سرزنش كردن موبد ويس را

مشاور شركت بيمه پارسيان

سرزنش كردن موبد ويس را

۳۴ بازديد


چو در مرو گزين شد شاه شاهان
دلش خرم به روى ماه ماهان
ز روى ويس بودى آفتابش
ز موى ويس بودى مشك نابش
نشسته شاد روزى با دلارام
سخن گفت از هواى ويس با رام
كه بنشستى به بوم ماه چندين
ز بهر آنكه جفتت بود رامين
اگر رامين نبودى غمگسارت
نبودى نيم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشيد سمن بر
مبر چندين گمان بد به من بر
گهى گويى كه با تو بود ويرو
كنى ديدار ويرو بر من آهو
گهى گويى كه با تو بود رامين
چرا بر من زنى بيغاره چندين
مدان دوزخ بدان گرمى كه گويند
نه اهريمن بدان زشتى كه جويند
اگر چه دزد را دزدى بود كار
دروغش نيز هم گويند بسيار
تو خود دانى كه ويرو چون جوانست
به دشت و كوه بر نخچير گانست
نداند كار جز نخچير كردن
نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نيز رامين همچنين است
مرو را دوستدار راستين است
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام
كجا باشد جوانى خوشترين كام
جوانى ايزد از مينو سرشتست
مرو را بوى چون بوى بهشتست
چو رامين آمد اندر كضور ماه
به رامش جفت ويرو بود شش ماه
به ايوان و به ميدان و به نخچير
به اندوه و به شادى و به تدبير
اگر ويروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر
نه هر كاو دوستى ورزيد جايى
به زير دوستى بودش خطايى
نه هر كاو جايگاهى مهربانى
كند، دارد به دل در بد گمانى
نه هر دل چون دلت ناپاك باشد
نه هر مردى چو تو بى باك باشد
شهنشه گفت نيكست ار چنينست
دل رامين سزاى آفرينست
بدين پيمان توانى حورد سوگند
كه رامين را نبودش با تو پيوند
اگر سوگند بتوانى بدين خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ويس و گفت سوگند
خورم شايد بدين نابوده پيوند
چرا ترسم ز ناكرده گناهى
به سوگندان نمايم خوب راهى
نپيچد جرم ناكرده روانى
نگندد سير ناخورده دهانى
به پيمان و به سوگندم مترساد
كه دارد بى گنه سوگند آسان
چو در زيرش نباشد ناصوابى
چه سوگندى خورى چه سرد آبى
شهنشه گفت ازين بهتر چه باشد
به پا كى خود جزين در خورچه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستى
روان را از ملامتا بشستى
كنون من آتشى روشن فروزم
برو بسيار مشك و عود سوزد
تو آنجا پيش دينداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محكم
هر آن گاهى كه تو سوگند خوردى
روان را از گنه پاكيزه كردى
مرا با تو نباشد نيز گفتار
نه پرخاش و نه پيگار و آزاد
ازين پس تو مرا جان و جهانى
برابر دارمت با زندگانى
چو پيدا گردد از تو پرسايى
ترا بخشم سراسر پادشايى
چه باشد خرشيد زان پادشايى
كه بپسندد مرو را پارسايى
مرو را گفت ويسه همچنين كن
مرا و حويشتن را پاك ديد كن
همى تا به من بربد گمانى
از آن در مر ترا باشد زيانى
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسى نيكوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند يكسر موبدان را
ز لشكر سروران و كهبدان را
به آتشگاه چيزى بى كران داد
كه نتوان كرد آن را سربسر ياد
ز دينار و ز گوهرهاى شهوار
زمين و آسيا و باغ بسيار
گزيده ماديانان تگاور
هميدون گوسفند و گاو بى مر
ز آتشگاه لختى آتش آورد
به ميدان آتشى چون كوه بر كرد
بسى از صندل و عودش خورش داد
به كافور و به مشكش پرورش داد
ز ميدان آتش سوزان بر آمد
كه با گردون گردان همبر آمد
چو زرّين گنبدى بر چرم يازان
شده لرزان و زرّش پاك ريزان
به سان دلبرى در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم
چو روز وصلت او را روشنايى
هنو سوزنده چون روز جدايى
ز چهره نور در گيتى فگنده
ز نورش باز تاريكى رمنده
نبود آگاه در گيتى زن و مرد
كه شاهنشاه آن آتش چرا كرد
چو از ميدان برآمد آتش شاه
همى سود از بلندى سرش با ماه
ز بام گوشك موبد ويس و رامين
بديدند آتشى يازان به پروين
بزرگان خراسان ايستاده
سراسر روى زى آتش نهاده
ز چندان مهتران يك تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ويس در رامين نگاه كرد
مرو را گفت بنگر حال اين مرد
كه آتش چون بلند افروخت مارا
بدين آتش بخواهد سوخت مارا
بيا تا هر دو بگريزيم از ايدر
بسوزانيم او را هم به آذر
مرا بفريفت موبد دى به سوگند
به شيرينى سخنها گفت چون قند
مرو را نيز دام خود نهادم
نه آن بودم كه در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
كه رامين را نبد با ويس پيوند
چو زين با وى سخن گفتم فراوان
دلش بفريفتم ناگه به دستان
كنون در پاش شهرى و سپاهى
ز من خواهد ننودن بى گناهى
مرا گويد به آتش بر گذر كن
جهان را از تن پاكت خبر كن
بدان تا كهتر و مهتر بدانند
كجا در ويس و رامين بدگمانند
بيا تا پيش ازين كاومان بخواند
ورا اين راستى در دل بماند
پس آنگه دايه را گفتا چه گويى
وزين آتش مرا چاره چه جويى
تو دانى كاين نه هنگام ستيزاست
كه اين هنگام هنگام گريزست
تو چاره دانى و نيرنگ بازى
نگر در كار ما چاره چه سازى
كجا در جاى چونين چاره بهتر
كه در جاى دگر مردى و لشكر
جوابش داد رنگ آميز دايه
نيفتادست كار خوار مايه
من اين را چاره چون دانم نهاد
سر اين بند چون دانم گشادن
مگر مارا دهد دادار يارى
برافروزد چراغ بختيارى
كنون افتاد كار، ايدر مپاييد
كجو من ميروم با من بياييد
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهى از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهى كه از هر كس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلى پرداغ رفتند
سبك بر رفت رامين روى ديوار
فرو هشت از سر ديوار دستار
به جاره بر كشيد آن هر دوان را
به ديگر سو فرو هشت اين و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز ديوار
به چادر هر سه بربستند رخسار
چو ديوان چهره از مردم نهفتند
به آيين زنان هر سه برفتند
همى دانست رامين بوستانى
بدو در كار ديده باغبانى
همان گه پيش مرد باغبان شد
بياراميد چون در بوستان شد
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش كه رو اسپان بياور
گزيده هر چه آن باشد تگاور
هميدون خوردنى چيزى كه دارى
سلاحم با همه ساز شكارى
بياوردند آن چيزى كه او خواست
نماز شام رفتن را بياراست
ز مرو اندر بيابان رفت چون باد
نديده روى او را آدمى زاد
بيابانى كه آرام بلا بود
ز ناخوشى چو كام اژدها بود
ز روى ويس و رامين گشته فرخار
ز بوى هر دوان چون طبل عطار
كوير و شوره و ريگ رونده
سنوم جانكش و شير دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادى كجا بودند باهم
ز گرما و كوير آنگه نبودند
تو گفتى شب در ره نبودند
به چين اندر به سنگى برنبشتست
كه دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتى به چشمش سخت نيكوست
كوير و كوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست
كجا عاشق به مرد مست ماند
كه در مستى غم و شادى نداند
به ده روز آن بيابان را بريدند
ز مرو شاهجان زى رى رسيدند
به روى در رامين را يكى دوست
به گاه مردمى با او ز يك پوست
جوانمرد هنرمند و بى آهو
مرو را دستگاهى سخت نيكو
به بهروزى بداده بخت كامش
كه خود بهروز شيرو بود نامش
ز خوشى چون بهشتى خان و مانش
هميشه شاد از وى دوستانش
شبى تاريك بود و با مهر
ز بيننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سيصد باز گشته
هوا با تيرگى انباز گشته
همى شد رام تا درگاه بهروز
به كام خويش فرخ بخت و پيروز
چو رامين را بديد آن مهر پرور
نبودش ديده را ديدار باور
همى گفت اى عجب هنگام چونين
كه بايد نيك مهمانى چو رامين
مرو را گفت رامين اى برادر
بپوش اين راز ما در زير چادر
مگو كس را كه رامين آمد از راه
مكن كس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد
خداوندى و من پيش تو چاكر
نه چا كر بل ز چا كر نيز كمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پيش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهى تا من هم اكنون
شوم با چاكران از خانه بيرون
سراى و سرايم مر ترا باد
يكى خشنودى جانت مرا باد
پس آنگه ويس با رامين و بهروز
به كام خويش بنشستند هر روز
گشاده دل به كام و در ببسته
به مى گرد از رخان خويش شسته
به روز اندر نشط و شادمانى
به شب در خرّمى و كامرانى
گهى مى بر كف و گه دوست در بر
شده مى نوش بر رخسار دلبر
چراغ نيكوان ويس گل اندر
به شادى و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگيران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودى مست و در خواب
نهادنديش بر كف بادهء ناب
نشسته پيش او رامين دلبر
گهى طنبور و گاهى چنگ در بر
همى گفتى سرود مهربازان
به دستان و نواى دلنوازان
همى گفتى كه دو نيك ياريم
به يارى يكدگر را جان سپاريم
به هنگام وفا گنج وفاييم
به چشم دشمنان تيز جفاييم
چو ما را خرّمى و شاد خواريست
بد انديشان ما را رنج و زريست
به رنج از دوستى سيرى نيابيم
ز راه مهربانى رخ نتابيم
به مهر اندر چو دو روشن چراغيم
به ناز اندر چو دو بشكفته باغيم
ز مهر خويش جز شادى نبينيم
كه از پيروزى ارزانى بدينيم
خوشا ويسا نشسته پيش رامين
چنان كبگ درى در پيش شاهين
خوشا ويسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبى شده مست
خوشا ويسا به كام دل نشسته
اميد اندر دل موبد شكسته
خوشا ويسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامين نهاده
خوشا ويسا به مستى پيش رامين
ز عشقش كيش همچون كيش رامين
زهى رامين نكو تدبير كردى
كه چون ويسه يكى نخچير كردى
زهى رامين به كام دل همى ناز
كه دارى كام دل را نيك انباز
زهى رامين كه در باغ بهشتى
هميشه با گل اردبهشتى
زهى رامين كه جفت آفتابى
به فروش هر چه تو خواهى بيابى
هزاران آفرين بر كضور ماه
كه چون ويس آمدست يكى ماه
هزاران آفرين بر جان شهرو
كه دختش ويسه بود و پور بيرو
هزاران آفرين بر جان قارن
كه از پشت آمدش اين ماه روشن
هزاران آفرين بر خندهء ويس
كه كردست اين جهان را بندهء ويس
بسيار اى ويس جام خسروانى
درو مى چون رخانت ارغوانى
چو از دست تو گيرم جام مستى
مرا مستى نيارد هيچ سستى
ندارم مست چون گشتم به كامت
ز رويت يا ز مهرت يا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گيرم
چنان دانم كه جام نوش گيرم
نشط من ز تو آرام يابد
غمان من ز تو انجام يابد
دلم درج است و در وى گوهرى تو
كنارم برج و در وى اخترى تو
ابى گوهر مبادا هر گز اين درج
ابى اختر مبادا هر گز اين برج
هميشه باد باغ رويت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا كه نام ما بخوانند
خردمندان شكفت از ما بمانند
چنان خوبى و چونين مهربانى
سزد گر نام دارد جاودانى
دلا بسيار درد و ريش ديدى
كنون از دوست كام خويش ديدى
دلى چون خويشن ديدى پر از مهر
و يا اين گل رخى تابان از مهر
تو روز و شب بدين چهره همى ناز
نبرد بد سگالان را همى ساز
كه خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تيمار باشد
كنون اژز جان كنى در كار مهرش
نباشد در خور ديدار مهرش
روان از بهر چونين يار بايد
جهان از بهر چونين كار بايد
تو اكنون مى خور از فردا مينديش
كه جز فرمان يزدان نايدت پيش
مگر كارت بود در مهر كارى
ازان بهتر كه تو اميد دارى
هران گاهى كه رامين باده خوردى
جنين گفتارها را ياد كردى
ازين سو ويس با كام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گرايشان را به ناز اندر خوشى بود
شهنشه را شتاب و ناخوشى بود
كه او سوگند ويسه خواست دادن
دل از بند گمانى بر گشادن
چو ويس ماه پيكر را طلب كرد
زمانه روز او را تيره شب كرد
همى جستش ز هر سو يك شبانروز
به دل آتشى مانده خردسوز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد