قصيده شماره ۱۵ - ايضا در مدح همو گويد

۳۳ بازديد


بنوش باده كه فصل بهار مي‌آيد
نويد خرمي از روزگار مي‌آيد
ز ابر قطرهٔ آب حيات ميبارد
ز باد نفخهٔ مشك تتار مي‌آيد
براي رونق بزم معاشران لاله
گرفته جام مي خوشگوار مي‌آيد
ميان باغ به صد لب شكوفه ميخندد
كه سبزه ميدمد و گل به بار مي‌آيد
دماغ شيفتگان را به جوش ميرد
خروش مرغ كه از مرغزار مي‌آيد
هزار پيرهن از شوق ميكند پاره
به گوش غنچه چو بانك هزار مي‌آيد
به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداري
گشاده پنجه باري شكار مي‌آيد
به هر كجا كه رود مرده زنده گرداند
نسيم كز طرف جويبار مي‌آيد
كنون چو غنچه و گل هركجا كه زنده‌دليست
به زير سايهٔ بيد و چنار مي‌آيد
كنار آب و كنار بتان غنيمت دان
كنون كه موسم بوس و كنار مي‌آيد
غلام دولت آنم كه مست سوي چمن
گرفته دست بتي چون نگار مي‌آيد
به باغ جلوه كنان گل نهاده زر بر كف
به بزم شاه جهان با نثار مي‌آيد
جمال دنيي ودين كافتاب هر روزه
به سوي درگه او بنده‌وار مي‌آيد
خدايگان سلاطين كه دولت او را
مدد ز حضرت پروردگار مي‌آيد
شهيكه مژدهٔ اقبال و كامراني او
ز اوج طارم نيلي حصار مي‌آيد
فلك خزاين جنات آستانهٔ تو
كجا سپهر برين در شمار مي‌آيد
به روز معركه خورشيد تيغ زن هر دم
ز زخم تيغ تو در زينهار مي‌آيد
ز باد نيزهٔ آتش نهيب چون آبت
عدوي سوخته دل خاكسار مي‌آيد
به هر طرف كه رود رايت تو نصرت و فتح
پذيره‌اش ز يمين و يسار مي‌آيد
خجسته سايهٔ چتر جهانگشاي ترا
ز همنشيني خورشيد عار مي‌آيد
به بندگي تو هر كو نگه كند ننگش
ز نام رستم و اسفنديار مي‌آيد
ز گفته‌هاي كسان عرض ميكنم بيتي
كه عرض كردنش اينجا به كار مي‌آيد
ز عمر برخور و دل را نويد شادي ده
كه بوي دولتت از روزگار مي‌آيد
هزار سال بمان كامران كه دولت تو
بدانچه راي كني كامكار مي‌آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد