بخش ۷۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۳

۳۳ بازديد


بدان نامور تخت و جاي مهي
بزرگي و ديهيم شاهنشهي
جهاندار هم داستاني نكرد
از ايران و توران برآورد گرد
چو آن دادگر شاه بيداد گشت
ز بيدادي كهتران شادگشت
بيامد فرخ زاد آزرمگان
دژم روي با زيردستان ژكان
ز هركس همي خواسته بستدي
همي اين بران آن برين بر زدي
به نفرين شد آن آفرينهاي پيش
كه چون گرگ بيدادگر گشت ميش
بياراست بر خويشتن رنج نو
نكرد آرزو جز همه گنج نو
چو بي‌آب و بي‌نان و بي تن شدند
ز ايران سوي شهر دشمن شدند
هر آنكس كزان بتري يافت بهر
همي دود نفرين برآمد ز شهر
يكي بي‌هنر بود نامش گراز
كزو يافتي خواب و آرام و ناز
كه بودي هميشه نگهبان روم
يكي ديو سر بود بيداد و شوم
چو شد شاه با داد بيدادگر
از ايران نخست او بپيچيد سر
دگر زاد فرخ كه نامي بدي
به نزديك خسرو گرامي بدي
نيارست كس رفت نزديك شاه
همه زاد فرخ بدي بار خواه
شهنشاه را چون پرآمد قفيز
دل زاد فرخ تبه گشت نيز
يكي گشت با سالخورده گراز
ز كشور به كشور به پيوست راز
گراز سپهبد يكي نامه كرد
به قيصر و را نيز بدكامه كرد
بدو گفت برخيز و ايران بگير
نخستين من آيم تو را دستگير
چو آن نامه برخواند قيصر سپاه
فراز آوريد از در رزمگاه
بياورد لشكر هم آنگه ز روم
بيامد سوي مرز آباد بوم
چو آگاه شد زان سخن شهريار
همي‌داشت آن كار دشوار خوار
بدانست كان هست كارگر از
كه گفته ست با قيصر رزمساز
بدان كش همي‌خواند و او چاره‌جست
همي‌داشت آن نامور شاه سست
ز پرويز ترسان بد آن بدنشان
ز درگاه او هم ز گردنكشان
شهنشاه بنشست با مهتران
هر آنكس كه بودند ز ايران سران
ز انديشه پاك دل رابشست
فراوان زهر گونهٔي چاره جست
چو انديشه روشن آمد فراز
يكي نامه بنوشت نزد گراز
كه از تو پسنديدم اين كاركرد
ستودم تو را نزد مردان مرد
ز كردارها برفزودي فريب
سر قيصر آوردي اندر نشيب
چواين نامه آرند نزديك تو
پرانديشه كن راي تاريك تو
همي‌باش تا من بجنبم زجاي
تو با لكشر خويش بگذار پاي
چو زين روي و زان روي باشد سپاه
شود در سخن راي قيصر تباه
به ايران و را دستگير آوريم
همه روميان را اسير آوريم
ز درگه يكي چاره گر برگزيد
سخن دان و گويا چناچون سزيد
بدو گفت كاين نامه اندر نهان
همي بر بكردار كارآگهان
چنان كن كه روميت بيند كسي
بره بر سخن پرسد از تو بسي
بگيرد تو را نزد قيصر برد
گرت نزد سالار لشكر برد
بپرسد تو را كز كجايي مگوي
بگويش كه من كهتري چاره‌جوي
به پيمودم اين رنج راه دراز
يكي نامه دارم بسوي گراز
تواين نامه بربند بردست راست
گر ايدون كه بستاند از تو رواست
برون آمد از پيش خسرو نوند
به بازو مر آن نامه را كرد بند
بيامد چو نزديك قيصر رسيد
يكي مرد به طريق او را بديد
سوي قيصرش برد سر پر ز گرد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
بدو گفت قيصر كه خسرو كجاست
ببايدت گفت بما راه راست
ازو خيره شد كهتر چاره جوي
ز بيمش باسخ دژم كرد روي
بجوييد گفت اين بلاجوي را
بدانديش و بدكام و بدگوي را
بجستند و آن نامه از دست اوي
گشاد آنك دانا بد و راه جوي
ازان مرز دانا سري را بجست
كه آن پهلواني بخواند درست
چو آن نامه برخواند مرد دبير
رخ نامور شد به كردار قير
به دل گفت كاين بد كمين گر از
دلير آمدستم به دامش فراز
شهنشاه و لشكر چو سيصد هزار
كس از پيل جنگش نداند شمار
مرا خواست افگند در دام اوي
كه تاريك بادا سرانجام اوي
وازن جايگه لشكر اندر كشيد
شد آن آرزو بر دلش ناپديد
چو آگاهي آمد به سوي گراز
كه آن نامور شد سوي روم باز
دلش گشت پر درد و رخساره زرد
سواري گزيد ازدليران مرد
يكي نامه بنوشت با باد و دم
كه بر من چرا گشت قيصر دژم
از ايران چرا بازگشتي بگوي
مرا كردي اندر جهان چاره‌جوي
شهنشاه داند كه من كردم اين
دلش گردد از من پر از درد وكين
چو قيصر نگه كرد و آن نامه ديد
ز لشكر گرانمايهٔي برگزيد
فرستاد تازان به نزد گراز
كزان ايزدت كرده‌بد بي نياز
كه ويران كني تاج و گاه مرا
به آتش بسوزي سپاه مرا
كز آن نامه جز گنج دادن بباد
نيامد مرا از تو اي بد نژاد
مرا خواستي تا به خسرو دهي
كه هرگز مبادت بهي و مهي
به ايران نخواهند بيگانهٔي
نه قيصر نژادي نه فرزانهٔي
به قيصر بسي كرد پوزش گراز
به كوشش نيامد بدامش فراز
گزين كرد خسرو پس آزاده يي
سخن گوي و دانا فرستاده يي
يكي نامه بنوشت سوي گراز
كه‌اي بي بها ريمن ديو ساز
تو را چند خوانم برين بارگاه
همي دورماني ز فرمان و راه
كنون آن سپاهي كه نزد تواند
بسال و به ماه اور مزد تواند
براي و به دل ويژه با قيصرند
نهاني به انديشه ديگرند
برما فرست آنك پيچيده‌اند
همه سركشي رابسيچيده‌اند
چواين نامه آمد بنزد گراز
پر انديشه شد كهتر ديوساز
گزين كرد زان نامداران سوار
از ايران و نيران ده و دو هزار
بدان مهتران گفت يك دل شويد
سخن گفتن هركسي مشنويد
بباشيد يك چند زين روي آب
مگيريد يك سر به رفتن شتاب
چو هم پشت باشيد با همرهان
يكي كوه كندن ز بن بر توان
سپه رفت تاخرهٔ اردشير
هر آنكس كه بودند برنا و پير
كشيدند لشكر بران رودبار
بدان تا چه فرمان دهد شهريار
چو آگاه شد خسرو از كارشان
نبود آرزومند ديدارشان
بفرمود تا زاد فرخ برفت
به نزديك آن لشكر شاه تفت
چنين بود پيغام نزد سپاه
كه از پيش بودي مرا نيك خواه
چرا راه دادي كه قيصر ز روم
بياورد لشكر بدين مرز و بوم
كه بود آنك از راه يزدان بگشت
ز راه و ز پيمان ما برگذشت
چو پيغام خسرو شنيد آن سپاه
شد از بيم رخسار ايشان سياه
كس آن راز پيدا نيارست كرد
بماندند با درد و رخساره زرد
پيمبر يكي بد به دل با گراز
همي‌داشت از آب وز باد راز
بيامد نهاني به نزديكشان
برافروخت جانهاي تاريكشان
مترسيد گفت اي بزرگان كه شاه
نديد از شما آشكارا گناه
مباشيد جز يك دل و يك زبان
مگوييد كز ما كه شد بدگمان
وگر شد همه زير يك چادريم
به مردي همه ياد هم ديگريم
همان چون شنيدند آواز اوي
بدانست هر مهتري راز اوي
مهان يكسر از جاي برخاستند
بران هم نشان پاسخ آراستند
بر شاه شد زاد فرخ چو گرد
سخنهاي ايشان همه ياد كرد
بدو گفت رو پيش ايشان بگوي
كه اندر شما كيست آزار جوي
كه به فريفتش قيصر شوم بخت
به گنج و سليح و به تاج و به تخت
كه نزديك ما او گنهكار شد
هم از تاج و ارونگ بيزار شد
فرستيد يك سر بدين بارگاه
كسي راكه بودست زين سرگناه
بشد زاد فرخ بگفت اين سخن
رخ لشكر نو ز غم شد كهن
نيارست لب را گشود ايچ كس
پر از درد و خامش بماندند و بس
سبك زاد فرخ زبان برگشاد
همي‌كرد گفتار نا خوب ياد
كزين سان سپاهي دلير و جوان
نبينم كس اندر ميان ناتوان
شما را چرا بيم باشد ز شاه
به گيتي پراگنده دارد سپاه
بزرگي نبينم به درگاه اوي
كه روشن كند اختر و ماه اوي
شما خوار داريد گفتار من
مترسيد يك سر ز آزار من
به دشنام لب را گشاييد باز
چه بر من چه بر شاه گردن فراز
هر آنكس كه بشنيد زو اين سخن
بدانست كان تخت نوشد كهن
همه يكسر از جاي برخاستند
به دشنام لبها بياراستند
بشد زاد فرخ به خسرو بگفت
كه لشكر همه يار گشتند و جفت
مرا بيم جانست اگر نيز شاه
فرستد به پيغام نزد سپاه
بدانست خسرو كه آن كژگوي
همي آب و خون اندر آرد به جوي
ز بيم برادرش چيزي نگفت
همي‌داشت آن راستي در نهفت
كه پيچيده بد رستم از شهريار
بجايي خود و تيغ زن ده هزار
دل زاده فرخ نگه داشت نيز
سپه را همه روي برگاشت نيز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد