قصيده شماره ۲ - در مدح شاه شيخ ابواسحاق

۳۷ بازديد


شه سرير چهارم كه شاه انجم اوست
نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
كلاه شادي بنهاده فرقدان بر فرق
كشيده در بر خود توامان ز مشك قبا
مسبحان فلك در سجودگاه افول
زبان گشاده به تسبيح ربنا الا علي
زمان به صبح شتابان و من به قوت فكر
فلك به دور درافتاده من به چون و چرا
كه چيست حاصل اين روشنان بي حاصل
كه چيست مقصد اين قاصدان ره‌پيما
چه موجبست يكي ثابت و يكي سيار
نهان چراست يكي ديگري چرا پيدا
در اين تفكر و انديشه مانده تا دم صبح
به سيم خام بيندود چرخ را سيما
خلاص يافت ز زندان شام بيژن صبح
به زور رستم تقدير و زخم دست قضا
در اين مضيق تفكر ز هاتف غيبي
به گوش جان من آمد يكي خجسته ندا
كه اي ضمير تو از حاصلات كن غافل
نداني اين قدر و خويش را نهي دانا
حصول گردش چرخ بلند و سير نجوم
غرض ز مبدا اركان و فطرت اشيا
وجود قدسي اين پادشاه دادگر است
پناه دين محمد امين ملك خدا
جمال دولت و دنيا و دين ابواسحاق
خدايگان منوچهر چهر دارا را
قضا شكوه قدر قدرت زمانه توان
فلك مهابت گردون سرير مهر سخا
صرير خامهٔ او مشرف خزانهٔ غيب
ضمير روشن او كاشف رموز سما
دهان غنچهٔ دولت به طلعتش خندان
زبان سوسن نصرت به مدحتش گويا
جهان پناها گر امر نافذت خواهد
به يك اشاره عالي كه هست عقده گشا
دماغ دهر ز سوادي شب كند خالي
خلاص بخشد خورشيد را ز استسقا
هميشه تا كه ز تاثير هفت و چار بود
حصول پنج حواس و سه روح و هفت اعضا
از اين سه پنج ترا كام و نام حاصل باد
به رغم حاسد ملعون در اين سپنج سرا
مدام راي هنرپرور تو حكم روان
هميشه طبع سخا پيشهٔ تو كامروا
هزار عيد براني به كامراني و عيش
هزار سال بماني هزار معني را (كذا)


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد