بخش ۷ - داستان طلخند و گو

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷ - داستان طلخند و گو

۳۴ بازديد


چنين گفت شاهوي بيداردل
كه اي پير داناي و بسيار دل
ايا مرد فرزانه و تيز وير
ز شاهوي پير اين سخن يادگير
كه درهند مردي سرافراز بود
كه با لشكر و خيل و با ساز بود
خنيده بهر جاي جمهور نام
به مردي بهر جاي گسترده گام
چنان پادشا گشته برهندوان
خردمند و بيدار و روشن‌روان
ورا بود كشمير تا مرز چين
برو خواندندي به داد آفرين
به مردي جهاني گرفته بدست
ورا سندلي بود جاي نشست
هميدون بدش تاج و گنج و سپاه
هميدون نگين وهميدون كلاه
هنرمند جمهور فرهنگ جوي
سرافراز با دانش و آبروي
بدو شادمان زيردستان اوي
چه شهري چه از در پرستان اوي
زني بود هم گوهرش هوشمند
هنرمند و با دانش و بي‌گزند
پسر زاد زان شاه نيكو يكي
كه پيدا نبود از پدر اندكي
پدر چون بديد آن جهاندار نو
هم اندر زمان نام كردند گو
برين برنيامد بسي روزگار
كه بيمار شد ناگهان شهريار
به كدبانو اندرز كرد و به مرد
جهاني پر از دادگو را سپرد
ز خردي نشايست گو بخت را
نه تاج و كمر بستن و تخت را
سران راهمه سر پر از گرد بود
ز جمهورشان دل پر از درد بود
ز بخشيدن و خوردن و داد اوي
جهان بود يك سر پر از ياد اوي
سپاهي و شهري همه انجمن
زن و كودك و مرد شد راي زن
كه اين خرد كودك نداند سپاه
نه داد و نه خشم و نه تخت و كلاه
همه پادشاهي شود پرگزند
اگر شهرياري نباشد بلند
به دنبر برادر بد آن شاه را
خردمند وشايستهٔ گاه را
كجا نام آن نامور ماي بود
به دنبر نشسته دلاراي بود
جهانديدگان يك به يك شاه‌جوي
ز سندل به دنبر نهادند روي
بزرگان كشمير تا مرز چين
به شاهي بدو خواندند آفرين
ز دنبر بيامد سرافراز ماي
به تخت كيان اندر آورد پاي
همان تاج جمهور بر سر نهاد
بداد و ببخشش در اندر گشاد
چو با سازشد مام گو را بخواست
بپرورد و با جان همي‌داشت راست
پري چهره آبستن آمد ز ماي
پسر زاد ازين نامور كدخداي
ورا پادشا نام طلخند كرد
روان را پر از مهر فرزند كرد
دوساله شد اين خرد و گو هفت سال
دلاور گوي بود با فر و يال
پس از چند گه ماي بيمار شد
دل زن برو پر ز تيمار شد
دوهفته برآمد به زاري بمرد
برفت وجهان ديگري را سپرد
همه سندلي زار و گريان شدند
ز درد دل ماي بريان شدند
نشستند يك ماه باسوگ شاه
سرماه يك سر بيامد سپاه
همه نامداران وگردان شهر
هرآنكس كه او را خرد بود بهر
سخن رفت هرگونه بر انجمن
چنين گفت فرزانه‌اي راي‌زن
كه اين زن كه از تخم جمهور بود
هميشه ز كردار بد دور بود
همه راستي خواستي نزد شوي
نبود ايچ تابود جز دادجوي
نژاديست اين ساخته داد را
همه راستي را و بنياد را
همان به كه اين زن بود شهريار
كه او ماند زين مهتران يادگار
زگفتار او رام گشت انجمن
فرستاده شد نزد آن پاك تن
كه تخت دو فرزند را خود بگير
فزاينده كاريست اين ناگزير
چوفرزند گردد سزاوار گاه
بدو ده بزرگي و گنج و سپاه
ازان پس هم آموزگارش تو باش
دلارام و دستور و رايش تو باش
به گفتار ايشان زن نيك بخت
بيفراخت تاج و بياراست تخت
فزوني وخوبي وفرهنگ وداد
همه پادشاهي بدو گشت شاد
دوموبد گزين كرد پاكيزه‌راي
هنرمند و گيتي سپرده به پاي
بديشان سپرد آن دو فرزند را
دو مهتر نژاد خردمند را
نبودند ز ايشان جدا يك زمان
بديدار ايشان شده شادمان
چو نيرو گرفتند و دانا شدند
بهر دانشي بر توانا شدند
زمان تا زمان يك ز ديگر جدا
شدندي برمادر پارسا
كه ازماكدامست شايسته‌تر
به دل برتر و نيز بايسته‌تر
چنين گفت مادر به هر دو پسر
كه تا از شما باكه يابم هنر
خردمندي وراي و پرهيز و دين
زبان چرب و گوينده و بفرين
چوداريد هر دو ز شاهي نژاد
خرد بايد و شرم و پرهيز وداد
چوتنها شدي سوي مادر يكي
چنين هم سخن راندي اندكي
كه از ما دو فرزند كشور كراست
به شاهي و اين تخت و افسركراست
بدو مام گفتي كه تخت آن تست
هنرمندي و راي و بخت آن تست
به ديگر پسرهم ازينسان سخن
همي‌راندي تا سخن شد كهن
دل هرد وان شاد كردي به تخت
به گنج وسپاه وبنام و به بخت
رسيدند هر دو به مردي به جاي
بدآموز شد هر دو را رهنماي
زرشك اوفتادند هردو به رنج
برآشوفتند ازپي تاج وگنج
همه شهرزايشان بدونيم گشت
دل نيك مردان پرازبيم گشت
زگفت بدآموز جوشان شدند
به نزديك مادرخروشان شدند
بگفتند كزماكه زيباترست
كه برنيك وبد برشكيباترست
چنين پاسخ آورد فرزانه زن
كه باموبدي يكدل وراي زن
شماراببايد نشستن نخست
برام وباكام فرجام جست
ازان پس خنيده بزرگان شهر
هرآنكس كه اودارد از راي بهر
يكايك بگوييم با رهنمون
نه خوبست گرمي به كاراندرون
كسي كو بجويد همي تاج وگاه
خردبايد وراي وگنج وسپاه
چو بيدادگر پادشاهي كند
جهان پر ز گرم وتباهي كند
به مادر چنين گفت پرمايه گو
كزين پرسش اندر زمانه مرو
اگر كشور ازمن نگيرد فروغ
به كژي مكن هيچ راي دروغ
به طلخند بسپار گنج وسپاه
من او را يكي كهترم نيكخواه
وگر من به سال وخرد مهترم
هم از پشت جمهور كنداورم
بدو گوي تا از پي تاج و تخت
نگيرد به بي‌دانشي كارسخت
بدو گفت مادر كه تندي مكن
برانديشه بايد كه راني سخن
هرآنكس كه برتخت شاهي نشست
ميان بسته بايد گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاك از بدي
بدانش سپردن ره بخردي
هم از دشمن آژير بودن به جنگ
نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ
ز داد و ز بيداد شهر و سپاه
بپرسد خداوند خورشيد و ماه
اگر پشه از شاه يابد ستم
روانش به دوزخ بماند دژم
جهان از شب تيره تاريك‌تر
دلي بايد ازموي باريك‌تر
كه از بد كند جان و تن را رها
بداند كه كژي نيارد بها
چو بر سرنهد تاج بر تخت داد
جهاني ازان داد باشند شاد
سرانجام بستر ز خشتست وخاك
وگر سوخته گردد اندر مغاك
ازين دودمان شاه جمهور بود
كه رايش ز كردار بد دور بود
نه هنگام بد مردن او را بمرد
جهان را به كهتر برادر سپرد
زد نبر بيامد سرافراز ماي
جوان بود و بينا دل وپاك راي
همه سندلي پيش اوآمدند
پر از خون دل و شاه جو آمدند
بيامد به تخت مهي برنشست
ميان تنگ بسته گشاده دو دست
مرا خواست انباز گشتيم وجفت
بدان تا نماند سخن درنهفت
اگر زانك مهتر برادر تويي
به هوش وخرد نيز برتر تويي
همان كن كه جان را نداري به رنج
ز بهر سرافرازي و تاج وگنج
يكي ازشما گركنم من گزين
دل ديگري گردد از من بكين
مريزيد خون از پي تاج وگنج
كه بركس نماند سراي سپنج
ز مادر چو بشنيد طلخند پند
نيامدش گفتار او سودمند
بمارد چنين گفت كز مهتري
همي از پي گو كني داوري
به سال ار برادر ز من مهترست
نه هركس كه او مهتر او بهترست
بدين لشكر من فروان كسست
كه همسال او به آسمان كركسست
كه هرگز نجويند گاه وسپاه
نه تخت و نه افسر نه گنج و كلاه
پدر گر به روز جواني بمرد
نه تخت بزرگي كسي راسپرد
دلت جفت بينم همي سوي گو
برآني كه او را كني پيشرو
من ازگل برين گونه مردم كنم
مبادا كه نام پدر گم كنم
يكي مادرش سخت سوگند خورد
كه بيزارم از گنبد لاژورد
اگرهرگز اين آرزو خواستم
ز يزدان وبردل بياراستم
مبر زين سن جز به نيكي گمان
مشو تيز باگردش آسمان
كه آن راكه خواهد دهد نيكوي
نگر جز به يزدان به كس نگروي
من انداختم هرچ آمد ز پند
اگر نيست پند منت سودمند
نگر تاچه بهتر ز كارآن كنيد
وزين پند من توشهٔ جان كنيد
وزان پس همه بخردان را بخواند
همه پندها پيش ايشان براند
كليد درگنج دو پادشا
كه بودند بادانش و پارسا
بياورد وكرد آشكارا نهان
به پيش جهانديدگان ومهان
سراسر بر ايشان ببخشيد راست
همه كام آن هر دو فرزند خواست
چنين گفت زان پس به طلخند گو
كه اي نيك دل نامور يار نو
شنيدم كه جمهور چندي ز ماي
سرافرازتر بد به سال و براي
پدرت آن گرانمايه نيكخوي
نكرد ايچ ازان پيش تخت آرزوي
نه ننگ آمدش هرگز از كهتري
نجست ايچ بر مهتران مهتري
نگر تا پسندد چنين دادگر
كه من پيش كهتر ببندم كمر
نگفت مادر سخن جز به داد
تو را دل چرا شد ز بيداد شاد
ز لشكر بخوانيم چندي مهان
خردمند و برگشته گرد جهان
ز فرزانگان چون سخن بشنويم
براي و به گفتارشان بگرويم
ز ايوان مادر بدين گفت‌وگوي
برفتند ودلشان پر از جست‌وجوي
برين برنهادند هر دو جوان
كزان پس ز گردان وز پهلوان
ز دانا وپاكان سخن بشنويم
بران سان كه باشد بدان بگرويم
كز ايشان همي دانش آموختيم
به فرهنگ دلها برافروختيم
بيامد دو فرزانه رهنماي
ميانشان همي‌رفت هر گونه راي
همي‌خواست فرزانه گو كه گو
بود شاه درسندلي پيشرو
هم آنكس كه استاد طلخند بود
به فرزانگي هم خردمند بود
همي اين بران بر زد وآن برين
چنين تا دو مهتر گرفتند كين
نهاده بدند اندر ايوان دو تخت
نشسته به تخت آن دو پيروز بخت
دلاور دو فرزانه بردست راست
همي هريكي ازجهان بهرخواست
گرانمايگان را همه خواندند
بايوان چپ و راست بنشاندند
زبان برگشادند فرزانگان
كه اي سرفرازان ومردانگان
ازين نامداران فرخ‌نژاد
كه داريد رسم پدرشان به ياد
كه خواهيد برخويشتن پادشا
كه دانيد زين دوجوان پارسا
فروماندند اندران موبدان
بزرگان و بيدار دل بخردان
نشسته همي دوجوان بر دو تخت
بگفت دو فرزانه نيكبخت
بدانست شهري و هم لشكري
كزان كارجنگ آيد و داوري
همه پادشاهي شود بر دو نيم
خردمند ماند به رنج وبه بيم
يكي ز انجمن سر برآورد راست
به آوا سخن گفت و برپاي خاست
كه ما از دو دستور دو شهريار
چه ياريم گفتن كه آيد به كار
بسازيم فردا يكي انجمن
بگوييم با يكدگر تن به تن
وزان پس فرستيم يك يك پيام
مگر شهرياران بيابند كام
برفتند ز ايوان ژكان و دژم
لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفتند كين كار با رنج گشت
ز دست جهانديده اندر گذشت
برادر نديديم هرگز دو شاه
دو دستور بدخواه در پيشگاه
ببودند يك شب پرآژنگ چهر
بدانگه كه برزد سر از كوه مهر
برفتند يك سر بزرگان شهر
هرآنكس كه شان بود زان كار بهر
پر آواز شد سندلي چار سوي
سخن رفت هرگونه بي‌آرزوي
يكي راز ز گردان بگو بود راي
يكي سوي طلخند بد رهنماي
زبانها ز گفتارشان شد ستوه
نگشتند همراي و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
سپاهي وشهري همه تن به تن
يكي سوي طلخند پيغام كرد
زبان را زگو پر ز دشنام كرد
دگر سوي گر رفت با گرز و تيغ
كه از شاه جان را ندارم دريغ
پرآشوب شد كشور سندلي
بدان نيكخواهي و آن يك دلي
خردمند گويد كه در يك سراي
چوفرمان دوگردد نماند به جاي
پس آگاهي آمد به طلخند و گو
كه هر بر زني بايكي پيشرو
همه شهر ويران كنند از هوا
نبايد كه دارند شاهان روا
ببودند زان آگهي پر هراس
همي‌داشتندي شب و روز پاس
چنان بد كه روزي دو شاه جوان
برفتند بي‌لشكر و پهلوان
زبان برگشادند يك با دگر
پرآژنگ روي و پراز جنگ سر
به طلخند گفت اي برادر مكن
كز اندازه بگذشت ما را سخن
بتا روي بر خيره چيزي مجوي
كه فرزانگان آن نبينند روي
شنيدي كه جمهور تا زنده بود
برادر ورا چون يكي بنده بود
بمرد او و من ماندم خوار و خرد
يكي خرد را گاه نتوان سپرد
جهان پر ز خوبي بد از راي اوي
نيارست جستن كسي جاي اوي
برادر ورا همچو جان بود و تن
بشاهي ورا خواندند انجمن
اگر بودمي من سزاوار گاه
نكردي به ماي اندرون كس نگاه
بر آيين شاهان گيتي رويم
ز فرزانگان نيك و بد بشنويم
من ازتو به سال وخرد مهترم
توگويي كه من كهترم بهترم
مكن ناسزا تخت شاهي مجوي
مكن روي كشور پر از گفت‌وگوي
چنين پاسخ آورد طلخند پس
به افسون بزرگي نجستست كس
من اين تاج و تخت از پدر يافتم
ز تخمي كه او كشت بريافتم
همه پادشاهي و گنج و سپاه
ازين پس به شمشير دارم نگاه
ز جمهور وز ماي چندين مگوي
اگر آمني تخت را رزم جوي
سرانشان پر از جنگ باز آمدند
به شهر اندرون رزمساز آمدند
سپاهي وشهري همه جنگجوي
بدرگاه شاهان نهادند روي
گروهي به طلخند كردند راي
دگر را بگو بود دل رهنماي
برآمد خروش از در هر دو شاه
يكي را نبود اندر آن شهر راه
نخستين بياراست طلخند جنگ
نبودش به جنگ دليران درنگ
سرگنجهاي پدر بر گشاد
سپه راهمه ترگ وجوشن بداد
همه شهر يكسر پر از بيم شد
دل مرد بخرد بدو نيم شد
كه تا چون بود گردش آسمان
كرا بركشد زين دومهتر زمان
همه كشور آگاه شد زين دو شاه
دمادم بيامد زهر سو سپاه
بپوشيد طلخند جوشن نخست
به خون ريختن چنگها را بشست
بياورد گو نيز خفتان وخود
همي‌داد جان پدر را درود
بدان تندي ازجاي برخاستند
همي پشت پيلان بياراستند
نهادند بركوهه پيل زين
توگفتي همي راه جويد زمين
همه دشت پر زنگ وهندي دراي
همه گوش پر ناله كرناي
به لشكر گه آمد دوشاه جوان
همه بهر بيشي نهاده روان
سپهر اندران رزمگه خيره شد
ز گرد سپه چشمها تيره شد
بر آمد خروشيدن گاو دم
ز دو رويه آواز رويينه خم
بياراست با ميمنه ميسره
تو گفتي زمين كوه شد يكسره
دولشكر كشيدند صف بر دو ميل
دو شاه سرافراز بر پشت پيل
درفشي درفشان به سر بر به پاي
يكي پيكرش ببر و ديگر هماي
پياده به پيش اندرون نيزه‌دار
سپردار و شايستهٔ كار زار
نگه كرد گو اندران دشت جنگ
هوا ديد چون پشت جنگي پلنگ
همه كام خاك وهمه دشت خون
بگرد اندرون نيزه بد رهنمون
به طلخند هرچند جانش بسوخت
ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت
گزين كرد مردي سخنگوي گو
كزان مهتران او بدي پيشرو
كه رو پيش طلخند و او را بگوي
كه بيداد جنگ برادر مجوي
كه هر خون كه باشد برين ريخته
تو باشي بدان گيتي آويخته
يكي گوش بگشاي بر پندگو
به گفتار بدگوي غره مشو
نبايد كه از ما بدين كارزار
نكوهش بود در جهان يادگار
كه اين كشور هند ويران شود
كنام پلنگان و شيران شود
بپرهيز ازين جنگ و آويختن
به بيداد بر خيره خون ريختن
دل من بدين آشتي شاد كن
ز فام خرد گردن آزاد كن
ازين مرز تا پيش درياي چين
تو راباد چندانك خواهي زمين
همه مهر با جان برابر كنيم
تو را بر سرخويش افسر كنيم
ببخشيم شاهي به كردار گنج
كه اين تخت و افسر نيرزد به رنج
وگر چند بيداد جويي همه
پراگندن گرد كرده رمه
بدين گيتي اندر نكوهش بود
همين رابدان سر پژوهش بود
مكن اي برادر به بيداد راي
كه بيداد را نيست با داد پاي
فرستاده چون پيش طلخند شد
به پيغام شاه از در پند شد
چنين داد پاسخ كه او را بگوي
كه درجنگ چندين بهانه مجوي
برادر نخوانم تو را من نه دوست
نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست
همه پادشاهي تو ويران كني
چوآهنگ جنگ دليران كني
همه بدسگالان به نزد تواند
به بهرام روز اورمزد تواند
گنهكار هم پيش يزدان تويي
كه بد نام و بد گوهر و بد خويي
ز خوني كه ريزند زين پس به كين
تو باشي به نفرين و من به آفرين
و ديگر كه گفتي ببخشيم تاج
هم اين مرزباني و اين تخت عاج
هر آنگه كه تو شهرياري كني
مرا مرز بخشي و ياري كني
نخواهم كه جان باشد اندر تنم
وگر چشم برتاج شاه افگنم
كنون جنگ را بر كشيدم رده
هوا شد چو ديبا به زر آژده
ز تير و ز ژوپين و نوك سنان
نداند كنون گوركيب ازعنان
برآورد گه بر سرافشان كنم
همه لشكرش را خروشان كنم
بران سان سپاه اندر آرم به جنگ
كه سيرآيد ازجنگ جنگي پلنگ
بيارند گو را كنون بسته دست
سپاهش ببينند هر سو شكست
كه ازبندگان نيز با شهريار
نپوشد كسي جوشن كارزار
چو پاسخ شنيد آن خردمند مرد
بيامد همه يك به يك ياد كرد
غمي شد دل گوچو پاسخ شنيد
كه طلخند را راي پاسخ نديد
پر انديشه فرزانه را پيش خواند
ز پاسخ فراوان سخنها براند
بدو گفت كاي مرد فرهنگ جوي
يكي چارهٔ كار با من بگوي
همه دشت خونست و بي تن سرست
روان را گذر بر جهانداورست
نبايد كزين جنگ فرجام كار
به ما بازماند بد روزگار
بدو گفت فرزانه كاي شهريار
نبايد تو را پندآموزگار
گر از من همي بازجويي سخن
به جنگ برادر درشتي مكن
فرستاده‌اي تيز نزديك اوي
سرافراز با دانش و نرم گوي
ببايد فرستاد و دادن پيام
بگردد مگر او ازين جنگ رام
بدو ده همه گنج نابرده رنج
تو جان برادر گزين كن ز گنج
چو باشد تو را تاج و انگشتري
به دينار با او مكن داوري
نگه كردم از گردش آسمان
بدين زودي او را سرآيد زمان
ز گردنده هفت اختر اندر سپهر
يكي را نديدم بدو راي ومهر
تبه گردد او هم بدين دشت جنگ
نبايد گرفتن خود اين كار تنگ
مگر مهر شاهي و تخت و كلاه
بدان تات بد دل نخواند سپاه
دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج
بده تا نباشد روانش به رنج
تو گر شهرياري و نيك‌اختري
به كار سپهري تواناتري
ز فرزانه بشنيد شاه اين سخن
دگر باره راي نوافگند بن
ز درد برادر پر از آب روي
گزين كرد نيك اختري چرب‌گوي
بدوگفت گو پيش طلخند شو
بگويش كه پر درد و رنجست گو
ازين گردش رزم و اين كارزار
همي‌خواهد از داور كردگار
كه گرداند اندر دلت هوش ومهر
به تابي ز جنگ برادر توچهر
به فرزانه‌اي كو به نزديك تست
فروزندهٔ جان تاريك تست
بپرس از شمار ده و دو و هفت
كه چون خواهد اين كار بيداد رفت
اگر چند تندي و كنداوري
هم از گردش چرخ برنگذري
همه گرد بر گرد ما دشمنست
جهاني پر از مردم ريمنست
همان شاه كشمير وفغفور چين
كه تنگست از ايشان به ما بر زمين
نكوهيده باشيم ازين هر دو روي
هم از نامداران پرخاشجوي
كه گويند كز بهر تخت وكلاه
چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه
به گوهر مگر هم نژاده نيند
همان از گهر پاكزاده نيند
ز لشكر گر آيي به نزديك من
درفشان كني جان تاريك من
ز دينار و ديبا و از اسب و گنج
ببخشم نمانم كه ماني به رنج
هم از دست من كشور و مهر و تاج
بيابي همان ياره و تخت عاج
زمهر برادر تو را ننگ نيست
مگر آرزويت جز از جنگ نيست
اگر پند من سر به سر نشنوي
به فرجام زين بد پشيمان شوي
فرستاده آمد چو باد دمان
به نزديك طلخند تيره روان
بگفت آنچ بشنيد و بفزود نيز
ز شاهي و ز گنج و دينار و چيز
چو بشنيد طلخند گفتار اوي
خردمندي و راي و ديدار اوي
ازان كآسمان را دگر بود راز
بگفت برادر نيامد فراز
چنين داد پاسخ كه گو رابگوي
كه هرگز مبادي جزا ز چاره جوي
بريده زوانت بشمشير بد
تنت سوخته ز آتش هيربد
شنيدم همه خام گفتار تو
نبينم جزا ز چاره بازار تو
چگونه دهي گنج و شاهي بمن
توخود كيستي زين بزرگ انجمن
توانايي و گنج و شاهي مراست
ز خورشيد تا آب و ماهي مراست
همانا زمانت فراز آمدست
كت انديشه‌هاي دراز آمدست
سپاه ايستاده چنين بر دوميل
ز آورد مردان و پيكار پيل
بياراي لشكر فراز آر جنگ
به رزم آمدي چيست راي درنگ
چنان بيني اكنون ز من دستبرد
كه روزت ستاره ببايد شمرد
نداني جز افسون و بند و فريب
چوديدي كه آمد بپيشت نشيب
ازانديشه‌اي دور و ز تاج و تخت
نخواند تو را دانشي نيكبخت
فرستاده آمد سري پر ز باد
همه پاسخ پادشا كرد ياد
چنين تا شب تيره بنمود روي
فرستاده آمد همي زين بدوي
فرود آمدند اندران رزمگاه
يكي كنده كندند پيش سپاه
طلايه همي‌گشت بر گرد دشت
بدين گونه تارامش اندر گذشت
چوبرزد سر از برج شيرآفتاب
زمين شد بكردار درياي آب
يكي چادر آورد خورشيد زرد
بگسترد بركشور لاژورد
برآمد خروشيدن كرناي
هم آواز كوس از دو پرده سراي
درفش دو شاه نوآمد به ديد
سپه ميمنه ميسره بركشيد
دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه درپيش شاه
به فرزانهٔ خويش فرمود گو
كه گويد به آواز با پيشرو
كه بر پاي داريد يكسر درفش
كشيده همه تيغهاي بنفش
يكي ازيلان پيش منهيد پاي
نبايد كه جنبد پياده ز جاي
كه هركس تندي كند روز جنگ
نباشد خردمند يا مرد سنگ
ببينم كه طلخند با اين سپاه
چگونه خرامد به آوردگاه
نباشد جز از راي يزدان پاك
ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك
ز پند آزموديم وز مهر چند
نبود ايچ ازين پندها سودمند
گر ايدون كه پيروز گردد سپاه
مرا بردهد گردش هور و ماه
مريزيد خون از پي خواسته
كه يابيد خود گنج آراسته
وگر نامداري بود زين سپاه
كه اسب افگند تيز برقلبگاه
چو طلخند را يابد اندر نبرد
نبايد كه بر وي فشانند گرد
نيايش كنان پيش پيل ژيان
ببايد شدن تنگ بسته ميان
خروشي برآمد كه فرمان كنيم
ز راي توآرايش جان كنيم
وزان روي طلخند پيش سپاه
چنين گفت با پاسبانان گاه
گر ايدون كه باشيم پيروزگر
دهد گردش اختر نيك بر
همه تيغها كينه رابر كشيم
به يزدان پناهيم و دم در كشيم
چو يابيد گو را نبايدش كشت
نه با اوسخن نيز گفتن درشت
بگيريدش از پشت آن پيل مست
به پيش من آريد بسته دو دست
همانگه خروشيدن كرناي
برآمد زدهليز پرده‌سراي
همه كوه و دريا پر آواز گشت
توگفتي سپهر روان بازگشت
ز بس نعره و چاك چاك تبر
ندانست كس پاي گيتي ز سر
ز رخشنده پيكان و پر عقاب
همي دامن اندر كشيد آفتاب
زمين شد به كردار درياي خون
در ودشت بد زيرخون اندرون
دو پيل ژيان شاهزاده دو شاه
براندند هر دو ز قلب سپاه
برآمد خروشي ز طلخند وگو
كه از باد ژوپين من دور شو
به جنگ برادر مكن دست پيش
نگه دار ز آواز من جاي خويش
همي اين بدان گفت وآن هم بدين
چودرياي خون شد سراسر زمين
يلاني كه بودند خنجر گزار
بگشتند پيرامن كارزار
ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوي
همي خون و مغز اندر آمد به جوي
برين گونه تا خور ز گنبد بگشت
وز اندازه آويزش اندرگذشت
خروش آمد از دشت و آواز گو
كه اي جنگسازان و گردان نو
هرآنكس كه خواهد زما زينهار
مداريد ازو كينه در كارزدار
بدان تا برادر بترسد ز جنگ
چوتنها بماند نسازد درنگ
بسي خواستند از يلان زينهار
بسي كشته شد در دم كار زار
چو طلخند بر پيل تنها بماند
گو او را به آواز چندي بخواند
كه رو اي برادر به ايوان خويش
نگه كن به ايوان و ديوان خويش
نيابي همانا بسي زنده تن
از آن تيغزن نامدار انجمن
همه خوب كاري ز يزدان شاس
وزو دار تا زنده باشي سپاس
كه زنده برفتي توازپيش جنگ
نه هنگام رايست و روز درنگ
چوبشنيد طلخند آواز اوي
شد از ننگ پيچان و پر آب روي
به مرغ آمد از دشت آوردگاه
فراز آمدندش زهر سو سپاه
در گنج بگشاد و روزي بداد
سپاهش شد آباد و با كام وشاد
سزاوار خلعت هر آنكس كه ديد
بياراست او را چنانچون سزيد
به دينار چون لشكر آباد گشت
دل جنگجوي از غم آزادگشت
پيامي فرستاد نزديك گو
كه اي تخت را چون بپاليز خو
برآني كه از من شدي بي‌گزند
دلت را به زنار افسون مبند
به آتش شوي ناگهان سوخته
روان آژده چشمها دوخته
چو بشنيد گو آن پيام درشت
دلش راز مهر برادر بشست
دلش زان سخن گشت اندوهگين
به فرزانه گفت اين شگفتي ببين
بدوگفت فرزانه كاي شهريار
تويي از پدر تخت را يادگار
ز دانش پژوهان تو داناتري
هم از تاجداران تواناتري
مرا اين درستست و گفتم بشاه
ز گردنده خورشيد و تابنده ماه
كه اين نامور تا نگردد هلاك
بگردد چو مار اندرين تيره خاك
به پاسخ تو با او درشتي مگوي
بپيوند و آزرم او را بجوي
اگر جنگ سازد بسازيم جنگ
كه او با شتابست و ما با درنگ
سپهبد فرستاده را پيش خواند
به خوبي فراوان سخنها براند
بدوگفت رو با برادر بگوي
كه چندين درشتي و تندي مجوي
درشتي نه زيباست با شهريار
پدرنامور بود و تو نامدار
مرا اين درستست كز پند من
تو دوري نجويي ز پيوند من
وليكن مرا ز آنك هست آرزوي
كه تو نامور باشي و نامجوي
بگويم همه آنچ اندر دلست
سخنها كه جانم برو مايلست
تو را سر بپيچد ز دستور بد
زآساني و راي وراه خرد
مگوي اي برادر سخن جز بداد
كه گيتي سراسر فسونست و باد
سوي راستي ياز تا هرچ هست
ز گنج ومردان خسروپرست
فرستم همه سر به سر پيش تو
ببيند روان بدانديش تو
كه اندر دل من جز از داد نيست
مباد آنك از جان تو شاد نيست
برينست رايم كه دادم پيام
اگر بشنود مهتر خويش كام
ور ايدون كه رايت جز از جنگ نيست
به خوبي و پيوندت آهنگ نيست
بسازم كنون جنگ را لشكري
كه بايد سپاه مرا كشوري
ازين مرز آباد ما بگذريم
سپه را همه پيش دريا بريم
يكي كنده سازيم گرد سپاه
برين جنگجويان ببنديم راه
ز دريا بكنده در آب افگنيم
سراسر سر اندر شتاب افگنيم
بدان تا هرآنكس كه بيند شكست
ز كنده نباشد ورا راه جست
ز ماهرك پيروز گردد به جنگ
بريزيم خون اندرين جاي تنگ
سپه را همه دستگير آوريم
مبادا كه شمشير و تير آوريم
فرستاده برگشت و آمد چو باد
بروبر سخنهاي گو كرد ياد
چوطلخند بشنيد گفتار گو
ز لشكر هرآنكس كه بد پيشرو
بفرمود تا پيش او خواندند
سزاوار هر جاي بنشاندند
همه پاسخ گو بديشان بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت
به لشكر چنين گفت كين جنگ نو
به دريا كه انديشه كردست گو
چه بينيد واين را چه راي آوريم
كه انديشه او به جاي آوريم
اگر بود خواهيد با من يكي
نپيچيد سر را ز داد اندكي
اگر جنگ جويم چه دريا چه كوه
چو در جنگ لشكر بود هم گروه
اگر يار باشيد با من به جنگ
از آواز روبه نترسد پلنگ
هر آنكس كه جويند نام بزرگ
ز گيتي بيابند كام بزرگ
جهانجوي اگر كشته گردد به نام
به از زنده دشمن بدو شادكام
هر آنكس كه درجنگ تندي كند
همي از پي سودمندي كند
بيابيد چندان ز من خواسته
پرستنده و اسب آراسته
ز كشمير تا پيش درياي چين
به هر شهر برماكنند آفرين
ببخشم همه شهرها بر سپاه
چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه
بپاسخ همه مهتران پيش اوي
يكايك نهادند برخاك روي
كه ما نام جوييم و تو شهريار
ببيني كنون گردش روزگار
ز درگاه طلخند برشد خروش
ز لشكر همه كشور آمد بجوش
سپه را همه سوي دريا كشيد
وزان پس سپاه گوآمد پديد
برابر فرود آمدند آن دو شاه
كه بوند با يكدگر كينه خواه
بگرد اندرون كنده‌اي ساختند
چوشد ژرف آب اندر انداختند
دو لشكر برابر كشيدند صف
سواران همه بر لب آورده كف
بياراست با ميسره ميمنه
كشيدند نزديك دريا بنه
دو شاه گرانمايه پر درد و كين
نهادند برپشت پيلان دو زين
به قلب اندرون ساخته جاي خويش
شده هر يكي لشكر آراي خويش
زمين قار شد آسمان شد بنفش
ز بس نيزه و پرنياني درفش
هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
ز ناليدن بوق وآواي كوس
تو گفتي كه دريا بجوشد همي
نهنگ اندرو خون خروشد همي
ز زخم تبرزين و گوپال و تيغ
ز دريا برآمد يكي تيره ميغ
چو بر چرخ خورشيد دامن كشيد
چنان شد كه كس نيز كس را نديد
توگفتي هوا تيغ بارد همي
بخاك اندرون لاله كارد همي
ز افگنده گيتي بران گونه گشت
كه كركس نيارست برسرگذشت
گروهي بكنده درون پر ز خون
دگر سر بريده فگنده نگون
ز دريا همي‌خاست از باد موج
سپاه اندر آمد همي فوج فوج
همه دشت مغز و جگر بود و دل
همه نعل اسبان ز خون پر ز گل
نگه كرد طلخند از پشت پيل
زمين ديد برسان درياي نيل
همه باد بر سوي طلخند گشت
به راه و به آب آرزومند گشت
ز باد و ز خورشيد و شمشير تيز
نه آرام ديد و نه راه گريز
بران زين زرين بخفت و بمرد
همه كشور هند گو راسپرد
ببيشي نهادست مردم دو چشم
ز كمي بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند اي مرد دانا نه اين
ز گيتي همه شادماني گزين
اگر چند بفزايد از رنج گنج
همان گنج گيتي نيرزد به رنج
زقلب سپه چون نگه كرد گو
نديد آن درفش سپهدار نو
سواري فرستاد تا پشت پيل
بگردد بجويد همه ميل ميل
ببيند كه آن لعل رخشان درفش
كزو بود روي سواران بنفش
كجاشد كه بنشست جوش نبرد
مگر چشم من تيره گون شد ز گرد
سوار آمد و سر به سر بنگريد
درفش سرنامداران نديد
همه قلب گه ديد پر گفت و گوي
سواران كشور همه شاه جوي
فرستاده برگشت و آمد چو باد
سخنها همه پيش او كرد ياد
سپهبد فرود آمد از پشت پيل
پياده همي‌رفت گريان دو ميل
بيامد چوطلخند را مرده ديد
دل لشكر از درد پژمرده ديد
سراپاي او سر به سر بنگريد
به جايي برو پوست خسته نديد
خروشان همه گوشت بازو بكند
نشست از برش سوگوار و نژند
همي‌گفت زار اي نبرده جوان
برفتي پر از درد و خسته روان
تو راگردش اختر بد بكشت
وگرنه نزد بر تو بادي درشت
بپيچيد ز آموزگاران سرت
تو رفتي ومسكين دل مادرت
بخوبي بسي راندم با تو پند
نيامد تو را پند من سودمند
چو فرزانه گو بد آنجا رسيد
جهان جوي طلخند را مرده ديد
برادرش گريان و پر درد گشت
خروش سواران بران پهن دشت
خروشان بغلتيد در پيش گو
همي‌گفت زار اي جهان‌دار نو
ازان پس بياراست فرزانه پند
بگو گفت كاي شهريار بلند
ازين زاري و سوگواري چه سود
چنين رفت و اين بودني كار بود
سپاس از جهان آفرينت يكيست
كه طلخند بر دست تو كشته نيست
همه بودني گفته بودم به شاه
ز كيوان و بهرام و خورشيد و ماه
كه چندان به پيچيد برزم اين جوان
كه برخويشتن بر سر آرد زمان
كنون كار طلخند چون بادگشت
بناداني و تيزي اندر گذشت
سپاهست چندان پر از درد و خشم
سراسر همه برتو دارند چشم
بيارام و ما را تو آرام ده
خرد را به آرام دل كام ده
كه چون پادشا را ببيند سپاه
پر از درد و گريان پياده به راه
بكاهدش نزد سپاه آبروي
فرومايه گستاخ گردد بروي
به كردار جام گلابست شاه
كه از گرد يكباره گردد تباه
ز دانا خردمند بشنيد پند
خروشي ز لشكر برآمد بلند
كه آن لشكر اكنون جدا نيست زين
همه آفرين باد بر آن و اين
همه پاك در زينهار منيد
وزين بر منش يادگار منيد
ازان پس چو دانندگان را بخواند
به مژگان بسي خون دل برفشاند
ز پند آنچ طلخند را داده بود
بدياشن بگفت آنچ ازو هم شنود
يكي تخت تابوت كردش ز عاج
ز زر و ز پيروزه و خوب ساج
بپوشيد رويش به چيني پرند
شد آن نامور نامبردار هند
بدبق و بقير و بكافور و مشك
سرتنگ تابوت كردند خشك
وزان جايگه تيز لشكر براند
به راه و به منزل فراوان نماند
چو شاهان گزيدند جاي نبرد
بشد مادر از خواب و آرام و خورد
هميشه بره ديدبان داشتي
به تلخي همي روز بگذاشتي
چوازراه برخاست گرد سپاه
نگه كرد بينادل از ديده‌گاه
همي ديده‌بان بنگريد از دو ميل
كه بيند مگر تاج طلخند و پيل
ز بالا درفش گو آمد پديد
همه روي كشور سپه گستريد
نيامد پديد از ميان سپاه
سواري برافگند از ديده‌گاه
كه لشكر گذر كرد زين روي كوه
گو وهرك بودند با او گروه
نه طلخند پيدا نه پيل و درفش
نه آن نامداران زرينه كفش
ز مژگان فروريخت خون مادرش
فراوان به ديوار بر زد سرش
ازان پس چوآمد به مام آگهي
كه تيره شد آن فر شاهنشهي
جهاندار طلخند بر زين بمرد
سرگاه شاهي بگو در سپرد
همي جامه زد چاك و رخ را بكند
به گنجور گنج آتش اندر فگند
به ايوان او شد دمان مادرش
به خون اندرون غرقه گشته سرش
همه كاخ وتاج بزرگي بسوخت
ازان پس بلند آتشي برفروخت
كه سوزد تن خويش به آيين هند
ازان سوگ پيداكند دين هند
چو از مادر آگاهي آمد بگو
برانگيخت آن بارهٔ تيزرو
بيامد ورا تنگ در بر گرفت
پر از خون مژه خواهش اندر گرفت
بدو گفت كاي مهربان گوش دار
كه ما بيگناهيم زين كارزار
نه من كشتم او را نه ياران من
نه گردي گمان برد زين انجمن
كه خود پيش او دم توان زد درشت
ورا گردش اختر بد بكشت
بدو گفت مادر كه اي بدكنش
ز چرخ بلند آيدت سرزنش
برادر كشي از پي تاج و تخت
نخواند تو را نيكدل نيكبخت
چنين داد پاسخ كه اي مهربان
نشايد كه برمن شوي بدگمان
بيارام تا گردش روزمگاه
نمايم تو را كار شاه و سپاه
كه يارست شد پيش او رزمجوي
كرا بود در سر خود اين گفت وگوي
به دادار كو داد ومهر آفريد
شب و روز و گردان سپهر آفريد
كزين پس نبيند مرا مهر و گاه
نه اسب و نه گرز و نه تخت و كلاه
مگر كين سخن آشكارا كنم
ز تندي دلت پرمداراكنم
كه او را بدست كسي بد زمان
كه مردم رهايي نيابد ازان
كه يابد به گيتي رهايي ز مرگ
وگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چنان شمع رخشان فرو پژمرد
بگيت كسي يك نفس نشمرد
وگر چون نمايم نگردي تو رام
به دادار دارنده كوراست كام
كه پيشت به آتش بر خويش را
بسوزم ز بهر بدانديش را
چو بشنيد مادر سخنهاي گو
دريغ آمدش برز و بالاي گو
بدو گفت مادر كه بنماي راه
كه چون مرد بر پيل طلخند شاه
مگر بر من اين آشكارا شود
پر آتش دلم پرمدارا شود
پر از در شد گو بايوان خويش
جهانديده فرزانه را خواند پيش
بگفت آنچ با مادرش رفته بود
ز مادر كه برآتش آشفته بود
نشستند هر دو بهم راي زن
گو و مرد فرزانه بي‌انجمن
بدو گفت فرزانه كاي نيكخوي
نگردد بما راست اين آرزوي
ز هر سو بخوانيم برنا و پير
كجا نامداري بود تيزوير
ز كشمير وز دنبر و مرغ و ماي
وزان تيزويران جوينده راي
ز دريا و از كنده وزرمگاه
بگوييم با مرد جوينده راه
سواران بهر سو پراگند گو
بجايي كه بد موبدي پيشرو
سراسر بدرگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با موبدان
بزرگان دانادل و بخردان
صفت كرد فرزانه آن رزمگاه
كه چون رفت پيكار جنگ وسپاه
ز دريا و از كنده و آبگير
يكايك بگفتند با تيزوير
نخفتند زايشان يكي تيره شب
نه بر يكدگر برگشادند لب
ز ميدان چو برخاست آواز كوس
جهانديدگان خواستند آبنوس
يكي تخت كردند از چارسوي
دومرد گرانمايه و نيكخوي
همانند آن كنده و رزمگاه
بروي اندر آورده روي سپاه
بران تخت صدخانه كرده نگار
صفي كرد او لشكر كارزار
پس آنگه دولشكر زساج و زعاج
دو شاه سرافراز با پيل وتاج
پياده بديد اندرو با سوار
همه كرده آرايش كارزار
ز اسبان و پيلان و دستور شاه
مبارز كه اسب افگند بر سپاه
همه كرده پيكر به آيين جنگ
يك تيز وجنبان يكي با درنگ
بياراسته شاه قلب سپاه
ز يك دست فرزانهٔ نيك‌خواه
ابر دست شاه از دو رويه دو پيل
ز پيلان شده گرد همرنگ نيل
دو اشتر بر پيل كرده به پاي
نشانده برايشان دو پاكيزه راي
به زير شتر در دو اسب و دو مرد
كه پرخاش جويند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روي دوصف
ز خون جگر بر لب آورده كف
پياده برفتي ز پيش و ز پس
كجا بود در جنگ فريادرس
چو بگذاشتي تا سر آوردگاه
نشستي چو فرزانه بر دست شاه
همان نيزه فرزانه يك خانه بيش
نرفتي نبودي ازين شاه پيش
سه خانه برفتي سرافراز پيل
بديدي همه رزم گه از دو ميل
سه خانه برفتي شتر همچنان
برآورد گه بر دمان و دنان
نرفتي كسي پيش رخ كينه‌خواه
همي‌تاختي او همه رزمگاه
همي‌راند هر يك به ميدان خويش
برفتن نكردي كسي كم و بيش
چو ديدي كسي شاه را در نبرد
به آواز گفتي كه شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه
رخ و اسب و فرزين و پيل و سپاه
نگه كرد شاه اندران چارسوي
سپه ديد افگنده چين در بروي
ز اسب و ز كنده بر و بسته راه
چپ و راست و پيش و پس اندر سپاه
شد از رنج وز تشنگي شاه مات
چنين يافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوي
گوآن شاه آزاده و نيكخوي
همي‌كرد مادر ببازي نگاه
پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد وخشم
ببازي شطرنج داده دو چشم
همه كام و رايش به شطرنج بود
ز طلخند جانش پر از رنج بود
هميشه همي‌ريخت خونين سرشك
بران درد شطرنج بودش پزشك
بدين گونه بد تاچمان و چران
چنين تا سر آمد بروبر زمان
سرآمد كنون برمن اين داستان
چنان هم كه بشنيدم ازباستان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد