قصيده شماره ۱۳ - در ستايش سلطان معزالدين اويس جلايري

۳۴ بازديد


تركم چو قصد خون دل عاشقان كند
ز ابرو و غمزه دست به تير و كمان كند
آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد
تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان كند
چون با كمر به راز درآيد ميان او
جاسوس‌وار باز سري در ميان كند
گه بر گل از بنفشه خطي دلربا كشد
گه لاله‌زار سنبل تر سايه‌بان كند
سرمست اگر به باغ رود عكس عارضش
خون در كنار تازه گل و ارغوان كند
از شرم او چه جلوه كند در كنار جوي
سرو از چمن برآيد و گل رخ نهان كند
سوسن چو بگذرد متمايل به صد زبان
افسوس بر شمايل سرو روان كند
حال دلم ز زلف پريشان او بپرس
تا مو به مو بگويد و يك يك بيان كند
از چشم او فسانهٔ رنجوريم شنو
تا او به شرح وصف من ناتوان كند
هم دردمند عشق كه سوداي او پزد
سودش به دست باشد اگر سر زيان كند
در كوي عشق مدعيش نام كرده‌اند
آنرا كه نام سر برد و فكر جان كند
دارم اميد آنكه به اقبال پادشاه
روزي به وصل خويشتنم ميهمان كند
سلطان اويس آنكه فلك هر دمش خطاب
شاه جهان و خسرو گيتي ستان كند
شاهي كه بهر كسب سعادت هماي فتح
در زير سايهٔ علمش آشيان كند
گرد سمند سركش او را سپهر پير
از روي فخر تاج سر فرقدان كند
بيدانشي بود كه كسي با وجود او
بنشيند و حكايت نوشيروان كند
اي خسروي كه روز نبرد از نهيب تو
كوه از فزع بنالد و دريا فغان كند
آه از دميكه گرز و كمان تو با عدو
اين چين در ابرو آورد آن سرگران كند
كيوان كه گوتوال سپهرت هر شبي
بر درگه تو بندگي پاسبان كند
شهرت به سعد اكبر از آن يافت مشتري
كو روز و شب دعاي تو ورد زبان كند
بهرام از براي سپاه تو دائما
ترتيب تيغ و جوشن و بر گستوان كند
خورشيد نوربخش جهانگير شد از آنك
هر بامداد سجدهٔ آن آستان كند
در بزم تو كه مجمع شاهان عالمست
ناهيد دستياري خنياگران كند
منظور خلق دوش از آن شد هلال عيد
كو بر فلك ز نعل سمندت نشان كند
جود تو نام هر كه به خاطر در آورد
رزق هزار سالهٔ او را ضمان كند
طبع عبيد را كه چو گنجيست شايگان
معذور دار قافيه گر شايگان كند
بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو
تا مهر نوربخش به اختر قران كند
چندانت عمر باد كه چرخ عطيه بخش
صد بار پير گردي و بازت جوان كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد