بخش ۱۰ - نامه كسري به هرمزد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰ - نامه كسري به هرمزد

۳۲ بازديد


شنيدم كجا كسري شهريار
به هرمز يكي نامه كرد استوار
ز شاه جهاندار خورشيد دهر
مهست و سرافراز و گيرنده شهر
جهاندار بيدار و نيكو كنش
فشاننده گنج بي سرزنش
فزاينده نام و تخت قباد
گراينه تاج و شمشير و داد
كه با فر و برزست و فرهنگ و نام
ز تاج بزرگي رسيده بكام
سوي پاك هرمزد فرزند ما
پذيرفته از دل همي پند ما
ز يزدان بدي شاد و پيروز بخت
هميشه جهاندار با تاج و تخت
به ماه خجسته به خرداد روز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
نهاديم برسر تو را تاج زر
چنان هم كه ما يافتيم از پدر
همان آفرين نيز كرديم ياد
كه برتاج ماكرد فرخ قباد
تو بيدارباش و جهاندار باش
خردمند و راد و بي آزار باش
بدانش فزاي و به يزدان گراي
كه اويست جان تو را رهنماي
بپرسيدم از مرد نيكوسخن
كسي كو بسال و خرد بد كهن
كه از ما به يزدان كه نزديكتر
كرا نزد او راه باريكتر
چنين داد پاسخ كه دانش گزين
چوخواهي ز پروردگار آفرين
كه نادان فزوني ندارد ز خاك
بدانش بسنده كند جان پاك
بدانش بود شاه زيباي تخت
كه داننده بادي و پيروزبخت
مبادا كه گردي تو پيمان شكن
كه خاكست پيمان شكن را كفن
ببادا فره بيگناهان مكوش
به گفتار بدگوي مسپارگوش
بهر كار فرمان مكن جز بداد
كه از داد باشد روان تو شاد
زبان را مگردان بگرد دروغ
چوخواهي كه تخت تو گيرد فروغ
وگر زيردستي بود گنج‌دار
تو او را ازان گنج بي‌رنج دار
كه چيز كسان دشمن گنج تست
بدان گنج شو شاد كز رنج تست
وگر زيردستي شود مايه دار
همان شهريارش بود سايه دار
همي در پناه تو بايد نشست
اگر زيردستست اگر در پرست
چو نيكي كند با تو پاداش كن
ابا دشمن دوست پرخاش كن
وگر گردي اندر جهان ارجمند
ز درد تن انديش و درد گزند
سراي سپنجست هرچون كه هست
بدو اندر ايمن نشايد نشستت
هنر جوي با دين و دانش گزين
چوخواهي كه يابي ز بخت آفرين
گرامي كن او را كه درپيش تو
سپر كرده جان بر بدانديش تو
بدانش دو دست ستيزه ببند
چو خواهي كه از بد نيابي گزند
چو بر سر نهي تاج شاهنشهي
ره برتري بازجوي از بهي
هميشه يكي دانشي پيش دار
ورا چون روان و تن خويش دار
بزرگان وبازارگانان شهر
همي داد بايد كه يابند بهر
كسي كو ندارد هنر بانژاد
مكن زو به نيز از كم و بيش ياد
مده مرد بي‌نام را ساز جنگ
كه چون بازجويي نيايد به چنگ
به دشمن دهد مر تو را دوستدار
دو كار آيدت پيش دشوار و خوار
سليح تو دركارزار آورد
همان بر تو روزي به كار آورد
ببخشاي برمردم مستمند
ز بد دور باش و بترس از گزند
هميشه نهان دل خويش جوي
مكن رادي و داد هرگز بروي
همان نيز نيكي باندازه كن
ز مرد جهانديده بشنو سخن
بدنيي گراي و بدين دار چشم
كه از دين بود مرد را رشك وخشم
هزينه باندازهٔ گنج كن
دل از بيشي گنج بي‌رنج كن
بكردار شاهان پيشين نگر
نبايد كه باشي مگر دادگر
كه نفرين بود بهر بيداد شاه
تو جز داد مپسند و نفرين مخواه
كجا آن سر و تاج شاهنشهان
كجا آن بزرگان و فرخ مهان
ازايشان سخن يادگارست و بس
سراي سپنجي نماند بكس
گزافه مفرماني خون ريختن
وگر جنگ را لشكر انگيختن
نگه كن بدين نامه پندمند
دل اندر سراي سپنجي مبند
بدين من تو را نيكويي خواستم
بدانش دلت را بياراستم
به راه خداوند خورشيد و ماه
ز بن دور كن ديو را دستگاه
به روز و شب اين نامه را پيش دار
خرد را به دل داور خويش دار
اگر يادگاري كني درجهان
كه نام بزرگي نگردد نهان
خداوند گيتي پناه تو باد
زمان و زمين نيكخواه تو باد
بكام تو گردنده چرخ بلند
ز كردار بد دور و دور از گزند
شهنشاه كو داد دارد خرد
بكوشد كه با شرم گرد آورد
دليري به رزم اندرون زور دست
بود پاكديني و يزدان پرست
به گيتي نگر كين هنرها كراست
چو ديدي ستايش مر او را سزاست
مجوي آنك چون مشتري روشنست
جهانجوي و با تيغ و با جوشنست
جهان بستد از مردم بت پرست
ز ديباي دين بر دل آيين ببست
كنو لاجرم جود موجود گشت
چو شاه جهان شاه محمود گشت
اگر بزم جويد همي گر نبرد
جهان‌بخش را اين بود كار كرد
ابوالقاسم آن شاه پيروز و داد
زمانه بديدار او شاد باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد