بخش ۵ - رزم خاقان چين با هيتاليان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵ - رزم خاقان چين با هيتاليان

۳۳ بازديد


چنين گفت پرمايه دهقان پير
سخن هرچ زو بشنوي يادگير
كه از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگي به فر ونژاد
چوخاقان چيني نبود از مهان
گذشته ز كسري بگرد جهان
همان تا لب رود جيحون ز چين
برو خواندندي بداد آفرين
سپهدار با لشكر و گنج و تاج
بگلزريون بودزان روي چاج
سخنهاي كسري به گرد جهان
پراگنده شد درميان مهان
به مردي و دانايي و فرهي
بزرگي وآيين شاهنشهي
خردمند خاقان بدان روزگار
همي دوستي جست با شهريار
يكي چند بنشست با راي‌زن
همه نامداران شدند انجمن
بدان دوستي را همي جاي جست
همان از رد و موبدان راي جست
يكي هديه آراست پس بي‌شمار
همه ياد كرد از در شهريار
ز اسبان چيني و ديباي چين
ز تخت وز تاج وز تيغ و نگين
طرايف كه باشد به چين اندرون
بياراست از هر دري برهيون
ز دينار چيني ز بهر نثار
به گنجور فرمود تا سي هزار
بياورد و با هديه‌ها يار كرد
دگر را همه بار دينار كرد
سخنگوي مردي بجست از مهان
خردمند و گرديده گرد جهان
بفرمود تا پيش اوشد دبير
ز خاقان يكي نامه‌اي برحرير
نبشتند برسان ارژنگ چين
سوي شاه با صد هزار آفرين
گذر مرد را سوي هيتال بود
همه ره پر از تيغ و كوپال بود
ز سغد اندرون تا به جيحون سپاه
كشيده رده پيش هيتال شاه
گوي غاتفر نام سالارشان
به جنگ اندورن نامبردارشان
چو آگه شد از كار خاقان چين
وزان هديهٔ شهريار زمين
ز لشكر جهانديده گان را بخواند
سخن سر به سر پيش ايشان براند
چنين گفت باسركشان غاتفر
كه مارا بدآمد ز اختر به سر
اگر شاه ايران و خاقان چين
بسازند وز دل كنند آفرين
هراسست زين دوستي بهر ما
برين روي ويران شود شهرما
ببايد يكي تاختن ساختن
جهان از فرستاده پرداختن
زلشكر يكي نامور برگزيد
سرافراز جنگي چنانچون سزيد
بتاراج داد آن همه خواسته
هيونان واسبان آراسته
فرستاده را سر بريدند پست
ز تركان چيني سواري نجست
چوآگاهي آمد به خاقان چين
دلش گشت پر درد و سر پر ز كين
سپه را ز قجغارباشي براند
به چين وختن نامداري نماند
ز خويشان ارجاسب وافراسياب
نپرداخت يك تن به آرام و خواب
برفتند يكسر به گلزريون
همه سر پر از خشم و دل پر زخون
سپهدار خاقان چين سنجه بود
همي به آسمان بر زد از خاك دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزريون
چو آگاه شد غاتفر زان سخن
كه خاقان چيني چه افگند بن
سپاهي ز هيتاليان برگزيد
كه گشت آفتاب ازجهان ناپديد
زبلخ وز شگنان و آموي و زم
سليح وسپه خواست و گنج درم
ز سومان وز ترمذ و ويسه گرد
سپاهي برآمد زهرسوي گرد
ز كوه و بيابان وز ريگ و شخ
بجوشيد لشكر چو مور و ملخ
چو بگذشت خاقان برود برك
توگفتي همي تيغ بارد فلك
سپاه انجمن كرد بر ماي و مرغ
سيه گشت خورشيد چون پر چرغ
ز بس نيزه وتيغهاي بنفش
درفشيدن گونه گونه درفش
به خارا پر از گرد وكوپال بود
كه لشكرگه شاه هيتال بود
بشد غاتفر با سپاهي چو كوه
ز هيتال گرد آور ديده گروه
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
ز تنگي ببستند بر باد راه
درخشيدن تيغهاي سران
گراييدن گرزهاي گران
توگفتي كه آهن زبان داردي
هوا گرز را ترجمان داردي
يكي باد برخاست و گردي سياه
بشد روشنايي ز خورشيد و ماه
كشاني وسغدي شدند انجمن
پر از آب رو كودك و مرد وزن
كه تا چون بود كارآن رزمگاه
كرا بردهد گردش هور وماه
يكي هفته آن لشكر جنگجوي
بروي اندر آورده بودند روي
به هر جاي برتوده‌اي كشته بود
ز خون خاك وسنك ارغوان گشته بود
ز بس نيزه و گرز و كوپال و تيغ
توگفتي همي سنگ بارد ز ميغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاك شد چشم پران عقاب
بهشتم سوي غاتفر گشت گرد
سيه شد جهان چوشب لاژورد
شكست اندر آمد به هيتاليان
شكستي كه بستنش تا ساليان
نديدند وهركس كزيشان بماند
به دل در همي نام يزدان بخواند
پراگنده بر هر سويي خسته بود
همه مرز پركشته وبسته بود
همي اين بدان آن بدين گفت جنگ
نديديم هرگز چنين با درنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه
نشايست كردن بديشان نگاه
به چهره همه ديو بودند و دد
به دل دور ز انديشه نيك و بد
ز ژوپين وز نيزه و گرز و تيغ
توگفتي ندانند راه گريغ
همه چهرهٔ اژدها داشتند
همه نيزه بر ابر بگذاشتند
همه چنگهاشان بسان پلنگ
نشد سير دلشان توگويي ز جنگ
يكي زين ز اسبان نبرداشتند
بخفتند و بر برف بگذاشتند
خورش بارگي راهمه خار بود
سواري بخفتي دو بيدار بود
نداريم ما تاب خاقان چين
گذر كرد بايد به ايران زمين
گر اي دون كه فرمان برد غاتفر
ببندد به فرمان كسري كمر
سپارد بدو شهر هيتال را
فرامش كند گرز و كوپال را
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز
گزينيم جنگاوري سرفراز
كه اوشاد باشد بنوشين‌روان
بدو دولت پير گردد جوان
بگويد بدو كار خاقان چين
جهاني بروبر كنند آفرين
كه با فر و برزست و بخش و خرد
همي راستي را خرد پرورد
نهادست بر قيصران باژ و ساو
ندارند با او كسي زور و تاو
ز هيتاليان كودك و مرد وزن
برين يك سخن برشدند انجمن
چغاني گوي بود فرخ‌نژاد
جهانجوي پر دانش و بخش و داد
خردمند و نامش فغانيش بود
كه با گنج و با لشكر خويش بود
بزرگان هيتال وخاقان چين
به شاهي برو خواندند آفرين
پس آگاهي آمد به شاه بزرگ
ز خاقان كه شد نامدار سترگ
ز هيتال و گردان آن انجمن
كه آمد ز خاقان بريشان شكن
ز شاه چغاني كه با بخت نو
بيامد نشست از بر تخت نو
پرانديشه بنشست شاه جهان
ز گفتار بيدار كارآگهان
به ايوان بياراست جاي نشست
برفتند گردان خسروپرست
ابا موبد موبدان اردشير
چوشاپور وچون يزدگرد دبير
همان بخردان نماينده راه
نشستند يك سر بر تخت شاه
چنين گفت كسري كه اي بخردان
جهان گشته و كار ديده ردان
يكي آگهي يافتم ناپسند
سخنهاي ناخوب و ناسودمند
ز هيتال وز ترك وخاقان چين
وزان مرزبانان توران زمين
بي اندازه لشكر شدند انجمن
ز چاچ وز چين وز ترك و ختن
يكي هفته هيتال با ترك و چين
ز اسبان نبرداشتند ايچ زين
به فرجام هيتال برگشته شد
دو بهره مگر خسته و كشته شد
بدان نامداري كه هيتال بود
جهاني پر از گرز وكوپال بود
شگفتست كآمد بريشان شكست
سپهبد مباد ايچ با راي پست
اگر غاتفر داشتي نام و راي
نبردي سپهر آن سپه را ز جاي
چوشد مرز هيتاليان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور
نو آيين يكي شاه بنشاندند
به شاهي برو آفرين خواندند
نشستست خاقان بدان روي چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
جز از مرز ايران نبينند به خواب
ز پيروزي لشكر غاتفر
همي‌برفرازد به خورشيد سر
سزد گر نباشيم همداستان
كه خاقان نخواند چنين داستان
كه تا آن زمين پادشاهي مراست
كه دارند ازو چينيان پشت راست
همه زيردستان از ايشان به رنج
سپرده بديشان زن و مرد و گنج
چه بينيد يكسر كنون اندرين
چه سازيم با ترك وخاقان چين
بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بياراستند
گرفتند يك سر برو آفرين
كه اي شاه نيك اختر و پاكدين
همه مرز هيتال آهرمنند
دورويند واين مرز را دشمنند
بريشان سزد هرچ آيد ز بد
هم از شاه گفتار نيكو سزد
ازيشان اگر نيستي كين و درد
جز از خون آن شاه آزادمرد
بكشتند پيروز را ناگهان
چنان شهرياري چراغ جهان
مبادا كه باشند يك روز شاد
كه هرگز نخيزد ز بيداد داد
چنينست بادافره دادگر
همان بدكنش را بد آيد به سر
ز خاقان اگر شاه راند سخن
كه دارد به دل كين و درد كهن
سزد گر ز خويشان افراسياب
بدآموز دارد دو ديده پرآب
دگر آنك پيروز شد دل گرفت
اگر زو بترسي نباشد شگفت
ز هيتال وز لشكر غاتفر
مكن ياد وتيمار ايشان مخور
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
زخاقان كه بنشست ازان روي آب
به روشن روان كار ايشان بساز
تويي درجهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گيرد روان و خرد
انوشه كسي كو روان پرورد
تو داناتري از بزرگ انجمن
نبايدت فرزانه و راي زن
تو را زيبد اندر جهان تاج وتخت
كه با فر و برزي و با راي و بخت
اگر شاه سوي خراسان شود
ازين پادشاهي هراسان شود
هرآن گه كه بينند بي‌شاه بوم
زمان تا زمان لشكر آيد ز روم
از ايرانيان باز خواهند كين
نماند بروبوم ايران زمين
نه كس پاي برخاك ايران نهاد
نه زين پادشاهي ببد كرد ياد
اگر شاه را راي كينست وجنگ
ازو رام گردد به دريا نهنگ
چو بشنيد ز ايرانيان شهريار
ز بزم وز پرخاش وز كارزار
كسي را نبد گرد رزم آرزوي
به بزم و بناز اندرون كرده خوي
بدانست شاه جهان كدخداي
كه اندر دل بخردان چيست راي
چنين داد پاسخ كه يزدان سپاس
كزو دارم اندر دو گيتي هراس
كه ايشان نجستند جز خواب وخورد
فراموش كردند گرد نبرد
شما را بر آسايش و بزمگاه
گران شد چنينتان سر از رزمگاه
تن آسان شود هرك رنج آورد
ز رنج تنش باز گنج آورد
به نيروي يزدان سرماه را
بسيجيم يك سر همه راه را
به سوي خراسان كشم لشكري
بخواهم سپاهي ز هركشوري
جهان از بدان پاك بي‌خوكنم
بداد ودهش كشوري نو كنم
همه نامداران فروماندند
به پوزش برو آفرين خواندند
كه اي شاه پيروز با فر و داد
زمانه به ديدار توشاد باد
همه نامداران تو را بنده‌ايم
به فرمان و رايت سرافگنده‌ايم
هرآنگه كه فرمان دهد كارزار
نبيند ز ما كاهلي شهريار
ازان پس چو بنشست با راي‌زن
بزرگان وكسري شدند انجمن
همي‌بود ازين گونه تا ماه نو
برآمد نشست از برگاه نو
تو گفتي كه جامي ز ياقوت زرد
نهادند بر چادر لاژورد
بديدند بر چهرهٔ شاه ماه
خروشي برآمد ز درگاه شاه
چو برزد سر از كوه رخشان چراغ
زمين شد به كردار زرين جناغ
خروش آمد و نالهٔ گاو دم
ببستند بر پيل رويينه خم
دمادم به لشكر گه آمد سپاه
تبيره زنان برگرفتند راه
بدرگاه شد يزدگرد دبير
ابا راي‌زن موبد اردشير
نبشتند نامه به هر كشوري
بهر نامداري و هرمهتري
كه شد شاه با لشكر از بهر رزم
شما كهتري را مسازيد بزم
بفرمود نامه بخاقان چين
فغانيش راهم بكرد آفرين
يكي لشكري از مداين براند
كه روي زمين جز بدريا نماند
زمين كوه تاكوه يك سر سپاه
درفش جهاندار بر قلبگاه
يكي لشكري سوي گرگان كشيد
كه گشت آفتاب از جهان ناپديد
بياسود چندي ز بهر شكار
همي‌گشت دركوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان كه شاه
به گرگان همي راي زد با سپاه
ز خويشان ارجاسب و افراسياب
شده سغد يكسر چو درياي آب
همي‌گفت خاقان سپاه مرا
زمين برنتابد كلاه مرا
از ايدر سپه سوي ايران كشيم
وز ايران به دشت دليران كشيم
همه خاك ايران به چين آوريم
همان تازيان را بدين آوريم
نمانم كه كس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهي نه از تخت بخت
همي‌بود يك چند باگفت وگوي
جهانجوي با لشكري جنگجوي
چنين تا بيامد ز شاه آگهي
كز ايران بجنبيد با فرهي
وزان به خت پيروزي و دستگاه
ز دريا به دريا كشيده سپاه
بپيچيد خاقان چو آگاه شد
به رزم اندرون راه كوتاه شد
به انديشه بنشست با راي‌زن
بزرگان لشكر شدند انجمن
سپهدار خاقان به دستور گفت
كه اين آگهي خوار نتوان نهفت
شنيدم كه كسري به گرگان رسيد
همه روي كشور سپه گستريد
ندارد همانا ز ما آگاهي
وگر تارك از راي دارد تهي
ز چين تا به جيحون سپاه منست
جهان زير فر كلاه منست
مرا پيش او رفت بايد به جنگ
بپوشد درم آتش نام وننگ
گماند كزو بگذري راه نيست
و گر در زمانه جز او شاه نيست
بياگاهد اكنون چومن جنگجوي
شوم با سواران چين پيش اوي
خردمند مردي به خاقان چين
چنين گفت كاي شهريار زمين
تو با شاه ايران مكن رزم ياد
مده پادشاهي و لشكر به باد
ز شاهان نجويد كسي جاي اوي
مگر تيره باشد دل و راي اوي
كه با فر او تخت را شاه نيست
بديدار او در فلك ماه نيست
همي باژ خواهد ز هند وز روم
ز جايي كه گنجست و آباد بوم
خداوند تاجست و زيباي تخت
جهاندار و بيدار و پيروز بخت
چوبشنيد خاقان ز موبد سخن
يكي راي شايسته افگند بن
چنين گفت با كاردان راه‌جوي
كه اين را چه بيند خردمند روي
دوكارست پيش اندرون ناگزير
كه خامش نشايد بدن خيره خير
كه آن را به پايان جز از رنج نيست
به از بر پراگندن گنج نيست
ز دينار پوشش نيايد نه خورد
نه گستردني روز ننگ و نبرد
بدو ايمني بايد و خوردني
همان پوشش و نغز گستردني
هرآنكس كه از بد هراسان شود
درم خوار گيرد تن آسان شود
ز لشكر سخنگوي ده برگزيد
كه دانند گفتار دانا شنيد
يكي نامه بنبشت با آفرين
سخندان چيني چو ار تنگ چين
برفت آن خرد يافته ده سوار
نهان پرسخن تا درشهريار
به كسري چو برداشتند آگهي
بياراست ايوان شاهنشهي
بفرمود تا پرده برداشتند
ز درگاهشان شاد بگذاشتند
برفتند هر ده برشهريار
ابا نامه و هديه و با نثار
جهاندار چون ديد بنواختشان
ز خاقان بپرسيد و بنشاختشان
نهادند سر پيش او بر زمين
بدادند پيغام خاقان چين
به چيني يكي نامه‌اي برحرير
فرستاده بنهاد پيش دبير
دبير آن زمان نامه خواندن گرفت
همه انجمن ماند اندر شگفت
سر نامه بود از نخست آفرين
ز دادار بر شهريار زمين
دگر سر فرازي و گنج و سپاه
سليح وبزرگي نمودن به شاه
سه ديگر سخن آنك فغفور چين
مراخواند اندر جهان آفرين
مرا داد بي‌آرزو دخترش
نجويند جز راي من لشكرش
وزان هديه كز پيش نزديك شاه
فرستاد وهيتال بستد ز راه
بران كينه رفتم من از شهر چاج
كه بستانم از غاتفر گنج وتاج
بدان گونه رفتم ز گلزريون
كه شد لعلگون آب جيحون ز خون
چو آگاهي آمد به ماچين و چين
بگوينده برخوانديم آفرين
ز پيروزي شاه ومردانگي
خردمندي و شرم و فرزانگي
همه دوستي بودي اندرنهان
كه جوييم باشهريار جهان
چو آن نامه بشنيد و گفتار اوي
بزرگي ومردي وبازار اوي
فرستاده راجايگه ساختند
ستودند بسيار و بنواختند
چو خوان ومي آراستي ميگسار
فرستاده راخواستي شهريار
ببودند يك ماه نزديك شاه
به ايوان بزم و به نخچيرگاه
يكي بارگه ساخت روزي به دشت
ز گردسواران هوا تيره گشت
همه مرزبانان زرين كمر
بلوچي و گيلي به زرين سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند
پرستنده نزديك شاه آمدند
چوسيصدز پيلان زرين ستام
ببردند وشمشير زرين نيام
درخشيدن تيغ و ژوپين وخشت
توگويي كه زر اندر آهن سرشت
بديبا بياراسته پشت پيل
بدو تخت پيروزه هم رنگ نيل
زمين پرخروش وهوا پر ز جوش
همي كر شد مردم تيزگوش
فرستادهٔ بردع وهند و روم
ز هر شهرياري ز آباد بوم
ز دشت سواران نيزه گزار
برفتند يك سر سوي شهريار
به چيني نمود آنك شاهي كراست
ز خورشيد تا پشت ماهي كراست
هوا پر شد از جوش گرد سوار
زمين پرشد از آلت كار زار
به دشت اندر آورد گه ساختند
سواران جنگي همي‌تاختند
به كوپال و تيغ و بتير و كمان
بگشتند گردنكشان يك زمان
همه دشت ژوپين‌زن و نيزه‌دار
به يك سو پياده به يك سو سوار
فرستاده‌گان را ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
شگفت آمد از لشكر و ساز اوي
همان چهره و نام وآواز اوي
فرستادگان يك به ديگر به راز
بگفتند كين شاه گردن‌فراز
هنر جويد وهيچ پيچد عنان
به كردار پيكر نمايد سنان
هنرگرد نمودي به ما شهريار
ازو داشتي هر يكي يادگار
چو هريك برفتي برشاه خويش
سخن داشتي يارهمراه خويش
بگفتي كه چون شاه نوشين‌روان
بديده نبينند پير و جوان
سخن هرچ گفتند اندر نهان
بگفتند با شهريار جهان
به گنجور فرمود پس شهريار
كه آرد به دشت آلت كارزار
بياورد خفتان وخود و زره
بفرمود تا برگشايد گره
گشاده برون كرد زورآزماي
نبرداشتي جوشن او زجاي
همان خود و خفتان و كوپال اوي
نبرداشتي جز بر و يال اوي
كمانكش نبودي به لشكر چنوي
نه ازنامداران چنان جنگجوي
به آوردگه رفت چون پيل مست
يكي گرزه گاو پيكر به دست
به زير اندرون با رهٔ گامزن
ز بالاي او خيره شد انجمن
خروش آمد و ناله كرناي
هم از پشت پيلان جرنگ دراي
تبيره زنان پيش بردند سنج
زمين آمد از سم اسبان به رنج
شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پيچان عنان
فرستادگان خواندند آفرين
يكايك نهادند سر بر زمين
به ايوان شد از دشت شاه جهان
يكايك برفتند با اومهان
بفرمود تا پيش او شد دبير
ابا موبد موبدان اردشير
به قرطاس برنامهٔ خسروي
نويسنده بنوشت بر پهلوي
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سرنامه كرد آفرين از نخست
بران دادگر كوسپهر آفريد
بلندي وتندي و مهر آفريد
همه بنده‌گانيم و او پادشاست
خرد برتوانايي او گواست
نفس جز به فرمان اونشمرد
پي مور بي او زمين نسپرد
ازو خواستم تا مگر آفرين
رساند ز ما سوي خاقان چين
نخست آنك گفتي ز هيتاليان
كزان گونه بستند بد را ميان
به بيداد برخيره خون ريختند
به دام نهاده خود آويختند
اگر بد كنش زور دارد چو شير
نبايد كه باشد به يزدان دلير
چوايشان گرفتند راه پلنگ
تو پيروز گشتي برايشان به جنگ
و ديگر كه گفتي ز گنج و سپاه
ز نيروي فغفور و تخت و كلاه
كسي كز بزرگي زند داستان
نباشد خردمند همداستان
توتخت بزرگي نديدي نه تاج
شگفت آمدت لشكر و مرز چاج
چنين باكسي گفت بايد كه گنج
نبيند نه لشكر نه رزم و نه رنج
بزرگان گيتي مرا ديده‌اند
كسان كم نديدند بشنيده‌اند
كه درياي چين را ندارم بب
شود كوه از آرام من درشتاب
سراسر زمين زير گنج منست
كجا آب وخاكست رنج منست
سه ديگر كجا دوستي خواستي
به پيوند ما دل بياراستي
همي بزم جويي مرا نيست رزم
نه خرد كسي رزم هرگز به بزم
و ديگر كه با نامبردار مرد
نجويد خردمند هرگز نبرد
بويژه كه خود كرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجويد درنگ
بسي ديده باشد گه كارزار
نخواهد گه رزم آموزگار
دل خويش بايد كه درجنگ سخت
چنان رام دارد كه با تاج و تخت
تو را يار بادا جهان آفرين
بماناد روشن كلاه و نگين
نهادند برنامه بر مهر شاه
بياراست آن خسروي تاج و گاه
برسم كيان خلعت آراستند
فرستاده را پيش اوخواستند
ز پيغام هرچش به دل بود نيز
به گفتار بر نامه بفزود نيز
بخوبي برفتند ز ايوان شاه
ستايش كنان برگرفتند راه
رسيدند پس پيش خاقان چين
سراسر زبانها پر از آفرين
جهانديده خاقان بپردخت جاي
بيامد برتخت او رهنماي
فرستاده‌گان راهمه پيش خواند
ز كسري فراوان سخنها براند
نخست ازهش و دانش و راي اوي
ز گفتار و ديدار و بالاي او
دگر گفت چندست با او سپاه
ازيشان كه دارد نگين و كلاه
ز داد وز بيداد وز كشورش
هم از لشكر و گنج وز افسرش
فرستاده گويا زبان برگشاد
همه ديدها پيش او كرد ياد
به خاقان چين گفت كاي شهريار
تواو را بدين زيردستي مدار
بدين روزگاري كه ما نزد اوي
ببوديم شادان دل و تازه روي
به ايوان رزم و به دشت شكار
نديديم هرگز چنو شهريار
به بالاي سروست و هم زور پيل
به بخشندگي همچو درياي نيل
چو برگاه باشد سپهر وفاست
به آورد گه هم نهنگ بلاست
اگر تيز گردد بغرد چو ابر
از آواز او رام گردد هژبر
وگر مي‌گسارد به آواز نرم
همي دل ستاند به گفتار گرم
خجسته سرو شست بر گاه و تخت
يكي بارور شاخ زيبا درخت
همه شهر ايران سپاه ويند
پرستندگان كلاه ويند
چوسازد به دشت اندرون بارگاه
نگنجد همي درجهان آن سپاه
همه گرزداران با زيب وفر
همه پيشكاران به زرين كمر
ز پيل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز ياره و طوق و تاج
كس آيين او رانداند شمار
به گيتي جز از دادگر شهريار
اگر دشمنش كوه آهن شود
برخشم اوچشم سوزن شود
هرآنكس كه سير آيد از روزگار
شود تيز وبا او كند كارزار
چوخاقان چين آن سخنها شنيد
بپژمرد وشد چون گل شنبليد
دلش زان سخنها بدو نيم شد
وز انديشه مغزش پر از بيم شد
پرانديشه بنشست با راي‌زن
چنين گفت با نامدار انجمن
كه اي بخردان روي اين كارچيست
پرانديشه وخسته ز آزار كيست
نبايد كه پيروز گشته به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ
ز هرگونهٔ موبدان خواستند
چپ و راست گفتند و آراستند
چنين گفت خاقان كه اينست راه
كه مردم فرستيم نزديك شاه
به انديشه در كار پيشي كنيم
بسازيم با شاه وخويشي كنيم
پس پرده ما بسي دخترست
كه برتارك بانوان افسرست
يكي را به نام شهنشه كنيم
ز كار وي انديشه كوته كنيم
چو پيوند سازيم با او به خون
نباشد كس اورا به بد رهنمون
بدو نازش وسرفرازي بود
وزو بگذري جنگ و بازي بود
ردان را پسند آمد اين راي‌شاه
به آواز گفتند كاين است راه
ز لشكر سه پرمايه را برگزيد
كه گويند و دانند پاسخ شنيد
درگنج دينار بگشاد و گفت
كه گوهر چرا بايد اندر نهفت
اگر نام رابايد و ننگ را
وگر بخشش و رزم و آهنگ را
يكي هديه‌اي ساخت كاندر جهان
كسي آن نديد از كهان ومهان
دبير جهانديده را پيش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
نخست آفرين كرد بركردگار
توانا ودانا و پروردگار
خداوند كيوان و خورشيد وماه
خداوند پيروزي ودستگاه
ز بنده نخواهد جز از راستي
نجويد به داد اندرون كاستي
ازو باد برشاه ايران درود
خداوند شمشير و كوپال و خود
خداوند دانايي وتاج وتخت
ز پيروزگر يافته كام و بخت
بداند جهاندار خسرونژاد
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد
كه مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند
فرستادگان خردمند من
كه بودند نزديك پيوند من
ازان بارگه چون بدين بارگاه
رسيدند وگفتند چندي ز شاه
ز داد وخردمندي و بخت اوي
ز تاج و سرافرازي و تخت اوي
چنان آرزو خاست كز فر تو
بباشيم در سايهٔ پرتو
گرامي‌تو راز خون دل چيز نيست
هنرمند فرزند با دل يكيست
يكي پاك دامن كه آهسته‌تر
فزون‌تر بديدار وشايسته‌تر
بخواهد ز من گر پسند آيدش
همانا كه اين سودمند آيدش
نباشد جدا مرز ايران ز چين
فزايد ز ما درجهان آفرين
پس اندر نبشتند چيني حرير
ببردند با مهر پيش وزير
سه مرد گرانمايه وچرب‌گوي
گزين كرد خاقان ز خويشان اوي
برفتند زان بارگاه بلند
به ايران به نزديك شاه ارجمند
چو بشنيد كسري بياراست تاج
نشست از بر خسروي تخت عاج
سه مرد گرانمايه و هوشمند
رسيدند نزديك تخت بلند
سه بدره ز دينار چون سي هزار
ببردند و كردند پيشش نثار
ز زرين و سيمين و ديباي چين
درفشان‌تر ازآسمان بر زمين
فرستادگان را چو بنشاختند
به چيني زبان آفرين ساختند
سزاوار ايشان يكي جايگاه
همانگه بياراست دستور شاه
بگشت اندرين نيز يك شب سپهر
چو برزد سر از كوه تابنده مهر
نشست از برتخت پيروز شاه
ز ياقوت بنهاد بر سر كلاه
بفرمود تاموبد و راي‌زن
برفتند با نامدار انجمن
چنين گفت كان نامهٔ برحرير
بيارند و بنهند پيش دبير
همه نامداران نشستند گرد
خرامان بر شاه شد يزدگرد
چو آن نامه بر شاه ايران بخواند
همه انجمن در شگفتي بماند
ز بس خوبي و پوزش وآفرين
كه پيدا بد از گفت خاقان چين
همه سرفرازان پرهيزكار
ستايش گرفتند برشهريار
كه يزدان سپاس و بدويم پناه
كه ننشست يك شاه بر پيشگاه
به پيروزي و فرو اورند شاه
بخوبي ونرمي و پيوند شاه
همه دشمنان پيش تو بنده‌اند
وگر كهتري راسرافگنده‌اند
همه بيم زان لشكر چاج بود
ز خاقان كه با گنج و با تاج بود
به فر شهنشاه شد نيك‌خواه
همي راه جويد به نزديك شاه
هرآنكس كه دارد ز گردان خرد
تن آساني و راستي پرورد
چودانست خاقان كه او تاو شاه
ندارد به پيوند او جست راه
نبايد بدين كار كردن درنگ
كه كس را ز پيوند اونيست ننگ
ز چين تا بخارا سپاه ويند
همه مهتران نيك خواه ويند
چو بشنيد گفتار آن بخردان
بزرگان و بيداردل موبدان
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
شهنشاه بسيار بنواختشان
به نزديكي تخت بنشاختشان
پيام جهاندار بگزاردند
براسب سخن پاي بفشاردند
چو بشنيد شاه آن سخنهاي گرم
ز گردان چيني به آواز نرم
چنين داد پاسخ كه خاقان چين
بزرگست و با دانش وآفرين
به فرزند پيوند جويد همي
رخ دوستي را بشويد همي
هرآنكس كه دارد روانش خرد
به چشم خرد كارها بنگرد
بسازيم و اين راي فرخ نهيم
سخن هرچ گفتست پاسخ دهيم
چنان بايد اكنون كه خاقان چين
دل ماكند شاد بر به گزين
كسي را فرستم كه دارد خرد
شبستان او سر به سر بنگرد
يكي برگزيند كه نامي ترست
به خاقان چين برگرامي ترست
ببيند كه تا چون بود مادرش
بود از نژاد كيان گوهرش
چواين كرده باشد كه كرديم ياد
سخن را به پيوستگي داد داد
فرستادگان خواندند آفرين
كه از شاه شادست خاقان چين
كه در پرده پوشيده رويان اوي
ز ديدار آنكس نپوشند روي
شهنشاه بشنيد ز ايشان سخن
برو تازه شد روزگار كهن
نويسندهٔ نامه را پيش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند
بفرمود تا نامه پاسخ نبشت
گزينده سخنهاي فرخ نبشت
نخست آفرين كرد بر كردگار
جهاندار پيروز و پروردگار
به فرمان اويست گيتي به پاي
همويست بر نيك و بد رهنماي
كسي راكه خواهد كند ارجمند
ز پستي برآرد به چرخ بلند
دگر مانده اندر بد روزگار
چو نيكي نخواهد بدو كردگار
بهرنيكي از وي شناسم سپاس
وگر بد كنم زو دل اندر هراس
نبايد كه جان باشد اندر تنم
اگر بيم و اميد از و بركنم
رسيد اين فرستادهٔ به آفرين
ابا گرم گفتار خاقان چين
شنيدم ز پيوستگي هرچ گفت
ز پاكان كه او دارد اندر نهفت
مرا شاد شد دل زپيوند تو
بويژه ز پوشيده فرزند تو
فرستادم اينك يكي هوشمند
كه دارد خرد جان او را ببند
بيايد بگويد همه راز من
ز فرجام پيوند و آغاز من
هميشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد
نويسنده چون خامه بيكار گشت
بياراست قرطاس واندر نوشت
همان چون سرشك قلم كرد خشك
نهادند مهري بروبر ز مشك
برايشان يكي خلعت افگند شاه
كزان ماند اندر شگفتي سپاه
گزين كرد كسري خردمند و راد
كجا نام او بود مهران ستاد
ز ايرانيان نامور صد سوار
سخنگوي و شايسته و نامدار
چنين گفت كسري به مهران ستاد
كه رو شاد و پيروز با مهر و داد
زبان وگمان بايدت چرب‌گوي
خرد رهنماي ودل آزر مجوي
شبستان او را نگه كن نخست
بد و نيك بايدكه داني درست
به آرايش چهره و فر و زيب
نبايد كه گيرندت اندر فريب
پس پردهٔ او بسي درخترست
كه با فر و بالا و با افسرست
پرستار زاده نيايد به كار
اگر چند باشد پدر شهريار
نگر تا كدامست با شرم و داد
به مادر كه دارد ز خاتون نژاد
نبيره جهاندار فغفور چين
ز پشت سپهدار خاقان چين
اگر گوهرتن بود با نژاد
جهان زو شود شاد او نيز شاد
چوبشنيد مهران ستاد اين ز شاه
بسي آفرين كرد بر تاج و گاه
برفت از بر گاه گيتي‌فروز
به فرخنده فال و بخرداد روز
به خاقان چين آگهي شد كه شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه
چوآمد به نزديك خاقان چين
زمين را ببوسيد و كرد آفرين
جهانجوي چون ديد بنواختش
يكي نامور جايگه ساختش
ازان كارخاقان پرانديشه گشت
به سوي شبستان خاتون گذشت
سخنهاي نوشين‌روان برگشاد
ز گنج وز لشكر بسي كرد ياد
بدو گفت كين شاه نوشين‌روان
جوانست و بيدار و دولت جوان
يكي دختري داد بايد بدوي
كه ما را فزايد بدو آبروي
تو را در پس پرده يك دخترست
كجا بر سر بانوان افسرست
مرا آرزويست از مهر اوي
كه ديده نبردارم از چهر اوي
چهارست نيز از پرستندگان
پرستار و بيداردل بندگان
از ايشان يكي را سپارم بدوي
برآسايم از جنگ وز گفت و گوي
بدو گفت خاتون كه با راي تو
نگيرد كس اندر جهان جاي تو
برين گونه يك شب بپيمود خواب
چنين تا برآمد ز كوه آفتاب
بيامد بدر گاه مهران ستاد
برتخت او رفت و نامه بداد
چوآن نامه برخواند خاقان چين
ز پيمان بخنديد وز به گزين
كليد شبستان بدو داد و گفت
برو تا كرا بيني اندر نهفت
پرستار با او بيامد چهار
كه خاقان بديشان بدي استوار
چومهران ستاد آن سخنها شنيد
بياورد با استواران كليد
درحجره بگشاد و اندر شدند
پرستندگان داستانها زدند
كه آن راكه اكنون تو بيني بداد
ستاره نديدست و خورشيد و باد
شبستان بهشتي شد آراسته
پر از ماه و خورشيد و پرخواسته
پري چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زير گنج
مگر دخت خاتون كه افسر نداشت
همان ياره وطوق وگوهرنداشت
يكي جامهٔ كهنه بد بر برش
كلاهي زمشك ايزدي بر سرش
ز گرده برخ برنگارش نبود
جز آرايش كردگارش نبود
يكي سرو بد بر سرش ماه نو
فروزان ز ديدار او گاه نو
چومهران ستاد اندرو بنگريد
يكي را بديدار چون او نديد
بدانست بينادل راي راد
كه دورند خاقان وخاتون ز داد
به دستار ودستان همي چشم اوي
بپوشيد وزان تازه شد خشم اوي
پرستنده را گفت نزديك شاه
فراوان بود ياره و تاج و گاه
من اين را كه بي‌تاج و آرايشست
گزيدم كه اين اندر افزايشست
به رنج از پي به گزين آمدم
نه از بهر ديباي چين آمدم
بدو گفت خاتون كه اي مرد پير
نگويي همي يك سخن دلپذير
تو آن را با فر و زيبست و راي
دل فروز گشته رسيده به جاي
به بالاي سرو و برخ چون بهار
بداند پرستيدن شهريار
همي كودكي نارسيده به جاي
برو برگزيني نه اي پاكراي
چنين پاسخ آورد مهران ستاد
كه خاقان اگر سر بپيچد ز داد
بداند كه شاه جهان كدخداي
بخواند مرا نيز ناپاك راي
من اين را پسندم كه بي‌تخت عاج
ندارد ز بن ياره وطوق وتاج
اگر مهتران اين نبينند راي
چوفرمان بود باز گردم به جاي
نگه كرد خاقان به گفتار اوي
شگفت آمدش راي وكردار اوي
بدانست كان پير پاكيزه مغز
بزرگست و شاسيته كار نغز
خردمند بنشست با راي‌زن
بپالود زايوان شاه انجمن
چو پردخته شد جايگاه نشست
برفتند با زيج رومي بدست
ستاره شناسان و كندآوران
هرآنكس كه بودند ز ايشان سران
بفرمود تا هر كرا بود مهر
بجستند يك سر شمار سپهر
همي‌كرد موبد به اختر نگاه
زكردار خاقان و پيوند شاه
چنين گفت فرجام كاي شهريار
دلت را ببد هيچ رنجه مدار
كه اين كار جز بر بهي نگذرد
ببد راي دشمن جهان نسپرد
چنينست راز سپهر بلند
همان گردش اختر سودمند
كزين دخت خاقان وز پشت شاه
بيايد يكي شاه زيباي گاه
برو شهرياران كنند آفرين
همان پرهنر سرفرازان چين
چو بشنيد خاقان دلش گشت خوش
بخنديد خاتون خورشيدفش
چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
بگفتند چيزي كه بايست گفت
ز فرزند خاتون كه بد در نهفت
بپذرفت مهران ستاد از پدر
به نام شهنشاه پيروزگر
ميانجي بپذرفت خاقان به داد
همان راكه دارد ز خاتون نژاد
پرستندگان با نثار آمدند
به شادي بر شهريار آمدند
وزان پس يكي گنج آراسته
بدو در ز هر گونه‌اي خواسته
ز دينار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پيروزه و تخت عاج
يكي ديگر ازعود هندي به زر
برو بافته چند گونه گهر
ابا هر يكي افسري شاهوار
صد اسب و صد استر به زين و به بار
شتر باركرده ز ديباي چين
بياراسته پشت اسبان به زين
چهل را ز ديباي زربفت گون
كشيده زبر جد به زر اندرون
صد اشتر ز گستردني بار كرد
پرستنده سيصد پديدار كرد
همي‌بود تاهركسي برنشست
برآيين چين با درفشي بدست
بفرمود خاقان پيروزبخت
كه بنهند بركوههٔ پيل تخت
برو بافته شوشهٔ سيم و زر
به شوشه درون چند گونه گهر
درفشي درفشان به ديباي چين
كه پيدا نبودي ز ديبا زمين
به صد مردش از جاي برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند
ز ديبا بياراست مهدي به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر
چو سيصد پرستار با ماهروي
برفتند شادان‌دل و راه‌جوي
فرستاد فرزند را نزد شاه
سپاهي همي‌رفت با او به راه
پرستنده پنجاه و خادم چهل
برو برگذشتند شادان به دل
چوپردخته شد زان بيامد دبير
بياورد مشك و گلاب وحرير
يكي نامه بنوشت ار تنگ‌وار
پر آرايش و بوي و رنگ و نگار
نخستين ستود آفريننده را
جهاندار و بيدار و بيننده را
كه هرچيز كو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش
شهنشاه ايران مرا افسرست
نه پيوند او از پي دخترست
كه تامن شنيدستم از بخردان
بزرگان و بيدار دل موبدان
ز فر و بزرگي و اورند شاه
بجستم همي راي و پيوند شاه
كه اندر جهان سر به سر دادگر
جهاندار چون او نبندد كمر
به مردي و پيروزي و دستگاه
به فر و بنيرو و تخت و كلاه
به رادي و دانش به راي وخرد
ورا دين يزدان همي‌پرورد
فرستادم اينك جهان بين خويش
سوي شاه كسري به آيين خويش
بفرموده‌ام تا بود بنده‌وار
چوشايد پس پردهٔ شهريار
خردگيرد از فر و فرهنگ اوي
بياموزد آيين وآهنگ اوي
كه بخت وخرد رهنمون تو باد
بزرگي ودانش ستون تو باد
نهادند مهر از بر مشك چين
فرستاده را داد و كرد آفرين
يكي خلعت از بهر مهران ستاد
بياراست كان كس ندارد به ياد
كه دادي كسي از مهان جهان
فرستاده را آشكار ونهان
همان نيز يارانش را هديه داد
ز دينار وز مشكشان كرد شاد
همي‌رفت با دختر وخواسته
سواران و پيلان آراسته
چنين تا لب رود جيحون كشيد
به مژگان همي از دلش خون كشيد
همي‌بود تا رود بگذاشتند
ز خشكي بران روي برداشتند
ز جيحون دلي پر زخون بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت
جو آگاهي آمد ز مهران ستاد
همي هر كس آن مر ده را هديه داد
يكايك همي‌خواندند آفرين
ابرشاه ايران وسالار چين
دلي شاد با هديه و با نثار
همه مهربان و همه دوستار
ببستند آذين به شهر و به راه
درم ريختند از بر تخت شاه
به آموي و راه بيابان مرو
زمين بود يك سر چو پر تذرو
چنين تا به بسطام وگرگان رسيد
تو گفتي زمين آسمان را نديد
زآيين كه بستند بر شهر و دشت
براهي كه لشكر همي‌برگذشت
وز ايران همه كودك و مرد و زن
به راه بت چين شدند انجمن
ز بالا بر ايشان گهر ريختند
به پي زعفران و درم بيختند
برآميخته طشتهاي خلوق
جهان پرشد از نالهٔ كوس و بوق
همه يال اسبان پر از مشك ومي
شكر با درم ريخته زير پي
ز بس نالهٔ ناي و چنگ و رباب
نبد بر زمين جاي آرام وخواب
چوآمد بت اندر شبستان شاه
به مهد اندرون كرد كسري نگاه
يكي سرو دين از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر كلاه
كلاهي به كردار مشكين زره
ز گوهر كشيده گره برگره
گره بسته از تار و برتافته
به افسون يك اندر دگر بافته
چو از غاليه برگل انگشتري
همه زير انگشتري مشتري
درو شاه نوشين‌روان خيره ماند
برو نام يزدان فراوان بخواند
سزاوار او جاي بگزيد شاه
بياراستند از پي ماه گاه
چو آگاهي آمد به خاقان چين
ز ايران و ز شاه ايران زمين
وزان شادماني به فرزند اوي
شدن شاد وخرم به پيوند اوي
بپردخت سغد وسمرقند وچاج
به قجغار باشي فرستاد تاج
ازين شهرها چون برفت آن سپاه
همي مرزبانان فرستاد شاه
جهان شد پر از داد نوشين‌روان
بخفتند بردشت پير و جوان
يكايك همي‌خواندند آفرين
ز هر جاي برشهريار زمين
همه دست برداشته به آسمان
كه اي كردگارمكان و زمان
تواين داد برشاه كسري بدار
بگردان ز جانش بد روزگار
كه از فر و اورند او در جهان
بدي دور گشت آشكار و نهان
به نخجير چون او به گرگان رسيد
گشاده كسي روي خاقان نديد
بشد خواب وخورد از سواران چين
سواري نبرداشت از اسب زين
پراگنده شد ترك سيصد هزار
به جايي نبد كوشش كارزار
كماني نبايست كردن به زه
نه كه بد از ايدر نه چيني نه مه
بدين سان بود فر و برز كيان
به نخچير آهنگ شير ژيان
كه نام وي و اختر شاه بود
كه هم تخت و هم بخت همراه بود
وزان پس بزرگان شدند انجمن
از آموي تا شهر چاچ و ختن
بگفتند كاين شهرهاي فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
ز چاچ و برك تا سمرقند و سغد
بسي بود ويران و آرام جغد
چغاني وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر كسي تار و تلخ
بخارا وخوارزم وآموي و زم
بسي ياد دارمي با درد و غم
ز بيداد وز رنج افراسياب
كسي را نبد جاي آرام وخواب
چوكيخسرو آمد برستيم از اوي
جهاني برآسود از گفت وگوي
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد اين مرزها پر ز درد وگزند
از ايران چو گشتاسب آمد به جنگ
نديد ايچ ارجاسب جاي درنگ
برآسود گيتي ز كردار اوي
كه هرگز مبادا فلك ياراوي
ازان پس چونرسي سپهدار شد
همه شهرها پر ز تيمار شد
چوشاپور ارمزد بگرفت جاي
ندانست نرسي سرش را ز پاي
جهان سوي داد آمد و ايمني
ز بد بسته شد دست آهرمني
چوخاقان جهان بستد از يزدگرد
ببد تيزدستي برآورد گرد
بيامد جهاندار بهرام گور
ازو گشت خاقان پر از درد و شور
شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد كار ناخوب و زشت
به هنگام پيروز چون خوشنواز
جهان كرد پر درد و گرم و گداز
مبادا فغانيش فرزند اوي
مه خويشان مه تخت ومه اورند اوي
جهاندار كسري كنون مرز ما
بپذرفت و پرمايه شد ارز ما
بماناد تا جاودان اين بر اوي
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوي
كه از وي زمين داد بيند كنون
نبينيم رنج ونه ريزيم خون
ازان پس ز هيتال وترك وختن
به گلزريون برشدند انجمن
به هر سو كه بد موبدي كاردان
ردي پاك وهشيار و بسياردان
ز پيران هرآنكس كه بد راي‌زن
بروبر ز تركان شدند انجمن
چنان راي ديدند يك سر سپاه
كه آيند با هديه نزديك شاه
چو نزديك نوشين‌روان آمدند
همه يك دل و يك زبان آمدند
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
كه بستند برمور و بر پشه راه
همه برنهادند سر برزمين
همه شاه راخواندند آفرين
بگفتند كاي شاه ما بنده‌ايم
به فرمان تو در جهان زنده‌ايم
همه سرفرازيم با ساز جنگ
به هامون بدريم چرم پلنگ
شهنشاه پذرفت ز ايشان نثار
برستند پاك از بد روزگار
از ايشان فغانيش بد پيشرو
سپاهي پسش جنگ سازان نو
ز گردان چو خشنود شد شهريار
بيامد به درگاه سالار بار
بپرسيد بسيار و بنواختشان
بهر برزني جايگه ساختشان
وزان پس شهنشاه يزدان‌پرست
به خاك آمد از جايگاه نشست
ستايش همي‌كرد بركردگار
كه اي برتر از گردش روزگار
تودادي مرا فر وفرهنگ و راي
تو باشي بهر نيكئي رهنماي
هر آنكس كه يابد ز من آگهي
ازين پس نجويد كلاه مهي
همه كهتري را بسازند كار
ندارد كسي زهرهٔ كارزار
به كوه اندرون مرغ و ماهي بر آب
چو من خفته باشم نجويند خواب
همه دام ودد پاسبان منند
مهان جهان كهتران منند
كرا برگزيني تو او خوار نيست
جهان را جز از تو جهاندار نيست
تو نيرو دهي تا مگر در جهان
نخسبد ز من مور خسته روان
چنين پيش يزدان فراوان گريست
نگر تا چنين درجهان شاه كيست
به تخت آمد از جايگه نماز
ز گرگان برفتن گرفتند ساز
برآمد خروشيدن گاودم
ز درگاه آواز رويينه خم
سپه برنشست و بنه برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
ز دينار و ديبا و تاج و كمر
ز گنج درم هم ز در و گهر
ز اسبان و پوشيده رويان و تاج
دگر مهد پيروزه و تخت عاج
نشستند بر زين پرستندگان
بت آراي وهرگونه‌اي بندگان
فرستاد يكسر سوي طيسفون
شبستان چيني به پيش اندرون
به فرخنده فال و به روز آسمان
برفتند گرد اندرش خادمان
سرموبدان بود مهران ستاد
بشد با شبستان خاقان نژاد
سوي طيسفون رفت گنج و بنه
سپاهي نماند از يلان يك تنه
همه ويژه گردان آزداگان
بيامد سوي آذرآبادگان
سپاهي بيامد ز هر كشوري
ز گيلان و ز ديلمان لشكري
ز كوه بلوج و ز دشت سروچ
گرازان برفتند گردان كوچ
همه پاك با هديه و با نثار
به پيش سراپردهٔ شهريار
بدان شهرشد شهريار بزرگ
كه ازميش كوته كند چنگ گرگ
به فر جهاندار كسري سپهر
دگرگونه‌تر شد به كين و به مهر
به شهري كجا برگذشتي سپاه
نيازارد زان كشتمندي به راه
نجستي كسي ازكسي نان وآب
بره‌بر بياراستي جاي خواب
برينسان همي گرد گيتي بگشت
نگه كرد هرجاي هامون و دشت
جهان ديد يك سر پر از كشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند
زميني كه آباد هرگز نبود
بروبر نديدند كشت و درود
نگه كرد كسري برومند يافت
بهرخانه‌اي چند فرزند يافت
خميده سر از بار شاخ درخت
به فر جهاندار بيداربخت
به منزل رسيدند نزديك شاه
فرستادهٔ قيصر آمد به راه
ابا هديه و جامه و سيم و زر
ز ديباي رومي و چيني كمر
نثاري كه پوشيده شد روي بوم
چنان باژ هرگز نيامد ز روم
ز دينار پر كرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو
ز قيصر يكي نامه‌اي با نثار
نبشته سوي نامور شهريار
فرستاده را پيش بنشاندند
نگه كرد و نامه برو خواندند
بسي نرم پيغامها داده بود
ز چيزي كه پيشش فرستاده بود
كزين پس فزون‌تر فرستيم چيز
كه اين ساو بد باژ بايست نيز
بپذرفت شاه آنك او ديد رنج
فرستاد يكسر همه سوي گنج
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
همي‌راند تا خان آذرگشسب
چو از دور جاي پرستش بديد
شد از آب ديده رخش ناپديد
فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همي‌گفت ولب را ببست
همان پيش آتش ستايش گرفت
جهان آفرين را نيايش گرفت
همه زر و گوهر فزوني كه برد
سراسر به گنجور آتش سپرد
پراگند بر موبدان سيم و زر
همه جامه بخشيدشان با گهر
همه موبدان زو توانگر شدند
نيايش كنان پيش آذر شدند
به زمزم همي‌خواندند آفرين
بران دادگر شهريار زمين
و زانجا بيامد سوي طيسفون
زمين شد ز لشكر كه بيستون
ز بس خواسته كان پراگنده شد
ز زر و درم كشور آگنده شد
وزان شهر سوي مداين كشيد
كه آنجا بدي گنجها را كليد
گلستان چين با چهل اوستاد
همي‌راند در پيش مهران ستاد
چو كسري بيامد برتخت خويش
گرازان و انباز با بخت خويش
جهان چون بهشتي شد آراسته
ز داد و ز خوبي پر از خواسته
نشستند شاهان ز آويختن
به هر جاي بيداد و خون ريختن
جهان پرشد از فره ايزدي
ببستند گفتي دو دست از بدي
ندانست كس غارت و تاختن
دگر دست سوي بدي آختن
جهاني به فرمان شاه آمدند
ز كژي و تاري به راه آمدند
كسي كو بره بر درم ريختي
ازان خواسته دزد بگريختي
ز ديبا و دينار بر خشك و آب
برخشنده روز و به هنگام خواب
بپيوست نامه به هر كشوري
به هرنامداري و هر مهتري
ز بازارگانان ترك و ز چين
ز سقلاب وهركشوري همچنين
ز بس نافهٔ مشك و چيني پرند
از آرايش روم وز بوي هند
شد ايران به كردار خرم بهشت
همه خاك عنبر شد و زر خشت
جهاني به ايران نهادند روي
بر آسوده از رنج وز گفت وگوي
گلابست گويي هوا را سرشك
بر آسوده از رنج مرد و پزشك
بباريد برگل به هنگام نم
نبد كشتورزي ز باران دژم
جهان گشت پرسبزه وچارپاي
در و دشت گل بود و بام سراي
همه رودها همچو دريا شده
به پاليز گلبن ثريا شده
به ايران زبانها بياموختند
روانها بدانش برافروختند
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترك و ز چين و ز سقلاب و روم
ستايش گرفتند بر رهنماي
فزايش گرفت از گيا چارپاي
هرآنكس كه از دانش آگاه بود
ز گويندگان بر در شاه بود
رد وموبد و بخردان ارجمند
بدانديش ترسان ز بيم گزند
چوخورشيد گيتي بياراستي
خروشي ز درگاه برخاستي
كه اي زيردستان شاه جهان
مداريد يك تن بد اندر نهان
هرآنكس كه از كار ديده‌ست رنج
نيابد به اندازهٔ رنج گنج
بگويند يكسر به سالار بار
كز آنكس كند مزد او خواستار
وگر فام خواهي بيايد ز راه
درم خواهد از مرد بي‌دستگاه
نبايد كه يابد تهيدست رنج
كه گنجور فامش بتوزد ز گنج
كسي كو كند در زن كس نگاه
چوخصمش بيايد به درگاه شاه
نبيند مگر چاه ودار بلند
كه با دار تيرست و با چاه بند
وگر اسب يابند جايي يله
كه دهقان بدر بر كند زان گله
بريزند خونش بران كشتمند
برد گوشت آنكس كه يابد گزند
پياده بماند سوارش ز اسب
به پوزش رود نزد آذرگشسب
عرض بسترد نام ديوان اوي
به پاي اندر آرند ايوان اوي
گناهي نباشد كم و بيش ازين
ز پستر بود آنك بد پيش ازين
نباشد بران شاه همداستان
بدر بر نخواهد جز از راستان
هرآنكس كه نپسندد اين راه ما
مبادا كه باشد به درگاه ما
جهاندار يك روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد
سخن گفت خندان و بگشاد چهر
برتخت بنشست بوزرجمهر
يكي آفرين كرد بركردگار
خداوند پيروز و پروردگار
چنين گفت كاي داور تازه روي
كه بر تو نيابد سخن زشت گوي
خجسته شهنشاه پيروزگر
جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوي
ابر دفتر و كاغذ خسروي
سپردم به گنجور تا روزگار
برآيد بخواند مگر شهريار
بديدم كه اين گنبد ديرساز
نخواهد همي لب گشادن به راز
اگرمرد برخيزد از تخت بزم
نهد بركف خويش جان را برزم
زمين را بپردازد از دشمنان
شود ايمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر
بيابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
كند گلشن و باغ و ميدان و كاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسي روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشكر وخواسته
شود كاخ و ايوانش آراسته
گر اي دون كه درويش‌باشد به رنج
فراز آرد از هر سويي نام و گنج
ز روي ريا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش ب

تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد