شماره ۳ - در مدح شاه شيخ ابواسحق

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳ - در مدح شاه شيخ ابواسحق

۳۴ بازديد


از شكوفه شاهدان باغ معجز بسته‌اند
نوعروسان چمن را زر و زيور بسته‌اند
نقشبندان طبيعت گوئيا بر شاخ گل
نقشهاي تازه از ياقوت و از زر بسته‌اند
بسكه در بستان رياحين سايبان گسترده‌اند
در چمنها راه بر خورشيد خاور بسته‌اند
لاف ضحاكي زند گل لاجرم از عدل شاه
بر سر بازارهايش دستها بر بسته‌اند
طايران گلشن قدس از براي افتخار
حرز مدح شاه بر اطراف شهپر بسته‌اند

گل نگر بر تخت بستان بر سر افسر بافته
آب حيوان خورده و ملك سكندر يافته

باز در بستان صنوبر سرفرازي ميكند
بلبل شوريده را گل دلنوازي ميكند
لالهٔ سيراب دارد جام ليكن هر زمان
همچو مستان چشم نرگس تركتازي ميكند
ابر سقا رنگ بستان و چمن را بين كه باز
رختها چون صوفيان هردم نمازي ميكند
ميجهد باد صبا هر صبحدم بر بوستان
با عروسان رياحين دست يازي ميكند
سرو اگر با قد يارم لاف ياري ميزند
نيست عيبي اين حمايت از درازي ميكند
نقشبند باغ انواع رياحين هر زمان
از براي بزم سلطان كارسازي ميكند

شيخ ابواسحق شاه تاج بخش كامكار
آفتاب هفت كشور سايهٔ پروردگار

اي جهانرا وارث ملك سليمان آمده
آسمانت چون زمين در تحت فرمان آمده
هرچه مقدور قدر بد قدرتت قادر شده
هرچه دشوار قضا پيش تو آسان آمده
در ز دريا بر در جود تو زنهاري شده
گوهر از كان پيش دستت داد خواهان آمده
هركه خاري از خلافت در دلش ره يافته
خاطرش چون طرهٔ خوبان پريشان آمده
هر خدنگي كز كمينگاه قضا بگشاد چرخ
دشمن جاه ترا بر جوشن جان آمده
حاسدت را در بت اندوه و سرسام بلا
جان سپاري حاصل اوقات هجران آمده

مثل تو در هيچ قرني پادشاهي برنخاست
ملك و ملت را چو تو پشت و پناهي برنخاست

اي سرير سلطنت را تيغ و كلكت قهرمان
وي همان همتت را اوج كيوان آشيان
هم جناب عاليت اقبال را دارالسلام
هم حريم بارگاهت ملك را دارالامان
روز و شب بهر نثار افشان بزمت پرورد
كان جوهر در صميم دل صدف در در دهان
وز نهيب قهرت اندر قعر درياي محيط
دايما ماهي زره پوشد كشف بركستوان
برق تيغت عكس اگر بر چرخ چارم افكند
زهرهٔ خورشيد تابان آب گردد در زمان
خوانده‌ام بيتي كه اينجا عرض كردن لازمست
از زبان انوري آن در سخت صاحب زمان

« اي ز يزدان تا ابد ملك سليمان يافته »
« هرچه جسته جز نظير از فضل يزدان يافته »

تا بود دور فلك پيوسته دوران تو باد
گوي گردون در خم چوگان فرمان تو باد
در شبستان جلالت چونكه افروزند شمع
جرم خور پروانهٔ شمع شبستان تو باد
كهنه پير چرخ آنكش مايه جز يك خوشه نيست
خوشه‌چين خرمن انعام و احسان تو باد
در ازل با حضرتت اقبال پيمان بسته است
تا قيامت همچنان در عهد و پيمان تو باد
هر بلاي ناگهان كز آسمان نازل شود
بر زمين يكسر نصيب خصم نادان تو باد
روح قدسي آنكه خوانندش خلايق جبرئيل
همچو من دائم دعاگوي و ثناخوان تو باد

امر و نهيت را فلك محكوم فرمان باد و هست
خان و مان دشمنت پيوسته ويران باد و هست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد