بردن شاه موبد ويس را به دز اشكفت و صفت دز و خبر يافتن رامين از ويس

۳۳ بازديد
 

دز اشكفت بر كوه كلان بود
نه كوهى بود بر جى زاسمان بود
ز سختى سنگ او مانند سندان
نكردى كار بر وى هيچ سوهان
ز بس پهنا يكى نيم جهان بود
ز بس بالا ستونى زاسمان بود
به شب بالاش بودى شمع پيكر
به سر بر آتش او را ماه و اختر
برو مردم نديم ماه بودى
ز راز آسمان آگاه بودى
چو بر دز برد موبد دلستان را
مهى ديگر بيفزود آسمان را
به پيكر دز چو سنگين مجمرى بود
نگه كن تا چه نيكو پيكرى بود
به مجمر در رخان ويس آتش
بر آن آتش عبير آن خال دلكش
حصار از روى آن ماه حصارى
شكفت همچو باغ نو بهارى
سمنبر ويس با دايه نشسته
شهنشه پنج در بر وى ببسته
همه در ها به مهر خويش كرده
همه مهرش برادر را سپرده
در صد گنج بر ويسه گشاده
در آن جا ساز صد ساله نهاده
در آن دز بود بختش را همه كام
مگر پيوند يار و ديدن رام
چو شاهنشه ز كار دز بپردخت
سوى مرو آمد و كام سفر ساخت
سپاهى بود همچون كوه آهن
بتر مردى درو بهتر ز بيژن
به رفتن هر يكى خندان و نازان
مگر رامين كه گريان بود و نالان
ز تاب مهر سوزان تب گرفته
چو كبگى باز در مخلب گرفته
غبار حسرتش بر رخ نشسته
اميد وصلتش در دل شكسته
به جسمش جان شيرين خوار گشته
به زيرش خزو ديبا خار گشته
نهروز او را قرار و نه شب آرام
به كام دشمنان افتاده بى كام
جگر پر ريش گشته دل پر از نيش
همى گفتى نهانى با دل خويش
چه عشقست اينكه هر گز كم نگردد
دلم روزى ازو خرم نگردد
مرا تا هست با عشق آشنايى
نبيند چشم بختم روشايى
اگر هر بار ميزد بر دلم خار
خدنگ زهر پيكان زد ازين بار
برفت از پيش چشمم آن دلارام
كه بى او نيست در تن صبر و آرام
به عشق اندر وفادارى نكردم
چو روز هجر او ديدم نمردم
چو سنگينه دلم چه آهنينم
كه گيتى را همى بى او ببينم
اگر باشد تنم بى روى جانان
همان بهتر كه باشم نيز بى جان
رفيقا حال ازين بتر چه دانى
كه مر گم خوشترست از زندگانى
اگر جنان من با من نباشد
همان خوشتر كه جان در تن نباشد
ز بهر دوست خواهم جان شيرين
چنان كز بهر ديدارش جهان بين
كنون كز بخت خود بى يار گشتم
ز جان و ديدگان بيزار گشتم
چو ناليدى چنثن از بخت بد ساز
به دل كردى سرودى ديگر آغاز
دلاگر عاشقى ناله بياور
كه بيدار هوا را نيست داور
كه بخشايد به گيتى عاشقان را
كه بخشايش كند درد كسان را
اگر نالم همى بر داد نالم
كه ببريدند شادى را نهالم
ببردند آفتابم را ز پيشم
ز هجرش پر نمك كردند ريشم
ببار اى چشم من خونابم اكنون
كدامين روز را دارى همى خون
مرا هر گز غمى چونين نباشم
سزد كت اشك جز خونين نباشد
اگر بودى به غم زين پيش خونبار
سزد گر جان فرو بارى بدين بار
به باران تازه گردد روى گيهان
چرا پژمرده شد رويم ز باران
دلم را آتش تيمار بگدخت
به چشم آورد و بر زرين رخم تاخت
گرستن گرچه از مردان نه نيكوست
زمن نيكوست در هجر چنان دوست
چو باز آمد ز راه دز شهنشاه
ز حال ويس، رامين گشت آگاه
غمش بر غم فزود و درد بردرد
نشستش گرد هجران بر رخ زرد
چو طوفان از مژه باريد باران
بشست از روى زردش گرد هجران
همى گفتى سحنهاى دل انگيز
كه باشد مرد عاشق را دل آويز
من آن خسته دلم كز دوست دورم
ز بخت آزرده ام وز دل نفورم
چنانم تا حصارى گشت يارم
كه گويى بسته در رويين حصارم
ببر بادا پيام من به دلبر
بگو صد داغ تو دارم به دل بر
مرا در ديده ديدار تو ماندست
چو اندر ياد گفتار تو ماندست
يكى خواب از دو چشمم من ستردست
يكى گيتى ز ياد من ببردست
درين سختى اگر من آهنينم
نمانم تا رخانت باز بينم
اگر درد مرا قسمت توان كرد
نماند در جهان يك جان بى درد
چنان گشتم ز درد و ناتوانى
كه مرگم خوشترست از زندگانى
مرا زين درد كى باشم رهايى
كه درمانم توى وز من جدايى
چو رامين را به روى آمد چنين حال
شد از مويه موى از ناله چون نال
همان دشمن كه ديرين دشمنش بود
چو روى او بديد او را ببخضود
به يك گفته ز بيمارى چنان شد
كه سيمين تير وى زرين كمان شد
فتاده در عمارى زار و نالان
بيامد با شهنشه تا به گرگان
جنان شد كز جهان اميد برداشت
تو گفتى زهر پيكان در جگرداشت
بزرگان پيش شاهنشاه رفتند
يكايك حال او با شه بگفتند
به خواهش باز گفتند اى خداوند
ترا رامين برادر هست و فرزند
نيايى در جهان چون او سوارى
به هر فرهنگ چون او نامدارى
همه كس را چو او كهتر بيايد
كزو بسيار كام دل بر آيد
ترا در پيش چون او يك برادر
اگر دانى به از بسيار لشكر
ازو دندان دشمن بر تو كندست
كه او شير دمان و پيل تندست
اگر روزى ازو آزرده بودى
عفو كردى و خشنودى ننودى
كنون تازهمكن آزار رفته
به كينه مشكن اين شاخ شكفته
كزو تا مرگ بس راهى نماندست
ز كوهش باز جز كاهى نماندست
همين يك بار بر جانش ببخشاى
مرو را اين سفر كردن مفرماى
سفر خود خوش نباشد با درستى
نگر تا چون بود با درد و سستى
نمانش تا بياسايد يكى ماه
كه بس خسته شد او از شدت راه
چو گردد درد لشتى بر وى آسان
به دسرورت شود سوى خراسان
مگر به سازدش آن آب آن شهر
كه اين كضور چو زهرست آن چو پازهر
چو بشنيد اين سخن شاه از بزرگان
نماند آزاده رامين را به گرگان
چو شاهنشه بشد رامين بياسود
همه دردى از اندامش بپالود
دگر ره ز عفرانش گشت
كمانش باز شمشاد جوان گشت
فتادش يوبهء ديدار دلبر
چو آتش در دل و چون تير در بر
برفت از شهر گرگان يك سواره
به زيرش تندرو بادى تخاره
سرايان بود چون بلبل همه راه
به گوناگون سرود و گونه گون راه
نخواهم بى تو يارا زندگانى
نه آسانى نه كام اين جهانى
نترسم چون ترا جويم ز دشمن
اگر باشد جهانى دشمن من
و گر راهم سراسر مار باشد
برو صد آهنين ديوار باشد
همه آبش بود جاى نهنگان
همه كوهش بود جاى پلنگان
گيا بر دشت اگر شمشير باشد
وگر ريگش چو ببر و شير باشد
سنومش باد باشد صاعقه ميغ
نبارد بر سرم زان ميغ چز تيغ
بود مر باد او را گرد پيكان
چنان چون ابر او را سنگ باران
به جان تو كز آن ره بر نگردم
و گر چونانكه بر گردم نه مردم
اگر ديدار تو باشد در آتش
نهم دو چشم بينايم بر آتش
و گر وصل تو باشد در دم شير
مرا با او سخن باشد به شمشير
ره وصلت مرا كوتاه باشد
سه ماهه راه گامى راه باشد
چو باشد گر بود شمشير در راه
شهاب و برق بارد بر سر ماه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد