رفتن رامين به همدان به جهت ويس

مشاور شركت بيمه پارسيان

رفتن رامين به همدان به جهت ويس

۳۳ بازديد


چو بيرون آمد از دروازه خرم
شد از تيمار هجرش نيمه اى كم
چو بادى از كهستان بر دميدى
بهشتى بوى خوش زى او رسيدى
خوشا راها كه باشد راه ايشان
كه دارند در سفر هنجار جانان
اگر چه صعب راهى پيش دارند
مران را گلشن و طارم شمارند
هر آن كش راه باشد بى كران تر
به روى دوست باشد شاذمان تر
اگر چه راه ناپدرام باشد
بپدر امد چو خوش فرجام باشد
چنان چون راه مهر افزاى رامين
چو كارى تلخ كش انجام شيرين
و زو ناكام ويس ماه پيكر
بپژمنده چو برگ از ماه آذر
زمين ماه بر وى چاه گشته
گل رويش به رنگ كاه گشته
سراسر زيور از تن بر گشاده
همه پيريه ها يك سو نهاده
ز خورد و خواب وازشادى بريده
هواى دل برو پرده دريده
همه كار جهان در دل شكسته
دل از كام و لبان از خنده بسته
به چشمش روى مادر مار گشته
هميدون مهر ويرو خوار گشته
به روزش مهر بودى مونس روز
چو روى رام تابان و دل افروز
شب تاريك بودى غمگسارش
ز مشكين موى رامين يادگارش
نشسته روز و شب بالاى ايوان
بمانده چشم در راه خراسان
همى گفتى چه بودى گر يكى روز
ازين راه آمدى باد دل افروز
سحر گاهان نسيمى خوش دميدى
پگاه بام رامين در رسيدى
ز پشت رخش رسته چون سهى سرو
مرو را روى بر من پشت بر مرو
گرازان خش چون طاووس صدرنگ
به پشتش بر نشسته نقش ارتنگ
درين انديشه مانده ويس هنوار
سپرده تن به رنج و دل به تيمار
يكى روزى نشسته بر لب بام
پگه آنگه كه خور بيرون نهد گام
دو خورشيد از خراسان روى بننود
كه از گيتى دو گونه زنگ بزدود
يكى بزدود زنگ شب ز گيهان
يكى بزدود زنگ غم ز جانان
چنان آمد به نزد ويس بانو
كه آيد دردمندى پيش دارو
بپيچيدند بر هم مُرد و شمشاد
ز شادى هر دوان را گريه افتاد
ببوسيدند هر دو ارغون را
پس آنگه بسدّين نوشين لبان را
ز شادى هر دو چون گل بر شكفتند
گرفته دست هم در خانه رفتند
به رامين گفت ويس ماه پيكر
رسيدت دل به كام و كان به گوهر
ترا باد اين سراى خسروانى
درو بنشين به ناز و شادمانى
گهى در خانه زلف و جام مى گير
گهى در دشت مرغان گير و نخچير
به نخچير آمدستى از خراسان
به پيش آمد ترا نخچير آسان
ترا من هم گوزنم هم تذروم
چو هم شمشادم و هم زاد سروم
گهى بنشين به پاى سرو و شمشاد
نه نخچير چو من مى كن دلت شاد
من و تو روز در شادى گذاريم
ز ردا هيچ گونه ياد ناريم
چو روز خوش بود خرم نشينيم
كه خود جز خرمى كارى نبينيم
به روز پاك جام نوش گيريم
به شب معضوق در آغوش گيريم
زمانى دل زشادى بر نتابيم
همه كامى بجوييم و بيابيم
هواى دل به پيروزى برانيم
كه هم پيروز بخت و هم جوانيم
پس آنگه هر دو كام دل براندند
به شادى هفت مه با هم بماندند
زمستان بود و سرماى كهستان
دو عاشق مست و خرم در شبستان
ميان نعمت و فرمان روايى
نشاط عاشقى و پادشايى
نگر تا كام دل چون خوش براندند
ز شادى ذره اى باقى نماندند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد