قصيده شماره ۱۷ - در مدح جلال‌الدين شاه شجاع

۳۲ بازديد


نسيم باد سحر عزم بوستان دارد
دميد و بازدمش كيمياي جان دارد
رسيد مژده كه سلطان گل به طالع سعد
عزيمت چمن و راي گلستان دارد
به ناز تكيه زده بر كنار آب روان
ز بيد مروحه وز سرو سايبان دارد
سمن فسانه ز رخسار حور ميگويد
چمن طراوت نزهتگه جنان دارد
نميرود همه شب چشم نرگس اندر خواب
ز بسكه بلبل شوريده دل فغان دارد
هنوز لالهٔ نورسته ناشگفته تمام
چه موجبست كه با سبزه سرگران دارد
فروغ روي بتم در قدح بدان ماند
كه آب آيد و در روي ارغوان دارد
ز عكس چهرهٔ او لاله را به خون جگر
حكايتي است كه با غنچه در ميان دارد
به سرو نسبت آزادي و سرافرازي
از آن كنند كه آيين راستان دارد
زبان درازي از آن در چمن كند سوسن
كه حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد
سحاب جود مگر از عطاي شاه آموخت
كه طبع فايض ودست گهر فشان دارد
جلال دنيي و دين خسروي كه روز نبرد
ظفر ملازم و اقبال همعنان دارد
شهي كه كسوت جاه و منال دولت او
طراز سرمد و ترفيع جاودان دارد
بلند مرتبه دريا دلي كه پايهٔ قدر
بسي رفيع‌تر از فرق فرقدان دارد
به پيش بخشش او يك زمان وفا نكند
هر آن متاع كه گنجور بحر و كان دارد
جهان پناه كه خورشيد پادشاهي چرخ
ز خاكبوسي اين فرخ آستان دارد
هماي دولت آنروز شد همايونفال
كه زير سايهٔ چتر تو آشيان دارد
سري كه سر كشيئي با تو آشكارا كرد
دليكه دشمنئي با تو در ميان دارد
قضا به قصد سرش تيغ ميكشد ز نيام
قدر به كشتن او تير در كمان دارد
گرفتم آنكه ز شاهان روزگار كسي
سپاه بيعدد و ملك بيكران دارد
چنين هنر كه تو داري كراست در عالم
چنين پدر كه تو داري كه در جهان دارد
عبيد را كه مر بي‌عنايت تو بود
اميدها كه بدين دولت جوان دارد
ز همت تو به پيرانه سر بيابد زود
چه غم زنائبهٔ دور آسمان دارد
اگر چه قافيه شد شايگان چه باك او را
كه از معاني صد گنج شايگان دارد
اميدوار چنانم به فضل حق كه ترا
هميشه شاه و سرافراز بي‌گمان دارد
خجسته ذات شريف ترا كه باقي باد
ز شر حادثهٔ چرخ در امان دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد