آگاهى يافتن موبد از قيصر روم و رفتن به جنگ

۳۳ بازديد


جهان را گوهرو آيين چنين است
كه با هم گوهران خود به كين است
هر آن كس را كه او خواند براند
هر آن چيزى كه او بخشد ستاند
بود تلخش هميشه جفت شيرين
چنان چون آفرينش جفت نفرين
شبش با روز باشد ناز با رنج
بلا با خرمى بدخواه با گنج
نباسد شادمانى بى نژندى
نه پيروزى بود بى مستمندى
بخوان اين داستان ويس و رامين
بدو در گونه گون كار جهان بين
گهى اندوه و گه شادى ننوده
گهى بدخواه و گاهى دوست بوده
چو شاهنشاه دل خويش كرد با ويس
دگر راه در ميان افتاد ابليس
فرود كشت آن چراغ مهربانى
بكند از بن درخت شادمانى
شهنشه موبد از قيصر خبر يافت
كه قيشر دل ز راه مهر بر تافت
ز بدراهى نهادى ديگر آورد
به خود كامى سر از چنينبر آورد
همه پيمانهاى كرده بشكست
بسى كسهاى موبد را فرو بست
ز روم آمد سپاهى سوى ايران
بسى آباد را كردند واران
نفير آمد به در گاه شهنشاه
به تارك بر فشانان خاك در گاه
خروشان سربسر فرياد خواهان
ز بيداد زمانه داد خواهان
شهنشه راى زد رفتن به پيگار
ز باغ ملك بر كندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامه ها كرد
ز هر شهرى يكى لشكر بياورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندان
كه دشت مرو تنگ آمد بريشان
ز در گاهى بر آمد نالهء ناى
به راه افتاد شاه لشكر آراى
سفر باد خزان شد مرو گلزار
چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بيرون برد شاهنشاه لشكر
به ياد آمدش كار ويس دلبر
كه رامين را چگونه دوستدارست
دلش با وى چگونه سازگارست
به نادانى ز من بگريشت يك بار
مرا بى صبر و بى دل كرد و بى يار
اگر يك ره دگر چونان گريزد
به تيغ هجر خون من بريزد
پس آن به كش نگه دارم بدين بار
كجا غم خوردم از جستنش بسيار
جدايى را نيارم ديد ازين پس
همين يك ره كه ديدستم مرا بس
هر آن گاهى كه باشد مرد هشيار
ز سروخى دو بارش كى گزد مار
شتر را بى گمان زانو ببستن
بسى آسان تر از گم گشته جستن
چو زين انديشان با دل همى راند
همان گه زرد فرخ حاده را خواند
بدو گفت اى گرانمايه برادر
مرا با جان و با ديده برابر
نگر تا تو چنين كردار ديدى
ويا از هيچ داننده شنيدى
كه چندين بار با من كرد رامين
دلم را سير كرد از جان شيرين
همه ساله همى سوزد بر آذر
ز دست دايه و ويس و برادر
بماندستم به دست اين سه جادو
برين دردم نيفتد هيچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسند
نه از دوزخ نه از يزدان بترسند
چه شايد كرد با سه ديو دژحيم
كه نز شرم آگهى دارند و نز بيم
كند بى شرم هر كارى كه خواهد
نترسد زانكه آب او بكاهد
اگر چه شاه شاهان جهانم
ز خود بيچاره تر كس را ندانم
چه سودست اين خداوندى و شاهى
كه روزم همچو قيرست از سياهى
همهكس را به گيتى من دهم داد
مرا از بخت خود صد گونه فرياد
ستم ديده ز من مردان صف در
كنون گشته زنى بر من ستمگر
همه بيداد من هست از دل من
كه گشت از عاشقى همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهد
كه خون من همى در جام خواهد
سيه شد روى نام من به يك ننگ
نضويد آب صد دريا ازو زنگ
ز يك سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشيد نام من گرفته
ز ديگر سو كمين كرده بردار
ز كين بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا كى دست يابد
كه چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام كارم
چه خواهد كرد با من روزگارم
درين انديشه روز و شب چنانم
كه با من نيست پندارى روانم
جرا جويم به صد فرسنگ دشمن
كه دشمن هست هم در خانهء من
به در بستن چرا جويم بهانه
كه آب من بر آمد هم ز خانه
به پيرى در بلايى او فتادم
كجا با او بشد گيتى ز يادم
كنون بايد همى رفتن به پيگار
بماندن ويس را ايدر بناچار
حصار آهين و بند رويين
بسنبد تا ببيند روى رامين
ندانم هيچ چاره جز يكى كار
كه رامين را برم با خود به پيگار
بمانم ويس را ايدر غريوان
ببسته در دز اشكفت ديوان
چو باشد رام در ره ويس در بند
نيابند ايچ گونه روى پيوند
وليكن دز به تو خواهم سپردن
ترا بايد همى تيمار خوردن
دل من بر تو دارد استوارى
كه در هر كار دارى هوشيارى
نبايد مر ترا گفتن كه چون كن
ز هر كارى تو هشيارى فزون كن
نگه دار اين دو جادو را در آن دز
ز رنگ و چارهء رامين گربز
دو صد منزل زمين پينود خواهم
به نيكى نام خود بفزود خواهم
چو رامين نزد ويس آيد به نيزنگ
شود نامى كه مى جويم همه ننگ
اگر چه خانه كن باشد دوصد كس
مر ايشان را شكافنده يكى بس
مرا سه جادو اندر خانگاهند
كه در نيرنگ جستن سه سپاهند
ز ديوان گر هزاران جشكر آيند
به دستان اين سه جادو بر تر آيند
مرا چونان كه تو ديدى ببستند
اميد شاديم در دل شكستند
به تنبل جامهء صبرم بريدند
به زشتى پردهء نامم دريدند
نبيند غرقه از درياى جوشان
سه يك زان بد كه من ديدم ازيشان
چو بشنيد اين سخن زرد از شهنشاه
بدو گفت اى به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندين بار تيمار
كه از تيمار گردد مرد بيمار
زنى بارى كه باشد تا تو چندين
ازو افغان كنى با اشك خونين
گر او در جادوى جز اهرمن نيست
زبونتر زو كسى در دست من نيست
نيابد هيچ بادى نزد او راه
نتابد بر رخانش بر خور و ماه
نبيند تا تو باز آيى ز پيگار
در آن دژ هيچ خلق و هيچ ديار
نگه دارم من آن جادو صنم را
چو دارد مردم سفله درم را
گرامى دارمش هنواره چونان
كه دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گرد
برفت و ويس بانو را به دز برد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد