه پردخت كردند جاي
ز جادو سخن رفت وز شهد و شير
بدو گفت شد اين سخن دلپذير
ز مهبود زان پس بپرسيد شاه
ز فرزند او تا چرا شد تباه
چو پاسخ ازو لرز لرزان شنيد
ز زروان گنهكاري آمد پديد
بدو گفت كسري سخن راست گوي
مكن كژي و هيچ چاره مجوي
كه كژي نيارد مگر كار بد
دل نيك بد گردد از يار بد
سراسر سخن راست زروان بگفت
نهفته پديد آوريد از نهفت
گنه يك سر افگند سوي جهود
تن خويش راكرد پر درد و دود
چو بشنيد زو شهريار بلند
هم اندر زمان پاي كردش ببند
فرستاد نزد مشعبد جهود
دواسبه سواري به كردار دود
چوآمد بدان بارگاه بلند
بپرسيد زو نرم شاه بلند
كه اين كار چون بود با من بگوي
بدست دروغ ايچ منماي روي
جهود از جهاندار زنهار خواست
كه پيداكند راز نيرنگ راست
بگفت آنچ زروان بدو گفته بود
سخن هرچ اندر نهان رفته بود
جهاندار بشنيد خيره بماند
رد و موبد و مرزبان را بخواند
دگر باره كرد آن سخن خواستار
به پيش ردان دادگر شهريار
بفرمود پس تا دو دار بلند
فروهشته از دار پيچان كمند
بزد مرد دژخيم پيش درش
نظاره بروبر همه كشورش
به يك دار زروان و ديگر جهود
كشنده برآهخت و تندي نمود
بباران سنگ و بباران تير
بدادند سرها به نيرنگ شير
جهان را نبايد سپردن ببد
كه بر بد گمان بي‌گمان بد رسد
ز خويشان مهبود چندي بجست
كزيشان بيابد كسي تندرست
يكي دختري يافت پوشيده‌روي
سه مرد گرانمايه و نيك‌خوي
همه گنج زروان بديشان نمود
دگر هرچ آن داشت مرد جهود
روانش ز مهبود بريان شدي
شب تيره تا روز گريان بدي
ز يزدان همي‌خواستي زينهار
همي‌ريختي خون دل بركنار
به درويش بخشيد بسيار چيز
زباني پر از آفرين داشت نيز
كه يزدان گناهش ببخشد مگر
ستمگر نخواند ورا دادگر
كسي كو بود پاك و يزدان پرست
نيازد به كردار بد هيچ دست
كه گرچند بد كردن آسان بود
به فرجام زو جان هراسان بود
اگر بد دل سنگ خارا شود
نماند نهان آشكارا شود
وگر چند نرمست آواز تو
گشاده شود زو همه راز تو
ندارد نگه راز مردم زبان
همان به كه نيكي كني درجهان
چو بيرنج باشي و پاكيزه‌راي
ازو بهره يابي به هر دو سراي
كنون كار زروان و مرد جهود
سرآمد خرد را ببايد ستود
اگر دادگر باشي و سرفراز
نماني و نامت بماند دراز
تن خويش را شاه بيدادگر
جز از گور و نفرين نيارد به سر
اگر پيشه دارد دلت راستي
چنان دان كه گيتي بياراستي
چه خواهي ستايش پس ازمرگ تو
خرد بايد اين تاج و اين ترگ تو
چنان كز پس مرگ نوشين‌روان
ز گفتار من داد او شد جوان
ازان پس كه گيتي بدوگشت راست
جز از آفرين در بزرگي نخواست
بخفتند در دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همي ميش وگرگ
مهان كهتري را بياراستند
به ديهيم بر نام او خواستند
بياسود گردن ز بند زره
ز جوشن گشادند گردان گره
ز كوپال وخنجر بياسود دوش
جز آواز رامش نيامد به گوش
كسي را نبد با جهاندار تاو
بپيوست با هركسي باژ و ساو
جهاندار دشواري آسان گرفت
همه ساز نخچير و ميدان گرفت
نشست اندر ايوان گوهرنگار
همي راي زد با مي وميگسار
يكي شارستان كرد به آيين روم
فزون از دو فرسنگ بالاي بوم
بدو اندرون كاخ و ايوان و باغ
به يك دست رود و به يك دست راغ
چنان بد بروم اندرون پادشهر
كه كسري بپيمود و برداشت بهر
برآورد زو كاخهاي بلند
نبد نزد كس درجهان ناپسند
يكي كاخ كرد اندران شهريار
بدو اندر ايوان گوهرنگار
همه شوشهٔ طاقها سيم و زر
بزر اندرون چند گونه گهر
يكي گنبد از آبنوس وز عاج
به پيكر ز پيلسته و شيز و ساج
ز روم وز هند آنك استاد بود
وز استاد خويشش هنر ياد بود
ز ايران وز كشور نيمروز
همه كارداران گيتي‌فروز
همه گرد كرد اندران شارستان
كه هم شارستان بود و هم كارستان
اسيران كه از بربر آورده بود
ز روم وز هر جاي كازرده بود
وزين هر يكي را يكي خانه كرد
همه شارستان جاي بيگانه كرد
چو از شهر يك سر بپرداختند
بگرد اندرش روستا ساختند
بياراست بر هر سويي كشتزار
زمين برومند و هم ميوه دار
ازين هريكي را يكي كار داد
چوتنها بد از كارگر يار داد
يكي پيشه كار و دگر كشت ورز
يكي آنك پيمود فرسنگ و مرز
چه بازارگان و چه يزدان‌پرست
يكي سرفراز و دگر زيردست
بياراست آن شارستان چون بهشت
نديد اندرو چشم يك جاي زشت
ورا سورستان كرد كسري به نام
كه درسور يابد جهاندار كام
جز از داد و آباد كردن جهان
نبودش به دل آشكار و نهان
زمانه چو او را ز شاهي ببرد
همه تاج ديگر كسي را سپرد
چنان دان كه يك سر فريبست و بس
بلندي وپستي نماند بكس
كنون جنگ خاقان و هيتال گير
چو رزم آيدت پيش كوپال گير
چه گويد سخنگوي باآفرين
ز شاه وز هيتال وخاقان چين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد