بخش ۶۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶۷

۳۸ بازديد


چو آگاهي آمد ز خسرو به راه
به نزد بزرگان و نزد سپاه
كه شيرين به مشكوي خسرو شدست
كهن بود كار جهان نوشدست
همه شهر زان كار غمگين شدند
پر انديشه و درد و نفرين شدند
نرفتند نزديك خسرو سه روز
چهارم چوب فروخت گيتي فروز
فرستاد خسرو مهان را بخواند
بگاه گران مايگان برنشاند
بديشان چنين گفت كاين روز چند
نديدم شما را شدم مستمند
بيازردم از بهر آزارتان
پرانديشه گشتم ز تيمارتان
همي‌گفت و پاسخ نداد ايچ‌كس
ز گفتن زبانها ببستند بس
هرآنكس كه او داشت آزار و خشم
يكايك به موبد نمودند چشم
چو موبد چنان ديد برپاي خاست
به خسرو چنين گفت كاي راد وراست
به روز جواني شدي شهريار
بسي نيك و بد ديدي از روزگار
شنيدي بسي نيك و بد در جهان
ز كار بزرگان و كار مهان
كنون تخمهٔ مهتر آلوده شد
بزرگي ازين تخمهٔ پالوده شد
پدر پاك و مادر بود بي‌هنر
چنان دان كه پاكي نيايد ببر
ز كژي نجويد كسي راستي
كه از راستي بركني كاستي
دل ما غمي شد ز ديو سترگ
كه شد يار با شهريار بزرگ
به ايران اگر زن نبودي جزين
كه خسرو بدو خواندي آفرين
نبودي چو شيرين به مشكوي او
بهر جاي روشن بدي روي او
نياكانت آن دانشي راستان
نكردند ياد از چنين داستان
چوگشت آن سخنهاي موبد دراز
شهنشاه پاسخ نداد ايچ‌باز
چنين گفت موبد كه فردا پگاه
بياييم يكسر بدين بارگاه
مگر پاسخ شاه يابيم باز
كه امروزمان شد سخنها دراز
دگر روز شبگير برخاستند
همه بندگي را بياراستند
يكي گفت موبد ندانست گفت
دگر گفت كان با خرد بود جفت
سيوم گفت كه امروز پاسخ دهد
سزد زو كه آواز فرخ نهد
همه موبدان برگرفتند راه
خرامان برفتند نزديك شاه
بزرگان گزيدند جاي نشست
بيامد يكي مرد تشتي بدست
چو خورشيد رخشنده پالوده گشت
يكايك بران مهتران برگذشت
بتشت اندرون ريختش خون گرم
چو نزديك شد تشت بنهاد نرم
از آن تشت هركس بپيچيد روي
همه انجمن گشت پر گفت و گوي
همي‌كرد هر كس به خسرو نگاه
همه انجمن خيره از بيم شاه
به ايرانيان گفت كاين خون كيست
نهاده بتشت اندر از بهر چيست
بدو گفت موبد كه خون پليد
كزو دشمنش گشت هركش بديد
چوموبد چنين گفت برداشتش
همه دست بردست بگذاشتش
ز خون تشت پر مايه كردند پاك
ببستند روشن به آب و به خاك
چو روشن شد و پاك تشت پليد
بكرد آنك او شسته بد پرنبيد
بمي بر پراگند مشك وگلاب
شد آن تشت بي‌رنگ چون آفتاب
ز شيرين بران تشت بد رهنمون
كه آغاز چون بود و فرجام چون
به موبد چنين گفت خسرو كه تشت
همانا بد اين گر دگرگونه گشت
بدو گفت موبد كه نوشه بدي
پديدار شد نيكوي از بدي
بفرمان ز دوزخ توكردي بهشت
همان خوب كردي تو كردار زشت
چنين گفت خسرو كه شيرين بشهر
چنان بد كه آن بي‌منش تشت زهر
كنون تشت مي شد به مشكوي ما
برين گونه پربو شد ازبوي ما
ز من گشت بدنام شيرين نخست
ز پرمايگان نامداري نجست
همه مهتران خواندند آفرين
كه بي‌تاج وتختت مبادا زمين
بهي آن فزايد كه تو به كني
مه آن شد بگيتي كه تومه كني
كه هم شاه وهم موبد وهم ردي
مگر بر زمين سايهٔ ايزدي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد