چنين گويد از نامهٔ باستان
ز گفتار آن دانشي راستان
كه آگاهي آمد به آباد بوم
بنزد جهاندار كسري ز روم
كه تو زنده بادي كه قيصر بمرد
زمان و زمين ديگري را سپرد
پرانديشه شد جان كسري ز مرگ
شد آن لعل رخساره چون زرد برگ
گزين كرد ز ايران فرستادهاي
جهانديده و راد آزادهاي
فرستاد نزديك فرزند اوي
برشاخ سبز برومند اوي
سخن گفت با او به چربي بسي
كزين بد رهايي نيابد كسي
يكي نامه بنوشت با سوگ و درد
پر از آب ديده دو رخساره زرد
كه يزدان تو را زندگاني دهاد
همت خوبي و كامراني دهاد
نزايد جز از مرگ را جانور
سراي سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساييم و گر خود و ترگ
رهايي نيابيم از چنگ مرگ
چه قيصر چه خاقان چو آيد زمان
بخاك اندر آيد سرش بيگمان
ز قيصر تو را مزد بسيار باد
مسيحا روان تو را يار باد
شنيدم كه بر نامور تخت اوي
نشستي بياراستي بخت اوي
ز ما هرچ بايد ز نيرو بخواه
ز اسب و سليح و ز گنج و سپاه
فرستاده از پيش كسري برفت
به نزديك قيصر خراميد تفت
چو آمد بدرگه گشادند راه
فرستاده آمد بر تخت و گاه
چو قيصر نگه كرد وعنوان بديد
ز بيشي كسري دلش بردميد
جوان نيز بد مهتر نونشست
فرستاده را نيز نبسود دست
بپرسيد ناكام پرسيدني
نگه كردني سست و كژ ديدني
يكي جاي دورش فرود آوريد
بدان نامه پادشا ننگريد
يكي هفته هركش كه بد راي زن
به نزديك قيصر شدند انجمن
سرانجام گفتند ما كهتريم
ز فرمان شاه جهان نگذريم
سزا خود ز كسري چنين نامه بود
نه بركام بايست بدكامه بود
كه امروز قيصر جوانست و نو
به گوهر بدين مرزها پيشرو
يك امسال با مرد برنا مكاو
به عنوان بيشي و با باژ و ساو
بهرپايمردي و خودكامهاي
نبشتند بر ناسزا نامهاي
بعنوان ز قيصر سرافراز روم
جهان سر به سر هرچ جز روم شوم
فرستادهٔ شاه ايران رسيد
بگويد ز بازار ما هرچ ديد
از اندوه و شادي سخن هرچ گفت
غم و شادماني نبايد نهفت
بشد قيصر و تازه شد قيصري
كه سر بر فرازد ز هرمهتري
ندارد ز شاهان كسي را بكس
چه كهتر بود شاه فريادرس
چو قرطاس رومي بياراستند
بدربر فرستاده را خواستند
چوبشنيد دانا كه شد راي راست
بيامد بدر پاسخ نامه خواست
ورا ناسزا خلعتي ساختند
ز بيگانه ايوان بپرداختند
بدو گفت قيصر نه من چاكرم
نه از چين و هيتاليان كمترم
ز مهتر سبك داشتن ناسزاست
وگر شاه تو بر جهان پادشاست
بزرگ آنك او را بسي دشمنست
مرا دشمن و دوست بردامنست
چه داري بزرگي تو از من دريغ
همي آفتاب اندر آري بميغ
نه از تابش او همي كم شود
وگر خون چكاند برونم شود
چو كار آيدم شهريارم تويي
همان از پدر يادگارم تويي
سخن هرچ ديدي بخوبي بگوي
وزين پاسخ نامه زشتي مجوي
تنش را بخلعت بياراستند
ز دربارهٔ مرزبان خواستند
فرستاده برگشت و آمد دمان
به منزل زماني نجستي زمان
بيامد به نزديك كسري رسيد
بگفت آن كجا رفت و ديد و شنيد
ز گفتار او تنگدل گشت شاه
بدو گفت برخوردي از رنج راه
شنيدم كه هركو هوا پرورد
بفرجام كردار كيفر برد
گر از دوست دشمن نداند همي
چنين راز دل بر تو خواند همي
گماند كه ما را همو دوست نيست
اگر چند او را پي و پوست نيست
كنون نيز يك تن ز رومي نژاد
نمانم كه باشد ازان تخت شاد
همي سر فرازد كه من قيصرم
گر از نامداران يكي مهترم
كنم زين سپس روم را نام شوم
برانگيزم آتش ز آباد بوم
به يزدان پاك و بخورشيد و ماه
به آذر گشسب و بتخت و كلاه
كه كز هرچ در پادشاهي اوست
ز گنج كهن پركند گاو پوست
نسايد سرتيغ ما رانيام
حلال جهان باد بر من حرام
بفرمود تا بر درش كرناي
دميدند با سنج و هندي دراي
همه كوس بر كوههٔ ژنده پيل
ببستند و شد روي گيتي چونيل
سپاهي گذشت از مداين به دشت
كه درياي سبز اندرو خيره گشت
ز ناليدن بوق و رنگ درفش
ز جوش سواران زرينه كفش
ستاره توگفتي به آب اندرست
سپهر روان هم بخواب اندرست
چوآگاهي آمد بقيصر ز شاه
كه پرخشم ز ايوان بشد با سپاه
بيامد ز عموريه تا حلب
جهان كرد پر جنگ و جوش و جلب
سواران رومي چو سيصد هزار
حلب را گرفتند يكسر حصار
سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ
نبد جنگشانرا فراوان درنگ
بياراست بر هر دري منجنيق
ز گردان روم آنك بدجا ثليق
حصار سقيلان بپرداختند
كزان سو هميتاختن ساختند
حلب شد بكردار درياي خون
به زنهار شد لشكر باطرون
بدو هفته از روميان سي هزار
گرفتند و آمد بر شهريار
بياندازه كشتند ز ايشان بتير
به رزم اندرون چند شد دستگير
به پيش سپه كندهاي ساختند
بشبگير آب اندر انداختند
بكنده ببستند برشاه راه
فروماند از جنگ شاه و سپاه
برآمد برين روزگاري دراز
بسيم و زر آمد سپه را نياز
سپهدار روزيدهان را بخواند
وزان جنگ چندي سخنها براند
كه اين كار با رنج بسيار گشت
بب وبكنده نشايد گذشت
سپه را درم بايد و دستگاه
همان اسب وخفتان و رومي كلاه
سوي گنج رفتند روزيدهان
دبيران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشكر شهريار
كم آمد درم تنگ سيصد هزار
بيامد برشاه موبد چوگرد
به گنج آنچ بود از درم ياد كرد
دژم كرد شاه اندران كار چهر
بفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهي تهي
چه بايد مرا تخت شاهنشهي
بروهم كنون ساروان را بخواه
هيونان بختي برافگن به راه
صد از گنج مازندران باركن
وزو بيشتر بار دينار كن
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
كه اي شاه با دانش و داد و مهر
سوي گنج ايران درازست راه
تهي دست و بيكار باشد سپاه
بدين شهرها گرد ماهركسست
كسي كو درم بيش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم
اگر وام خواهي نگردد دژم
بدين كار شد شاه همداستان
كه داناي ايران بزد داستان
فرستادهاي جست بوزرجمهر
خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ايدر سه اسبه برو
گزين كن يكي نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهر
كسي را كجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه اين درم فام خواه
بزودي بفرمايد از گنج شاه
بيامد فرستادهٔ خوش منش
جوان وخردمندي و نيكوكنش
پيمبر بانديشه باريك بود
بيامد بشهري كه نزديك بود
درم خواست فام از پي شهريار
برو انجمن شد بسي مايه دار
يكي كفشگر بود و موزه فروش
به گفتار او تيز بگشاد گوش
درم چند بايد بدو گفت مرد
دلاور شمار درم ياد كرد
چنين گفت كاي پرخرد مايه دار
چهل من درم هرمني صدهزار
بدو كفشگر گفت من اين دهم
سپاسي ز گنجور بر سر نهم
بياورد قپان و سنگ و درم
نبد هيچ دفتر به كار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد
فرستاده زان كار پردخته شد
بدو كفشگر گفت كاي خوب چهر
به رنجي بگويي به بوزرجمهر
كه اندر زمانه مرا كودكيست
كه بازار او بر دلم خوار نيست
بگويي مگر شهريار جهان
مرا شاد گرداند اندر نهان
كه او را سپارد بفرهنگيان
كه دارد سرمايه و هنگ آن
فرستاده گفت اين ندارم به رنج
كه كوتاه كردي مرا راه گنج
بيامد بر مرد دانا به شب
وزان كفشگر نيز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهر
بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنين گفتن زان پس كه يزدان سپاس
مبادم مگر پاك و يزدان شناس
كه در پادشاهي يكي موزه دوز
برين گونه شادست و گيتي فروز
كه چندين درم ساخته باشدش
مبادا كه بيداد بخراشدش
نگر تا چه دارد كنون آرزوي
بماناد بر ما همين راه و خوي
چو فامش بتوزي درم صدهزار
بده تا بماند ز ما يادگار
بدان زيردستان دلاور شدند
جهانجوي با تخت وافسر شدند
مبادا كه بيدادگر شهريار
بود شاد برتخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
كه اي شاه نيك اختر خوب چهر
يكي آرزو كرد موزه فروش
اگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گويد كه اين مرد گفت
كه شاه جهان با خرد باد جفت
يكي پور دارم رسيده بجاي
بفرهنگ جويد همي رهنماي
اگر شاه باشد بدين دستگير
كه اين پاك فرزند گردد دبير
ز يزدان بخواهم همي جان شاه
كه جاويد باد اين سزاوار گاه
بدو گفت شاه اي خردمند مرد
چرا ديو چشم تو را تيره كرد
برو همچنان بازگردان شتر
مبادا كزو سيم خواهيم و در
چو بازارگان بچه گردد دبير
هنرمند و بادانش و يادگير
چو فرزند ما برنشيند بتخت
دبيري ببايدش پيروزبخت
هنر بايد از مرد موزه فروش
بدين كار ديگر تو با من مكوش
بدست خردمند و مرد نژاد
نماند بجز حسرت وسرد باد
شود پيش او خوار مردم شناس
چوپاسخ دهد زو پذيرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرين بود
چوآيين اين روزگار اين بود
نخواهيم روزي جز از گنج داد
درم زو مخواه و مكن هيچ ياد
هم اكنون شتر بازگردان به راه
درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم
دل كفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمي شد ز گفتار شاه
خروش جرس خاست از بارگاه
طلايه پراگنده بر گرد دشت
همه شب همي گرد لشكر بگشت
ز ماهي چو بنمود خورشيد تاج
برافگند خلعت زمين را ز عاج
طلايه چو گشت از لب كنده باز
بيامد بر شاه گردن فراز
كه پيغمبر قيصر آمد بشاه
پر از درد و پوزش كنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دوان
نيايش كنان پيش نوشين روان
چو رومي سر تاج كسري بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به دل گفت كينت سزاوار گاه
بشاهي ومردي وچندين سپاه
وزان فيلسوفان رومي چهل
زبان برگشادند پر باد دل
ز دينار با هركسي سي هزار
نثار آوريده بر شهريار
چو ديدند رنگ رخ شهريار
برفتند لرزان و پيچان چومار
شهنشاه چو ديد بنواختشان
بيين يكي جايگه ساختشان
چنين گفت گوينده پيشرو
كه اي شاه قيصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهان
نداند همي آشكار و نهان
همه سر به سر باژدار توايم
پرستار و در زينهار توايم
تو را روم ايران و ايران چو روم
جدايي چرا بايد اين مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راست
وزو داشت قيصر هميپشت راست
چه خاقان چيني چه در هند شاه
يكايك پرستند اين تاج و گاه
اگر كودكي نارسيده بجاي
سخن گفت بيدانش و رهنماي
ندارد شهنشاه ازو كين و درد
كه شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخست
سپاريم و عهدي بتازه درست
بخنديد نوشين روان زان سخن
كه مرد فرستاده افگند بن
بدو گفت اگر نامور كودكست
خرد با سخن نزد او اندكست
چه قيصر چه آن بي خرد رهنمون
ز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسكندري
گرفتند پيروزي و برتري
كسي كو بگردد ز پيمان ما
بپيچيد دل از راي و فرمان ما
از آباد بومش بر آريم خاك
زگنج و ز لشكر نداريم باك
فرستادگان خاك دادند بوس
چنانچون بود مردم چابلوس
كه اي شاه پيروز برترمنش
ز كار گذشته مكن سرزنش
همه سر به سر خاك رنج توايم
همه پاسبانان گنج توايم
چوخشنود گردد ز ما شهريار
نباشيم ناكام و بد روزگار
ز رنجي كه ايدر شهنشاه برد
همه روميان آن ندارند خرد
ز دينار پركرده ده چرم گاو
به گنج آوريم از درباژ وساو
بكمي وبيشيش فرمان رواست
پذيرد ز ما گرچه آن ناسزاست
چنين داد پاسخ كه ازكار گنج
سزاوار دستور باشد به رنج
همه روميان پيش موبد شدند
خروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندند
همه راز قيصر برو راندند
ز دينار گفتند وز گاو پوست
ز كاري كه آرام روم اندروست
چنين گفت موبد اگر زر دهيد
ز ديبا چه مايه بران سرنهيد
بهنگام برگشتن شهريار
ز ديباي زربفت بايد هزار
كه خلعت بود شاه را هر زمان
چه با كهتران و چه با مهتران
برين برنهادند و گشتند باز
همه پاك بردند پيشش نماز
ببد شاه چندي بران رزمگاه
چوآسوده شد شهريار و سپاه
ز لشكر يكي مرد بگزيد گرد
كه داند شمار نبشت و سترد
سپاهي بدو داد تا باژ روم
ستاند سپارد به آباد بوم
وز آنجا بيامد سوي طيسفون
سپاهي پس پشت و پيش اندرون
همه يكسر آباد از سيم و زر
به زرين ستام و به زرين كمر
ز بس پرنياني درفش سران
تو گفتي هوا شد همه پرنيان
در و دشت گفتي كه زرين شدست
كمرها ز گوهر چو پروين شدست
چو نزديك شهر اندر آمد ز راه
پذيره شدندش فراوان سپاه
همه پيش كسري پياده شدند
كمر بسته و دل گشاده شدند
هر آنكس كه پيمود با شاه راه
پياده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرين
بران شاه بيدار باداد ودين
چو تنگ اندر آمد به جاي نشست
بهرمهتري شاه بنمود دست
سرآمد سخن گفتن موزه دوز
ز ماه محرم گذشته سه روز
جهانجوي دهقان آموزگار
چه گفت اندرين گردش روزگار
كه روزي فرازست و روزي نشيب
گهي با خراميم و گه با نهيب
سرانجام بستر بود تيره خاك
يكي را فراز و يكي را مغاك
نشاني نداريم ازان رفتهگان
كه بيدار و شادند اگر خفته گان
بدان گيتي ار چندشان برگ نيست
همان به كه آويزش مرگ نيست
اگر صد سال بود سال اگر بيست و پنج
يكي شد چو ياد آيد از روز رنج
چه آنكس كه گويد خرامست وناز
چه گويد كه دردست و رنج و نياز
كسي را نديدم بمرگ آرزوي
نه بي راه و از مردم نيكخوي
چه ديني چه اهريمن بت پرست
ز مرگند بر سر نهاده دو دست
چوسالت شد اي پير برشست و يك
ميو جام وآرام شد بينمك
نبندد دل اندر سپنجي سراي
خرد يافته مردم پاكراي
بگاه بسيجيدن مرگ مي
چو پيراهن شعر باشد بدي
فسرده تن اندر ميان گناه
روان سوي فردوس گم كرده راه
ز ياران بسي ماند و چندي گذشت
تو با جام همراه مانده به دشت
زمان خواهم ازكرد گار زمان
كه چندي بماند دلم شادمان
كه اين داستانها و چندين سخن
گذشته برو سال و گشته كهن
ز هنگام كي شاه تا يزدگرد
ز لفظ من آمد پراگنده گرد
بپيوندم و باغ بيخو كنم
سخنهاي شاهنشهان نو كنم
هماناكه دل را ندارم به رنج
اگر بگذرم زين سراي سپنج
چه گويد كنون مرد روشن روان
ز راي جهاندار نوشين روان
چوسال اندر آمد بهفتاد و چار
پرانديشهٔ مرگ شد شهريار
جهان راهمي كدخدايي بجست
كه پيراهن داد پوشد نخست
دگر كو بدرويش بر مهربان
بود راد و بيرنج روشنروان
پسر بد مر او را گرانمايه شش
همه راد وبينادل وشاه فش
بمردي و فرهنگ و پرهيز و راي
جوانان با دانش و دلگشاي
از ايشان خردمند و مهتر بسال
گرانمايه هرمزد بد بيهمال
سر افراز و بادانش و خوب چهر
بر آزادگان بر بگسترده مهر
بفرمود كسري به كارآگهان
كه جويند راز وي اندر نهان
نگه داشتندي به روز و به شب
اگر داستان را گشادي دو لب
ز كاري كه كردي بدي با بهي
رسيدي بشاه جهان آگهي
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
كه رازي هميداشتم در نهفت
ز هفتاد چون ساليان درگذشت
سر و موي مشكين چو كافور گشت
چومن بگذرم زين سپنجي سراي
جهان راببايد يكي كدخداي
كه بخشايش آرد به درويش بر
به بيگانه و مردم خويش بر
ببخشد بپرهيزد از مهر گنج
نبندد دل اندر سراي سپنج
سپاسم ز يزدان كه فرزند هست
خردمند و دانا و ايزد پرست
وز ايشان بهرمزد يازان ترم
براي و بهوشش فرازان ترم
ز بخشايش و بخشش و راستي
نبينم همي در دلش كاستي
كنون موبدان و ردان را بخواه
كسي كو كند سوي دانش نگاه
بخوانيدش و آزمايش كنيد
هنر بر هنر بر فزايش كنيد
شدند اندران موبدان انجمن
زهر در پژوهنده و راي زن
جهانجوي هرمزد را خواندند
بر نامدارنش بنشاندند
نخستين سخن گفت بوزرجمهر
كه اي شاه نيك اختر خوب چهر
چه داني كزو جان پاك و خرد
شود روشن وكالبد برخورد
چنين داد پاسخ كه دانش به است
كه داننده برمهتران بر مه است
بدانش بود مرد را ايمني
ببندد ز بد دست اهريمني
دگر بردباري و بخشايشست
كه تن را بدو نام و آرايشست
بپرسيد كز نيكوي سودمند
بگو ازچه گردد چو گردد بلند
چنين داد پاسخ كه آنك از نخست
بنيك و بد آزرم هركس بجست
بكوشيد تا بردل هركسي
ازو رنج بردن نباشد بسي
چنين داد پاسخ كه هركس كه داد
بداد از تن خود همو بود شاد
نگه كرد پرسنده بوزرجمهر
بدان پاكدل مهتر خوب چهر
بدو گفت كز گفتني هرچ هست
بگويم تو بشمر يكايك بدست
سراسر همه پرسشم يادگير
به پاسخ همه داد بنياد گير
سخن را مگردان پس و پيش هيچ
جوانمردي وداد دادن بسيچ
اگر يادگيري چنين بيگمان
گشادست برتو در آسمان
كه چندين به گفتار بشتافتم
ز پرسنده پاسخ فزون يافتم
جهاندار آموزگار تو باد
خرد جوشن و بخت يار تو باد
كنون هرچ دانم بپرسم ز داد
توپاسخ گزار آنچ آيدت ياد
ز فرزند كو بر پدر ارجمند
كدامست شايسته و بيگزند
ببخشايش دل سزاوار كيست
كه بر درد او بر ببايد گريست
ز كردار نيكي پشيمان كراست
كه دل بر پشيماني او گواست
سزاكيست كو را نكوهش كنيم
ز كردار او چون پژوهش كنيم
ز گيتي كجا بهتر آيد گريز
كه خيزد از آرام او رستخيز
بدين روزگار از چه باشيم شاد
گذشته چه بهتر كه گيريم ياد
زمانه كه او را ببايد ستود
كدامست وما از چه داريم سود
گرانمايهتر كيست از دوستان
كز آواز او دل شود بوستان
كرا بيشتر دوست اندر جهان
كه يابد بدو آشكار ونهان
همان نيز دشمن كرا بيشتر
كه باشد برو بر بدانديشتر
سزاوار آرام بودن كجاست
كه دارد جهاندار ازو پشت راست
ز گيتي زيانكارتر كارچيست
كه بر كرده خود ببايد گريست
ز چيزي كه مردم هميپرورد
چه چيزيست كان زودتر بگذرد
ستمكاره كش نزد اوشرم نيست
كدامست كش مهر وآزرم نيست
تباهي بگيتي ز گفتار كيست
دل دوستانرا پر آزار كيست
چه چيزيست كان ننگ پيش آورد
همان بد ز گفتار خويش آورد
بيك روز تا شب برآمد ز كوه
ز گفتار دانا نيامد ستوه
چو هنگام شمع آمد از تيرگي
سرمهتران تيره از خيرگي
ز گفتار ايشان غمي گشت شاه
هميكرد خامش بپاسخ نگاه
گرانمايه هرمزد برپاي خاست
يكي آفرين كرد بر شاه راست
كه از شاه گيتي مبادا تهي
هميباد بر تخت شاهنشهي
مبادا كه بيتو ببينيم تاج
گر آيين شاهي وگر تخت عاج
به پوزش جهان پيش تو خاك باد
گزند تو را چرخ ترياك باد
سخن هرچ او گفت پاسخ دهم
بدين آرزو راي فرخ نهم
ز فرزند پرسيد دانا سخن
وزو بايدم پاسخ افگند بن
به فرزند باشد پدر شاددل
ز غمها بدو دارد آزاد دل
اگر مهربان باشد او بر پدر
به نيكي گراينده و دادگر
دگر آنك بر جاي بخشايست
برو چشم را جاي پالايشست
بزرگي كه بختش پراگنده گشت
به پيش يكي ناسزا بنده گشت
ز كار وي ار خون خروشي رواست
كه ناپارسايي برو پادشاست
دگر هر كه با مردم ناسپاس
كند نيكويي ماند اندر هراس
هران كس كه نيكي فرامش كند
خرد رابكوشد كه بيهش كند
دگر گفت ازآرام راه گريز
گرفتن كجا خوبتر از ستيز
به شهري كه بيداد شد پادشا
ندارد خردمند بودن روا
ز بيدادگر شاه بايد گريز
كزن خيزد اندر جهان رستخيز
چه گويد كه داني كه شادي بدوست
برادر بود با دلارام دوست
دگر آنك پرسد ز كار زمان
زماني كزو گم شود بدگمان
روا باشد ار چند بستايدش
هم اندر ستايش بيفزايدش
دگر آنك پرسيد ازمرد دوست
ز هر دوستي يارمندي نكوست
توانگر بود چادر او بپوش
چو درويش باشد تو با او بكوش
كسي كو فروتنتر و رادتر
دل دوستانش بدو شادتر
دگر آنك پرسد كه دشمن كراست
كزو دل هميشه بدرد و بلاست
چوگستاخ باشد زبانش ببد
ز گفتار او دشمن آيد سزد
دگر آنك پرسيد دشوار چيست
بيآزار را دل پر آواز كيست
چو بد بود وبد ساز با وي نشست
يكي زندگاني بود چون كبست
دگر آنك گويد گوا كيست راست
كه جان وخرد برگوا برگواست
به از آزمايش نديدم گوا
گواي سخنگوي و فرمانروا
زيانكارتر كار گفتي كه چيست
كه فرجام ازان بد ببايد گريست
چوچيره شود بر دلت بر هوا
هوا بگذرد همچو باد هوا
پشيماني آرد بفرجام سود
گل آرزو را نشايد بسود
دگر آنك گويد كه گردان ترست
كه چون پاي جويي بدستت سرست
چنين دوستي مرد نادان بود
سرشتش بدو راي گردان بود
دگر آنك گويد ستمكاره كيست
بريده دل ازشرم و بيچاره كيست
چوكژي كند مرد بيچاره خوان
چوبي شرمي آرد ستمكاره خوان
هرآنكس كه او پيشه گيرد دروغ
ستمكارهاي خوانمش بيفروغ
تباهي كه گفتي ز گفتار كيست
پرآزارتر درد آزار كيست
سخن چين و دو رومي و بيكار مرد
دل هوشياران كند پر ز درد
بپرسيد دانا كه عيب از چه بيش
كه باشد پشيمان ز گفتار خويش
هرآنكس كه راند سخن بر گزاف
بود بر سر انجمن مرد لاف
بگاهي كه تنها بود در نهفت
پشيمان شود زان سخنها كه گفت
هم اندر زمان چون گشايد سخن
به پيش آرد آن لافهاي كهن
خردمند و گر مردم بيهنر
كس از آفرنيش نيابد گذر
چنين بود تا بود دوران دهر
يكي زهر يابد يكي پاي زهر
همه پرسش اين بود و پاسخ همين
كه برشاه باد از جهان آفرين
زبانها بفرمانش گوينده باد
دل راد او شاد و جوينده باد
شهنشاه كسري ازو خيره ماند
بسي آفرين كياني بخواند
ز گفتار او انجمن شاد شد
دل شهريار از غم آزاد شد
نبشتند عهدي بفرمان شاه
كه هرمزد را داد تخت و كلاه
چوقرطاس رومي شد از باد خشك
نهادند مهري بروبر ز مشك
به موبد سپردند پيش ردان
بزرگان و بيدار دل بخردان
جهان را نمايش چو كردار نيست
نهانش جز از رنج وتيمار نيست
اگر تاج داري اگر گرم و رنج
همان بگذري زين سراي سپنج
بپيوستم اين عهد نوشين روان
به پيروزي شهريار جوان
يكي نامهٔ شهرياران بخوان
نگر تاكه باشد چو نوشين روان
براي و بداد و ببزم و به جنگ
چو روزش سرآمد نبودش درنگ
تواي پير فرتوت بيتوبه مرد
خرد گير وز بزم و شادي بگرد
جهان تازه شد چون قدح يافتي
روانرا ز توبه تو برتافتي
چه گفت آن سراينده سالخورد
چو اندرز نوشين روان ياد كرد
سخنهاي هرمزد چون شد ببن
يكي نو پي افگند موبد سخن
هم آواز شد رايزن با دبير
نبشتند پس نامهاي بر حرير
دلاراي عهدي ز نوشين روان
به هرمزد ناسالخورده جوان
سرنامه از دادگر كرد ياد
دگر گفت كين پند پور قباد
بدان اي پسر كين جهان بيوفاست
پر از رنج و تيمار و درد و بلاست
هرآنگه كه باشي بدو شادتر
ز رنج زمانه دل آزادتر
همه شادماني بماني به جاي
ببايد شدن زين سپنجي سراي
چو انديشه رفتن آمد فراز
برخشنده روز و شب ديرياز
بجستيم تاج كيي را سري
كه بر هر سري باشد او افسري
خردمند شش بود ما را پسر
دل فروز و بخشنده و دادگر
تو را برگزيدم كه مهتر بدي
خردمند و زيباي افسر بدي
بهشتاد بر بود پاي قباد
كه در پادشاهي مرا كرد ياد
كنون من رسيدم به هفتاد و چار
تو راكردم اندر جهان شهريار
جز آرام وخوبي نجستم برين
كه باشد روان مرا آفرين
اميدم چنانست كز كردگار
نباشي جز از شاد و به روزگار
گر ايمن كني مردمان را بداد
خود ايمن بخسبي و از داد شاد
به پاداش نيكي بيابي بهشت
بزرگ آنك او تخم نيكي بكشت
نگر تا نباشي به جز بردبار
كه تندي نه خوب آيد از شهريار
جهاندار وبيدار و فرهنگجوي
بماند همه ساله با آبروي
بگرد دروغ ايچ گونه مگرد
چوگردي شود بخت را روي زرد
دل ومغز را دور دار از شتاب
خرد را شتاب اندرآرد به خواب
به نيكي گراي و به نيكي بكوش
بهرنيك و بد پند دانا نيوش
نبايد كه گردد بگرد تو بد
كزان بد تو را بي گمان بد رسد
همه پاك پوش و همه پاك خور
همه پندها يادگير از پدر
ز يزدان گشاي و به يزدان گراي
چو خواهي كه باشد تو را رهنماي
جهان را چو آباد داري بداد
بود تخت آباد و دهر از تو شاد
چو نيكي نمايند پاداش كن
ممان تا شود رنج نيكي كهن
خردمند را شاد و نزديك دار
جهان بر بدانديش تاريك دار
بهركار با مرد دانا سگال
به رنج تن از پادشاهي منال
چويابد خردمند نزد تو راه
بماند بتو تاج و تخت و كلاه
هرآنكس كه باشد تو را زيردست
مفرماي در بينوايي نشست
بزرگان وآزادگان را بشهر
ز داد تو بايد كه يابند بهر
ز نيكي فرومايه را دور دار
به بيدادگر مرد مگذار كار
همه گوش ودل سوي درويش دار
همه كار او چون غم خويش دار
ور اي دونك دشمن شود دوستدار
تو در بوستان تخم نيكي بكار
چو از خويشتن نامور داد داد
جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد
بر ارزانيان گنج بسته مدار
ببخشاي بر مرد پرهيزكار
كه گر پند ما را شوي كاربند
هميشه بماند كلاهت بلند
كه نيكي دهش نيك خواه تو باد
همه نيكي اندر پناه تو باد
مبادت فراموش گفتار من
اگر دور ماني ز ديدار من
سرت سبز باد و دلت شادمان
تنت پاك و دور از بد بدگمان
هميشه خرد پاسبان تو باد
همه نيكي اندر گمان تو باد
چو من بگذرم زين جهان فراخ
برآورد بايد يكي خوب كاخ
بجاي كزو دور باشد گذر
نپرد بدو كركس تيزپر
دري دور برچرخ ايوان بلند
ببالا برآورده چون ده كمند
نبشته برو بارگاه مرا
بزرگي و گنج و سپاه مرا
فراوان ز هر گونه افگندني
هم از رنگ و بوي و پراگندني
بكافور تن را توانگر كنيد
زمشك از بر ترگم افسر كنيد
ز ديباي زربفت پرمايه پنج
بياريد ناكار ديده ز گنج
بپوشيد برما به رسم كيان
بر آيين نيكان ما در ميان
بسازيد هم زين نشان تخت عاج
بر آويخته ازبر عاج تاج
همان هرچه زرين به پيش اندرست
اگر طاس و جامست اگر گوهرست
گلاب و مي و زعفران جام بيست
ز مشك و ز كافور و عنبر دويست
نهاده ز دست چپ و دست راست
ز فرمان فزوني نبايد نه كاست
ز خون كرد بايد تهيگاه خشك
بدو اندر افگنده كافور و مشك
ازان پس برآريد درگاه را
نبايد كه بيند كسي شاه را
چو زين گونه بد كار آن بارگاه
نيابد بر ما كسي نيز راه
ز فرزند وز دودهٔ ارجمند
كسي كش ز مرگ من آيد گزند
بياسايد از بزم و شادي دو ماه
كه اين باشد آيين پس از مرگ شاه
سزد گر هرآنكو بود پارسا
بگريد برين نامور پادشا
ز فرمان هرمزد برمگذريد
دم خويش بي راي او مشمريد
فراوان بران نامه هركس گريست
پس از عهد يك سال ديگر بزيست
برفت و بماند اين سخن يادگار
تو اين يادگارش بزنهار دار
كنون زين سپس تاج هرمزد شاه
بيارايم و برنشانم بگاه
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۳ ۴۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد