رفتن ويس از مرو شاهجان به كوهستان

مشاور شركت بيمه پارسيان

رفتن ويس از مرو شاهجان به كوهستان

۳۵ بازديد


چو بشنيد اين سخن آزاده شمشاد
شد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشكفت
ز پيشش باز گشت و دايه را گفت
برو دايه بشارت بر به شهرو
هميدون مژده خواه از شاه ويرو
بگو آمد نيازى خواهر تو
گرامى دوستگان و دلبر تو
بر آمد مر ترا نابنده خورشيد
از آن سو كت نبودت هيچ اميد
اميدت را پديد آمد نشانى
از آن سوكت نبد در دل گمانى
كنون كت روز تنهايى سر آمد
دو خورشيد از خراسانت بر آمد
هميدون مادرم را مژدگان خواه
كه رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بريده شد ز خار تير خرما
بهار تازه شد ايمن ز سرما
در آمد دولت فرخنده از خواب
بر آمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ايزد از موبد رهانيد
چآان دانم كه از هر بد رهانيد
پس آنگه گفت شاها جاودان زى
به كام دوستان دور از بدان زى
ترا از من درود و خرمى باد
روانت آفتاب مردمى باد
زنى كن زن سپس بر تو سزاوار
كه باشد همچو ويسه صد پرستار
ز بت رويان آن جوى بر من
كه از ديدنش گردد كور دشمن
چراغ گوهر و خورشيد دوده
هم از پاكى هم از خوبى ستوده
چو مه در هر زبانى گشته نامى
چو جان بر هر دلى گشته گرامى
ترا بى من بزرگى باد و رادى
مرا بى تو درستى باد و شادى
چنين بادا ازين پس هر دو را روز
كه باشد بخت ما بر كام پيروز
چنان در خرمى گيتى گذاريم
كه هرگز يكدگر را ياد ناريم
پس آنگه بردگان را كرد آزاد
كليد گنجها مر شاه را داد
بدو گفت اين به گنجورى دگر ده
كه باشد در شبستانت ز من به
ترا بى من مبادا هيچ تيمار
مرا بى تو مبادا هيچ آزار
بگفت اين پس نمازش برد گشت
سراى شاه ازو زير و زبر گشت
ز هر كنجى بر مآمد زار وارى
ز هر چشمى روان شد رودبارى
كسان شاه و سرپوشيدگانش
به زارى سوخته كردند جانش
ز اشك چشم خونين رود كردند
سراسر ويس را پدرود كردند
بسا چشما كه بر وى فشت گريان
بسا دل كز فراقش گشت بريان
همه كس دل در آن تيمار بسپرد
تو گفتى سيل هجران دل همى برد
ز هجرش هر كسى خسته جگر بود
وزيشان شاه رامين خسته تر بود
نياراميد روز و شب ز تيمار
ز درد دل دگر ره گشت بيمار
ز گريه گر چه جانش را بند سود
همى يك ساعت از گريه نياسود
گهى بر دل گرست و گاه بر جفت
خروشان روز و شب بادل همى گفت
چه خواهى اى دل از جانم چه خواهى
كه جان را از تو نايد جز تباهى
سيه كردى به داغ عشق روزم
دو تا كردى جوانه سرو نوزم
تو تلخى عشق را اكنون بدانى
كه كام تو باشد زندگانى
نبد در هجر يك روزه قرارت
چگونه باشد اكنون روزگارت
بسا تلخا كه تو خواهى چشيدن
بسا رنجا كه تو خواهى كشيدن
كنون بپسيج تا تيمار بينى
جدايى را چو نيش مار بينى
كنون كت ناگه آمد فرقت يار
بشد خرما و آمد نوبت خار
بپيچ اى دل كه ارزانى به دردى
به بار آمد ترا آن بد كه كردى
بريز اى چشم خون دل ز ديدى
كه از پيش تو شد يار گزيده
سرشكت را كنون باشد روايى
كه بفروشى به بازار جدايى
بدين غم در خورى چندانكه يارى
بياور خون دل چندانكه دارى
نگارين روى آن دلبر تو ديدى
مرا در دام عشقش تو كشيدى
كنون هم تو ز ديده خون بپالاى
به گاه فرقت از گريه مياساى
به خون مصقول كن رنگ رخانم
سياهى را بضوى از ديدگانم
جهان را شايد ار ديگر نبينى
كه همچون ويس يك دلبر نبينى
چه بايد مر ترا ديدار ازين پس
كه ديدار تو نپسندد جز او كس
گر از ديدار او بردارم اميد
نبينم نيز هر گز ماه و خورشيد
دو چشم خويش را از بن بر آرم
كه با هجرانش كورى دوست دارم
چو ديدار نگارينم نباشد
سزد گر خود جهان بينم نباشد
الا اى تيره گشته بخت شورم
تو شير خشمناكى منت گورم
به پيشم بود خرم مر غزارى
درو با من به هم شايسته يارى
كمين كردى و يارم را ببردى
مرا بى مونس و بى يار كردى
كنون جانم ببر كم جان نبايد
چو من بدبخت جز بى جان نشايد
ستمگارا و زُفتا روزگارا
كه نتوانست با هم ديد ما را
به گيتى خود يكى كامم روا كرد
پس آن كام مرا از من جدا كرد
اگر پيشه ندارد جور و بيداد
چرا بستد همان چيزى كه او داد
همى گفتى چنين دلخسته رامين
تن از ارام دور و سر ز بالين
بسى انديشه كرد اندر جدايى
كه چون يابد ز اندوهش رهايى
به دست چاره دامى كرد و بنهاد
به شاهنشاه پيغامى فرستاد
كه شش ماگست تا من دردمندم
منم بسته كه بيماريست بندم
كنونم زور لختى در تن آمد
نشاط تندرستى در من آمد
نديدم اسپ و ساز خويش هنوار
همه مانده چو من شش ماه بيكار
سمند و رخش من با يوز و باسگ
سراسر خفته اند آسوده از تگ
نه يوزانم سوى غرمان دويدند
نه بازانم سوى كبگان پريدند
دلم بگرفت ازين آسوده كارى
چه آسايش بود بنياد خوارى
اگر شاهم دهد همداستانى
كنم يك چند گه نخچيرگانى
روم زينجا سوى گرگان و سارى
بپرانم درو باز شكارى
چو شش مه بگذرد روزى بيايم
ز كوهستان به سوى شه گرايم
چو شاهنشه شنيد اين يافه پيغام
به زشتى داد يكسر پاسخ رام
بدانست او كه گفتارش دروغست
ز دستان كرده چارى بى فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگير
دلش را ويس بايستى نه نخچير
زبان بگشاد بر دشنام و نفرين
همى گفت از جهان گم باد رامين
شدن بادش به راه و آمدن نه
كه او را مرگ هست از آمدم به
بگو هر جا كه خواهى رو هم اكنون
رفيقه فال شوم و بخت وارون
رهت مارين و كهسارت پلنگين
گيا و سنگش از خون تو رنگين
تو پيش ويس جان خود سفرده
هميدون ويس در چشم تو مرده
ترا اين خوى بد با جان بر آيد
وزين خوى بدت دوزخ نمايد
ترا گفتار من امروز پندست
چو مى تلخست ليكن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گيرى
ازو بسيار گونه هوش گيرى
به كوهستان زنى نامى بجويى
مرو را هم بزرگى هم نكويى
كنى با او به فال نيك پيوند
بدان پيوند باشى شاد و خرسند
نگردى بيش ازين پيرامن ويس
كه پس كشته شوى در دامن ويس
بر افروزم ز روى خنجر اذر
برو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشد
همان بهتر كه زير سنگ باشد
نگر تا اين سحن بازى ندارى
كه بازى نيست با شير شكارى
چو ابر آيد تو با بارانش مستيز
به زودى از گذار سيل برخيز
چو بشنيد اين سخن آزاده رامين
بسى بر زشت كيشان كرد نفرين
به ماه و مهر تابان خورد سوگند
به جان شاه و جان خويش و پيوند
كه هرگز نگذرم بر كضور ماه
نه بيرون ايم از پند شهنشاه
نه روى ويس را هر گز ببينم
نه با كسها و خويشانش نشينم
پس آنگه گفت شاها تو ندانى
كه من با تو دگر دارم نهانى
تو از يك روى بر ما پادشايى
ز ديگر روى مارا چون خدايى
گر از فرمانت لختى سر بتانم
سراندر پيش خود افگند يابم
چنان ترسم ز تو كز پاك يزدان
يكى دارم شمارا گاه فرمان
همى داد اين پيام شكر آلود
و ليكن در دلش چيزى دگر بود
شتابش بود تا كى راه گيرد
به راه اندر شكار ماه گيرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد