بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۵ بازديد


رسيدند بهرام و خسرو بهم
گشاده يكي روي و ديگر دژم
نشسته جهاندار بر خنگ عاج
فريدون يل بود با فر وتاج
زديباي زربفت چيني قباي
چو گردوي پيش اندرون رهنماي
چو بندوي و گستهم بردست شاه
چو خراد برزين زرين كلاه
هه غرقه در آهن و سيم و زر
نه ياقوت پيدانه زرين كمر
چو بهرام روي شهنشاه ديد
شد از خشم رنگ رخش ناپديد
ازان پس چنين گفت با سركشان
كه اين روسپي زادهٔ بدنشان
زپستي و كندي بمردي رسيد
توانگر شد و رزمگه بركشيد
بياموخت آيين شاهنشهان
بزودي سرآرم بدو برجهان
ببينيد لشكرش راسر به سر
كه تا كيست زيشان يكي نامور
سواري نبينم همي رزم جوي
كه بامن بروي اندر آرند روي
ببيند كنون كار مردان مرد
تگ اسپ وشمشير وگرز نبرد
همان زخم گوپال وباران تير
خروش يلان بر ده ودار وگير
ندارد بوردگه پيل پاي
چومن با سپاه اندر آيم زجاي
ز آواز من كوه ريزان شود
هژبر دلاور گريزان شود
بخنجر بدريا بر افسون كنيم
بيابان سراسر پرازخون كنيم
بگفت و برانگيخت ابلق زجاي
توگفتي شد آن باره پران هماي
يكي تنگ آورد گاهي گرفت
بدو مانده بد لشكر اندر شگفت
ز آورد گه شد سوي نهروان
همي‌بود بر پيش فرخ جوان
تني چند با او ز ايرانيان
همه بسته برجنگ خسرو ميان
چنين گفت خسرو كه اي سركشان
ز بهرام چوبين كه دارد نشان
بدو گفت گردوي كاي شهريار
نگه كن بران مرد ابلق سوار
قبايش سپيد و حمايل سياه
همي‌راند ابلق ميان سپاه
جهاندار چون ديد بهرام را
بدانستش آغاز و فرجام را
چنين گفت كان دودگون دراز
نشسته بران ابلق سرفراز
بدو گفت گردوي كه آري همان
نبردست هرگز به نيكي گمان
چنين گفت كز پهلو كوژپشت
بپرسي سخن پاسخ آرد درشت
همان خوك بيني و خوابيده چشم
دل آگنده دارد تو گويي بخشم
بديده نديدي مر او را بدست
كجا در جهان دشمن ايزدست
نبينم همي در سرش كهتري
نيابد كس او را بفرمانبري
ازان پس به بندوي و گستهم گفت
كه بگشايم اين داستان از نهفت
كه گر خر نيايد به نزديك بار
توبار گران را بنزد خر آر
چو بفريفت چوبينه را نره ديو
كجا بيند او راه گيهان خديو
هرآن دل كه از آز شد دردمند
نيايدش كار بزرگان پسند
جز از جنگ چو بينه را راي نيست
به دل‌ش اندرون داد را جاي نيست
چوبر جنگ رفتن بسي شد سخن
نگه كرد بايد ز سر تا ببن
كه داندكه در جنگ پيروز كيست
بدان سردگر لشكر افروز كيست
برين گونه آراسته لشكري
بپرخاش بهرام يل مهتري
دژاگاه مردي چو ديو سترگ
سپاهي بكردار درنده گرگ
گر اي دون كه باشيم همداستان
نباشد مرا ننگ زين داستان
بپرسش يكي پيش دستي كنم
ازان به كه در جنگ سستي كنم
اگر زو بر اندازه يابم سخن
نوآيين بديهاش گردد كهن
زگيتي يكي گوشه اورا دهم
سپاسي ز دادن بدو برنهم
همه آشتي گردد اين جنگ ما
برين رزمگه جستن آهنگ ما
مرا ز آشتي سودمندي بود
خرد بي‌گمان تاج بندي بود
چو بازارگاني كند پادشا
ازو شاد باشد دل پارسا
بدو گفت گستهم كاي شهريار
انوشه بدي تا بود روزگار
همي گوهر افشاني اندر سخن
تو داناتري هرچ بايد بكن
تو پردادي و بنده بيدادگر
توپرمغزي و او پر از باد سر
چوبشنيد خسرو بپيمود راه
خرامان بيامد به پيش سپاه
بپرسيد بهرام يل را ز دور
همي‌جست هنگامهٔ رزم سور
ببهرام گفت اي سرافراز مرد
چگونست كارت به دشت نبرد
تودرگاه را همچو پيرايه‌اي
همان تخت وديهيم را مايه‌اي
ستون سپاهي بهنگام رزم
چوشمع درخشنده هنگام بزم
جهانجوي گردي و يزدان پرست
مداراد دارنده باز از تودست
سگاليده‌ام روزگار تو را
بخوبي بسيجيده كارتو را
تو را با سپاه تو مهمان كنم
زديدار تو رامش جان كنم
سپهدار ايرانت خوانم بداد
كنم آفريننده را بر تو ياد
سخنهاش بشنيد بهرام گرد
عنان بارهٔ تيزتگ را سپرد
هم از پشت آن باره بردش نماز
همي‌بود پيشش زماني دراز
چنين داد پاسخ مر ابلق سوار
كه من خرمم شاد وبه روزگار
تو را روزگار بزرگي مباد
نه بيداد داني ز شاهي نه داد
الان شاه چون شهرياري كند
ورا مرد بدبخت ياري كند
تو را روزگاري سگاليده‌ام
بنوي كمنديت ماليده‌ام
بزودي يكي دار سازم بلند
دو دستت ببندم بخم كمند
بياويزمت زان سزاوار دار
ببيني ز من تلخي روزگار
چو خسرو ز بهرام پاسخ شنيد
برخساره شد چون گل شنبليد
چنين داد پاسخ كه اي ناسپاس
نگويد چنين مرد يزدان شناس
چو مهمان بخوان توآيد ز دور
تو دشنام سازي بهنگام سور
نه آيين شاهان بود زين نشان
نه آن سواران گردنكشان
نه تازي چنين كرد ونه پارسي
اگر بشمري سال صدبار سي
ازين ننگ دارد خردمند مرد
بگرد در ناسپاسي مگرد
چو مهمانت آواز فرخ دهد
برين گونه بر ديو پاسخ دهد
بترسم كه روز بد آيدت پيش
كه سرگشته بينمت بر راي خويش
تو را چاره بر دست آن پادشاست
كه زندست جاويد وفرانرواست
گنهكار يزداني وناسپاس
تن اندر نكوهش دل اندر هراس
مرا چون الان شاه خواني همي
زگوهر بيك سوم داني همي
مگر ناسزايم بشاهنشهي
نزيباست برمن كلاه مهي
چون كسري نيا وچوهرمز پدر
كرا داني ازمن سزاوارتر
ورا گفت بهرام كاي بدنشان
به گفتار و كردار چون بيهشان
نخستين ز مهمان گشادي سخن
سرشتت بدوداستانت كهن
تو را با سخنهاي شاهان چه كار
نه فرزانه مردي نه جنگي سوار
الان شاه بودي كنون كهتري
هم ازبندهٔ بندگان كمتري
گنه كارتر كس توي درجهان
نه شاهي نه زيباسري ازمهان
بشاهي مرا خواندند آفرين
نمانم كه پي برنهي برزمين
دگرآنك گفتي كه بداختري
نزيبد تو را شاهي و مهتري
ازان گفتم اي ناسزاوار شاه
كه هرگز مبادي تو درپيش گاه
كه ايرانيان بر تو بر دشمنند
بكوشند و بيخت زبن بركنند
بدرند بر تنت بر پوست ورگ
سپارند پس استخوانت بسگ
بدو گفت خسرو كه‌اي بدكنش
چراگتشه‌اي تند وبرتر منش
كه آهوست بر مرد گفتار زشت
تو را اندر آغاز بود اين سرشت
ز مغز تو بگسست روشن خرد
خنك نامور كو خرد پرودرد
هرآن ديو كايد زمانش فراز
زبانش به گفتار گردد دراز
نخواهم كه چون تو يكي پهلوان
بتندي تبه گردد و ناتوان
سزد گر ز دل خشم بيرون كني
نجوشي وبر تيزي افسون كني
ز دارندهٔ دادگر يادكن
خرد را بدين ياد بنياد كن
يكي كوه داري بزير اندورن
كه گر بنگري برتر از بيستون
گر از تو يكي شهريار آمدي
مغيلان بي‌بر ببار آمدي
تو را دل پرانديشه مهتريست
ببينيم تا راي يزدان بچيست
ندانم كه آمختت اين بد تني
تو را با چنين كيش آهرمني
هران كاين سخن با تو گويد همي
به گفتار مرگ تو جويد همي
بگفت وفرود آمد از خنگ عاج
ز سر بر گرفت آن بهاگير تاج
بناليد و سر سوي خورشيد كرد
زيزدان دلش پرزاميد كرد
چنين گفت كاي روشن دادگر
درخت اميد از تو آيد ببر
تو داني كه بر پيش اين بنده كيست
كزين ننگ بر تاج بايد گريست
وزانجا سبك شد بجاي نماز
همي‌گفت با داور پاك راز
گر اين پادشاهي زتخم كيان
بخواهد شدن تا نبندم ميان
پرستنده باشم بتشكده
نخواهم خورش جز زشير دده
ندارم به گنج اندرون زر وسيم
بگاه پرستش بپوشم گليم
گر اي دون كه اين پادشاهي مراست
پرستنده و ايمن و داد و راست
تو پيروز گردان سپاه مرا
به بنده مده تاج وگاه مرا
اگركام دل يابم اين تاج واسپ
بيارم دمان پيش آذرگشسپ
همين ياره وطوق واين گوشوار
همين جامهٔ زر گوهرنگار
همان نيزده بدره دينار زرد
فشانم برين گنبد لاژورد
پرستندگان رادهم ده هزار
درم چون شوم برجهان شهريار
زبهراميان هرك گردد اسير
به پيش من آرد كسي دستگير
پرستنده فرخ آتش كنم
دل موبد و هيربد خوش كنم
بگفت اين وز خاك برپاي خاست
ستمديده گويندهٔ بود راست
زجاي نيايش بيامد چوگرد
به بهرام چوبينه آواز كرد
كه‌اي دوزخي بندهٔ ديو نر
خرد دور و دور از تو آيين وفر
ستمگاره ديويست با خشم و زور
كزين گونه چشم تو را كرد كور
بجاي خرد خشم و كين يافتي
زديوان كنون آفرين يافتي
تو را خارستان شارستاني نمود
يكي دوزخي بوستاني نمود
چراغ خرد پيش چشمت بمرد
زجان و دلت روشنايي ببرد
نبودست جز جادوي پرفريب
كه اندر بلندي نمودت نشيب
بشاخي همي يازي امروز دست
كه برگش بود زهر وبارش كبست
نجستست هرگز تبار تواين
نباشد بجوينده بر آفرين
تو را ايزد اين فر و برزت نداد
نياري ز گرگين ميلاد ياد
ايا مرد بدبخت وبيدادگر
بنابودنيها گماني مبر
كه خرچنگ رانيست پرعقاب
نپرد عقاب از بر آفتاب
به يزدان پاك وبتخت وكلاه
كه گر من بيابم تو را بي‌سپاه
اگر برزنم بر تو برباد سرد
ندارمت رنجه زگرد نبرد
سخنها شنيديم چندي درشت
به پيروزگر بازهشتيم پشت
اگر من سزاوار شاهي نيم
مبادا كه در زير دستي زيم
چنين پاسخش داد بهرام باز
كه اي بي خرد ريمن ديوساز
پدرت آن جهاندار دين دوست مرد
كه هرگز نزد بركسي باد سرد
چنو مرد را ارج نشناختي
بخواري زتخت اندرانداختي
پس او جهاندار خواهي بدن
خردمند و بيدار خواهي بدن
تو ناپاكي و دشمن ايزدي
نبيني زنيكي دهش جزبدي
گر اي دون كه هرمزد بيداد بود
زمان و زمين زو بفرياد بود
تو فرزند اويي نباشد سزا
به ايران و توران شده پادشا
تو را زندگاني نبايد نه تخت
يكي دخمه يي بس كه دوري زبخت
هم ان كين هرمز كنم خواستار
دگركاندر ايران منم شهريار
كنون تازه كن برمن اين داستان
كه از راستان گشت همداستان
كه تو داغ بر چشم شاهان نهي
كسي كو نهد نيز فرمان دهي
ازان پس بيابي كه شاهي مراست
ز خورشيد تا برج ماهي مراست
بدو گفت خسرو كه هرگز مباد
كه باشد بدرد پدر بنده شاد
نوشته چنين بود وبود آنچ بود
سخن بر سخن چند بايد فزود
تو شاهي همي‌سازي از خويشتن
كه گر مرگت آيد نيابي كفن
بدين اسپ و برگستوان كسان
يكي خسروي برزو نارسان
نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد
يكي شهرياري ميان پر زباد
بدين لشكر و چيز ونامي دروغ
نگيري بر تخت شاهي فروغ
زتو پيش بودند كنداوران
جهانجوي و با گرزهاي گران
نجستند شاهي كه كهتر بدند
نه اندر خور تخت و افسر بدند
همي هرزمان سرفرازي بخشم
همي آب خشم اندرآري بچشم
بجوشد همي برتنت بدگمان
زمانه بخشم آردت هر زمان
جهاندار شاهي ز داد آفريد
دگر از هنر وز نژاد آفريد
بدان كس دهد كو سزاوارتر
خرددارتر هم بي آزارتر
الان شاه ما را پدر كرده بود
كجا برمن ازكارت آزرده بود
كنون ايزدم داد شاهنشهي
بزرگي و تخت و كلاه مهي
پذيرفتم اين از خداي جهان
شناسنده آشكار ونهان
بدستوري هرمز شهريار
كجا داشت تاج پدر يادگار
ازان نامور پر هنر بخردان
بزرگان وكارآزموده ردان
بدان دين كه آورده بود از بهشت
خرديافته پيرسر زردهشت
كه پيغمبر آمد بلهراسپ داد
پذيرفت زان پس بگشتاسپ داد
هرآنكس كه ما را نمودست رنج
دگر آنك ازو يافتستيم گنج
همه يكسر اندر پناه منند
اگر دشمن ار نيك خواه منند
همه بر زن وزاده بر پادشا
نخوانيم كس را مگر پارسا
ز شهري كه ويران شداندر جهان
بجايي كه درويش باشد نهان
توانگر كمن مرد درويش را
پراگنده و مردم خويش را
همه خارستانها كنم چون بهشت
پر از مردم و چارپايان وكشت
بمانم يكي خوبي اندر جهان
كه نامم‌پس از مرگ نبود نهان
بياييم و دل را تو رازو كنيم
بسنجيم ونيرو ببازو كنيم
چو هرمز جهاندار وباداد بود
زمين و زمانه بدو شاد بود
پسر بي‌گمان از پدر تخت يافت
كلاه و كمر يافت و هم بخت يافت
تو اي پرگناه فريبنده مرد
كه جستي نخستين ز هرمز نبرد
نبد هيچ بد جز بفرمان تو
وگر تنبل و مكر ودستان تو
گر ايزد بخواهد من از كين شاه
كنم بر تو خورشيد روشن سياه
كنون تاج را درخور كار كيست
چو من ناسزايم سزاوار كيست
بدو گفت بهرام كاي مرد گرد
سزا آن بود كز تو شاهي ببرد
چو از دخت بابك بزاد اردشير
كه اشكانيان را بدي دار وگير
نه چون اردشير اردوان را بكشت
بنيرو شد و تختش آمد بمشت
كنون سال چون پانصد برگذشت
سر تاج ساسانيان سرد گشت
كنون تخت و ديهيم را روز ماست
سرو كار با بخت پيروز ماست
چو بينيم چهر تو وبخت تو
سپاه وكلاه تو وتخت تو
بيازم بدين كار ساسانيان
چوآشفته شيري كه گردد ژيان
زدفتر همه نامشان بسترم
سر تخت ساسانيان بسپرم
بزرگي مر اشكانيان را سزاست
اگر بشنود مرد داننده راست
چنين پاسخ آورد خسرو بدوي
كه‌اي بيهده مرد پيكار جوي
اگر پادشاهي زتخم كيان
بخواهد شدن تو كيي درجهان
همه رازيان از بنه خود كنيد
دو رويند وز مردمي برچيند
نخست از ري آمد سپاه اندكي
كه شد با سپاه سكندر يكي
ميان را ببستند با روميان
گرفتند ناگاه تخت كيان
ز ري بود ناپاكدل ماهيار
كزو تيره شد تخم اسفنديار
ازان پس ببستند ايرانيان
بكينه يكايك كمر بر ميان
نيامد جهان آفرين را پسند
ازيشان به ايران رسيد آن گزند
كلاه كيي بر سر اردشير
نهاد آن زمان داور دستگير
بتاج كيان او سزاوار بود
اگر چند بي‌گنج ودينار بود
كنون نام آن نامداران گذشت
سخن گفتن ماهمه بادگشت
كنون مهتري را سزاوار كيست
جهان را بنوي جهاندار كيست
بدو گفت بهرام جنگي منم
كه بيخ كيان را زبن بركنم
چنين گفت خسرو كه آن داستان
كه داننده يادآرد ازباستان
كه هرگز بنادان وبي‌راه وخرد
سليح بزرگي نبايد سپرد
كه چون بازخواهي نيايد بدست
كه دارنده زان چيزگشتست مست
چه گفت آن خردمند شيرين سخن
كه گر بي‌بنانرا نشاني ببن
بفرجام كارآيدت رنج ودرد
بگرد درناسپاسان مگرد
دلاور شدي تيز وبرترمنش
ز بد گوهر آمد تو را بدكنش
تو را كرد سالار گردنكشان
شدي مهتر اندر زمين كشان
بران تخت سيمين وآن مهرشاه
سرت مست شد بازگشتي ز راه
كنون نام چوبينه بهرام گشت
همان تخت سيمين تو را دام گشت
بران تخت برماه خواهي شدن
سپهبد بدي شاه خواهي شدن
سخن زين نشان مرد دانا نگفت
برآنم كه با ديو گشتي تو جفت
بدو گفت بهرام كاي بدكنش
نزيبد همي بر تو جز سرزنش
تو پيمان يزدان نداري نگاه
همي ناسزا خواني اين پيشگاه
نهي داغ بر چشم شاه جهان
سخن زين نشان كي بود درنهان
همه دوستان بر تو بر دشمنند
به گفتار با تو به دل بامنند
بدين كار خاقان مرا ياورست
همان كاندر ايران وچين لشكرست
بزرگي من از پارس آرم بري
نمانم كزين پس بود نام كي
برافرازم اندر جهان داد را
كنم تازه آيين ميلاد را
من از تخمهٔ نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سركشم
نبيره جهانجوي گرگين منم
هم آن آتش تيز برزين منم
به ايران بران راي بد ساوه‌شاه
كه نه تخت ماند نه مهر وكلاه
كند با زمين راست آتشكده
نه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده بودند ايرانيان
برين بوم تا من ببستم ميان
تو خودكامه را گر نداني شمار
بروچارصد بار بشمر هزار
زپيلان جنگي هزار و دويست
كه گفتي كه بر راه برجاي نيست
هزيمت گرفت آن سپاه بزرگ
من از پس خروشان چوديو سترگ
چنان دان كه كس بي‌هنر درجهان
بخيره نجويد نشست مهان
همي بوي تاج آيد ازمغفرم
همي تخت عاج آيد از خنجرم
اگر با تو يك پشه كين آورد
زتختت بروي زمين آورد
بدو گفت خسرو كه‌اي شوم پي
چرا ياد گرگين نگيري بري
كه اندر جهان بود وتختش نبود
بزرگي و اورنگ وبختش نبود
ندانست كس نام او در جهان
فرومايه بد درميان مهان
بيامد گرانمايه مهران ستاد
بشاه زمانه نشان تو داد
زخاك سياهت چنان بركشيد
شد آن روز برچشم تو ناپديد
تو را داد گنج وسليح وسپاه
درفش تهمتن درفشان چو ماه
نبد خواست يزدان كه ايران زمين
بويراني آرند تركان چين
تو بودي بدين جنگشان يارمند
كلاهت برآمد بابر بلند
چو دارنده چرخ گردان بخواست
كه آن پادشا را شود كار راست
تو زان مايه مر خويشتن را نهي
كه هرگز نديدي بهي و مهي
گرين پادشاهي زتخم كيان
بخواهد شدن تو چه بندي ميان
چواسكندري بايد اندر جهان
كه تيره كند بخت شاهنشهان
توبا چهرهٔ ديو و با رنگ وخاك
مبادي بگيتي جزاندر مغاك
زبي راهي وكاركرد تو بود
كه شد روز برشاه ايران كبود
نوشتي همان نام من بر درم
زگيتي مرا خواستي كرد كم
بدي را تو اندر جهان مايه‌اي
هم از بي‌رهان برترين پايه‌اي
هران خون كه شد درجهان ريخته
توباشي بران گيتي آويخته
نيابي شب تيره آن را بخواب
كه جويي همي روز در آفتاب
ايا مرد بدبخت بيدادگر
همه روزگارت بكژي مبر
زخشنودي ايزد انديشه كن
خردمندي و راستي پيشه كن
كه اين بر من و تو همي‌بگذرد
زمانه دم ما همي‌بشمرد
كه گويد كژي به از راستي
بكژي چرا دل بياراستي
چو فرمان كني هرچ خواهي تو راست
يكي بهر ازين پادشاهي تو راست
بدين گيتي اندر بزي شادمان
تن آسان و دور از بد بدگمان
وگر بگذري زين سراي سپنج
گه بازگشتن نباشي به رنج
نشايد كزين كم كنيم ارفزون
كه زردشت گويد بزند اندرون
كه هركس كه برگردد از دين پاك
زيزدان ندارد به دل بيم وباك
بسالي همي‌داد بايدش پند
چو پندش نباشد ورا سودمند
ببايدش كشتن بفرمان شاه
فكندن تن پرگناهش به راه
چو بر شاه گيتي شود بدگمان
ببايدش كشتن هم اندر زمان
بريزند هم بي‌گمان خون تو
همين جستن تخت وارون تو
كنون زندگانيت ناخوش بود
وگر بگذري جايت آتش بود
وگر دير ماني برين هم نشان
سر از شاه وز داد يزدان كشان
پشيماني آيدت زين كار خويش
ز گفتار ناخوب و كردار خويش
تو بيماري وپند داروي تست
بگوييم تا تو شوي تن درست
وگر چيزه شد بردلت كام ورشك
سخن گوي تا ديگر آرم پزشك
پزشك تو پندست و دارو خرد
مگر آز تاج از دلت بسترد
به پيروزي اندر چنين كش شدي
وز انديشه گنج سركش شدي
شنيدي كه ضحاك شد ناسپاس
ز ديو و ز جادو جهان پرهراس
چو زو شد دل مهتران پر ز درد
فريدون فرخنده با او چه كرد
سپاهت همه بندگان منند
به دل زنده و مردگان منند
ز تو لختكي روشني يافتند
بدين سان سر از داد برتافتند
چومن گنج خويش آشكارا كنم
دل جنگيان پرمدارا كنم
چو پيروز گشتي تو برساوه شاه
برآن برنهادند يكسر سپاه
كه هرگز نبينند زان پس شكست
چو از خواسته سير گشتند ومست
نبايد كه بردست من بر هلاك
شوند اين دليران بي‌بيم وباك
تو خواهي كه جنگي سپاهي گران
همه نامداران و كنداوران
شود بوم ايران ازيشان تهي
شكست اندر آيد بتخت مهي
كه بد شاه هنگام آرش بگوي
سرآيد مگر بر من اين گفت وگوي
بدو گفت بهرام كان گاه شاه
منوچهر بد با كلاه و سپاه
بدو گفت خسرو كه‌اي بدنهان
چوداني كه او بود شاه جهان
نداني كه آرش ورا بنده بود
بفرمان و رايش سرافكنده بود
بدو گفت بهرام كز راه داد
تواز تخم ساساني اي بد نژاد
كه ساسان شبان وشبان زاده بود
نه بابك شباني بدو داده بود
بدو گفت خسرو كه‌اي بدكنش
نه از تخم ساسان شدي برمنش
دروغست گفتار تو سر به سر
سخن گفتن كژ نباشد هنر
تو از بدتنان بودي وبي‌بنان
نه از تخم ساسان رسيدي بنان
بدو گفت بهرام كاندر جهان
شباني ز ساسان نگردد نهان
ورا گفت خسرو كه دارا بمرد
نه تاج بزرگي بساسان سپرد
اگر بخت گم شد كجا شد نژاد
نيايد ز گفتار بيداد داد
بدين هوش واين راي واين فرهي
بجويي همي تخت شاهنشهي
بگفت و بخنديد وبرگشت زوي
سوي لشكر خويش بنهاد روي
زخاقانيان آن سه ترك سترگ
كه ارغنده بودند برسان گرگ
كجا گفته بودند بهرام را
كه ما روز جنگ از پي نام را
اگر مرده گر زنده بالاي شاه
بنزد تو آريم پيش سپاه
ازيشان سواري كه ناپاك بود
دلاور بد و تند و ناباك بود
همي‌راند پرخاشجوي و دژم
كمندي ببازو و درون شست خم
چو نزديكتر گشت با خنگ عاج
همي‌بود يازان بپرمايه تاج
بينداخت آن تاب داده كمند
سرتاج شاه اندرآمد ببند
يكي تيغ گستهم زد بركمند
سرشاه را زان نيامد گزند
كمان را بزه كرد بندوي گرد
بتير از هوا روشنايي ببرد
بدان ترك بدساز بهرام گفت
كه جز خاك تيره مبادت نهفت
كه گفتت كه با شاه رزم آزماي
نديدي مرا پيش اوبربپاي
پس آمد بلشكر گه خويش باز
روانش پر ازدرد وتن پرگداز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد