بخش ۲۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۶

۳۳ بازديد


بدو گفت قيصر كه جاويد زي
كه دستور شاهنشهان را سزي
يكي خانه دارم در ايوان شگفت
كزين برتو را ندازه نتوان گرفت
يكي اسب و مردي بروبر سوار
كز انجا شگفتي شود هوشيار
چوبيني نداني كه اين بند چيست
طلسمست گر كردهٔ ايزديست
چو خراد برزين شنيد اين سخن
بيامد بران جايگاه كهن
بديدش يكي جاي كرده بلند
سوار ايستاده درو ارجمند
كجا چشم بيننده چونان نديد
بدان سان توگفتي خداي آفريد
بديد ايستاده معلق سوار
بيامد بر قيصر نامدار
چنين گفت كز آهنست آن سوار
همه خانه از گوهر شاهوار
كه دانا و را مغنياطيس خواند
كه روميش بر اسپ هندي نشاند
هرآنكس كه او دفتر هندوان
بخواند شود شاد و روشن روان
بپرسيد قيصر كه هندي زراه
همي تا كجا بركشد پايگاه
زدين پرستندگان بر چيند
همه بت پرستند گر خود كيند
چنين گفت خراد برزين كه راه
بهند اندرون گاو شاهست و ماه
به يزدان نگروند و گردان سپهر
ندارد كسي برتن خويش مهر
ز خورشيد گردنده بر بگذرند
چوما را ز دانندگان نشمرند
هرآنكس كه او آتشي بر فروخت
شد اندر ميان خويشتن را بسوخت
يكي آتشي داند اندر هوا
به فرمان يزدان فرمان روا
كه داناي هندوش خواند اثير
سخنهاي نعز آورد دلپذير
چنين گفت كه آتش به آتش رسيد
گناهش ز كردار شد ناپديد
ازان ناگزير آتش افروختن
همان راستي خواند اين سوختن
همان گفت وگوي شما نيست راست
برين بر روان مسيحا گواست
نبيني كه عيسي مريم چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز ازنهفت
كه پيراهنت گر ستاند كسي
مي‌آويز با او به تندي بسي
وگر بر زند كف به رخسار تو
شود تيره زان زخم ديدار تو
مزن هم چنان تابه ماندت نام
خردمند رانام بهتر ز كام
بسو تام را بس كن از خوردني
مجو ار نباشدت گستردني
بدين سر بدي راببد مشمريد
بي‌آزار ازين تيرگي بگذريد
شما را هوا بر خرد شاه گشت
دل از آز بسيار بيراه گشت
كه ايوانهاتان بكيوان رسيد
شماري كه شد گنجتان را كليد
ابا گنجتان نيز چندان سپاه
زره‌هاي رومي و رومي كلاه
بهر جاي بيداد لشكر كشيد
ز آسودگي تيغها بركشيد
همي چشمه گردد بيابان ز خون
مسيحا نبود اندرين رهنمون
يكي بينوا مرد درويش بود
كه نانش ز رنج‌تن خويش بود
جز از ترف و شيرش نبودي خورش
فزونيش رخبين بدي پرورش
چو آورد مرد جهودش بمشت
چوبي يار وبيچاره ديدش بكشت
همان كشته رانيز بردار كرد
بران دار بر مرو را خوار كرد
چو روشن روان گشت و دانش‌پذير
سخن گوي و داننده و يادگير
به پيغمبري نيز هنگام يافت
ببر نايي از زيركي كام يافت
تو گويي كه فرزند يزدان بد اوي
بران دار برگشته خندان بد اوي
بخندد برين بر خردمند مرد
تو گر بخردي گرد اين فن مگرد
كه هست او ز فرزند و زن بي‌نياز
به نزديك او آشكارست راز
چه پيچي ز دين كيومرثي
هم از راه و آيين طهمورثي
كه گويند دارا ي گيهان يكيست
جز از بندگي كردنت راي نيست
جهاندار دهقان يزدان پرست
چوبر واژه برسم بگيرد بدست
نشايد چشيدن يكي قطره آب
گر از تشنگي آب بيند بخواب
به يزدان پناهند به روز نبرد
نخواهد به جنگ اندرون آب سرد
همان قبله شان برترين گوهرست
كه از آب و خاك و هوا برترست
نباشند شاهان ما دين فروش
بفرمان دارنده دارند گوش
بدينار وگوهر نباشند شاد
نجويند نام و نشان جز بداد
ببخشيدن كاخهاي بلند
دگر شاد كردن دل مستمند
سديگر كسي كو به روز نبرد
بپوشد رخ شيد گردان بگرد
بروبوم دارد زدشمن نگاه
جزين را نخواهد خردمند شاه
جزاز راستي هرك جويد زدين
بروباد نفرين بي‌آفرين
چو بشنيد قيصر پسند آمدش
سخنهاي او سودمند آمدش
بدو گفت آن كو جهان آفريد
تو را نامدار مهان آفريد
سخنهاي پاك ازتو بايد شنيد
تو داري در رازها را كليد
كسي راكزين گونه كهتربود
سرش ز افسر ماه برتر بود
درم خواست از گنج و دينار خواست
يكي افسري نامبردار خواست
بدو داد و بسياركرد آفرين
كه آباد باد ازتوايران زمين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد