قصيده شماره ۲۲ - در ستايش باده و تخلص به مدح

۳۶ بازديد


باز به صحرا رسيد كوكبهٔ نوبهار
ساقي گلرخ بيا بادهٔ گلگون بيار
زان مي چون لعل ناب كز مدد او مدام
عيش بود بر دوام عمر بود خوشگوار
روح فزائي كه او طبع كند شادمان
آب حياتي كز و مست شود هوشيار
همدم برنا و پير مونس شاه و گدا
بر همه‌كس مهربان با همه‌كس سازگار
شيفته را دلپذير دلشده را ناگزير
سوخته را دستگير غمزده را غمگسار
هاضمه را سودمند فاكره را نقش بند
باصره را نوربخش سامعه را گوشوار
موسم آن ميرسد باز كه در باغ و راغ
لاله برويد ز خاك گل بدر آيد ز خار
باد صبا ميكشد رخت رياحين به باغ
دست هوا ميكند مشگ تتاري نثار
لالهٔ خوش جلوه را عنبرتر در ميان
غنچهٔ خوش خنده را خرمن گل در كنار
ماشطهٔ نوبهار باز چه خوش در گرفت
پاي چمن در حنا دست سمن در نگار
نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد
بس كه به وقت سحر آب خورد در خمار
وه كه چه زيبا بود بر لب آب روان
عكس گل و ارغوان سايهٔ بيد و چنار
ظالم نفس خود است هركه در اين روزگار
انده پيمان خورد مي نخورد آشكار
حاصل عمري نيافت ممسك دنياپرست
لذت عيشي نديد زاهد پرهيزكار
يارب اگر ميدهي ناز و نعيمي به ما
عمر به آخر رسيد تا كي از اين انتظار
در پي اميد بود چند توان داشتن
بر سر راه اميد ديدهٔ اميدوار
فرصت عيشي بده تا بستانيم داد
از رخ رنگين گل وز لب شيرين يار
بزم صبوحي خوشست خاصه در ايام گل
عيش جواني خوشست خاصه در اين روزگار
كز اثر عدل شاه بار دگر شد پديد
حال زمان را نظام كار جهانرا قرار
خسرو فيروز بخت شاه اويس آنكه هست
مظهر لطف خدا سايهٔ پروردگار
چاكر درگاه او ماه سپهر آشيان
بندهٔ فرمان او خسرو نيلي حصار
همچو روان ناگزير همچو خرد كامبخش
همچو قضا كامران همچو قدر كامكار
عالميان را بدو تا به قيامت اميد
آدميان را بدو تا به ابد افتخار
از هنرش گاه رزم وز كرمش روز بزم
رستم دستان خجل حاتم طي شرمسار
تاج دل افروز او داده ز كسري نشان
تخت همايون او مانده زجم يادگار
روز نبرد آنزمان كز سم اسبان شود
پشت زمين پر هلال روي فلك پرغبار
حملهٔ شير افكنان كوه درآرد ز جاي
وز مدد جوي خون جوش برآرد به خار
از فزع رعد كوس كوه شود پرغرور
وز اثر برق تيغ دشت شود پرشرار
پشت دليران شود چون قد چوگان به خم
كلهٔ گردان شود گوي صفت خاكسار
در صف جنگ آنزمان افكند از گرد راه
تيغ جهانگير شاه زلزله بر كوهسار
سجده برد پيش او چون بكشد تيغ كين
رستم توران گشاي قارن خنجر گذار
از سر پيكان او مهر شود مضطرب
وز دم شمشير او چرخ كند زينهار
يارب تا ممكنست دور زمانرا بقا
جرم زمين را سكون دور فلك را مدار
باد ز اقبال او پايهٔ دانش بلند
باد ز پشتي او بازوي دين استوار
نعمت او بي زوال معدلتش بر مزيد
مملكتش بر دوام سلطنتش پايدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد