قصيده شماره ۲۳ - در مدح شاه شيخ ابواسحق اينجو گويد

۳۵ بازديد


صبحدم كز حد خاور خسرو نيلي حصار
لشگر رومي روان ميكرد سوي زنگبار
سايبان قيري شب ميدريد از يكدگر
ميشد از اطراف خاور رايت روز آشكار
پيكر رعناي زرين بال سيمين آشيان
صحن صحرا سيمگون ميكرد و زرين كوهسار
همچو غواصان در اين درياي موج سيمگون
غوصه ميزد نور مي‌انداخت گرد هر كنار
من مجرد از خلايق معتكف در گوشه‌اي
كرده از روي فراغت كنج عزلت اختيار
غرفهٔ درياي حيرت مانده در گرداب فكر
بر تماثيل فلك بگشوده چشم اعتبار
آستين افشانده بر كار جهان از روي صدق
كرده بر ورد دعاي شاه عالم اختصار
زمزمه از ساكنان قدس ديدم در سلوك
لشگري از رهروان غيب ديدم در گذار
جمله از روشندلي چون روح نوراني سلب
يكسر از پاكيزگي چون عقل روحاني شعار
بر نهم ايوان اخضر كوس شادي ميزدند
كاينك آمد رايت منصور شاه كامكار
قهرمان ملك و ملت آسمان معدلت
آفتاب دين و دانش سايهٔ پروردگار
شيخ ابواسحاق داراي جهان خورشيد مهد
پادشاه بحر و بر سلطان گردون اقتدار
شهرياران همعنان و شهسواران در ركاب
شير گيران بر يمين و شير مردان بر يسار
ناگزير عالم و عالم بدو گردن فراز
نازنين خالق و خلقي بدو اميدوار
نقد هر دولت كه در گنجينهٔ افلاك بود
كرده گنجور قضا بر قبهٔ چترش نثار
نقش هر صورت كه بر اوراق امكان ديد دهر
كرده نقاش قدر بر روي راياتش نگار
بندگانش ملك گير و چاكرانش ملك‌بخش
دوستانش كامران ودشمنانش خاكسار
رايتش را دين و دنيا روز و شب در اهتمام
دولتش را خلق عالم سال و مه در زينهار
اي شهنشاهي كه خاك آستانت از شرف
ميكند بر تارك ايوان كيوان افتخار
هست دست درفشان و گلك گوهربار تو
همچو بادي در خزان و همچو ابري در بهار
ماه و خورشيد از فروغ عكس رويت منفعل
بحر و بر از رشحه فيض نهانت شرمسار
در جهان هركس كه بي راي رضايت دم زند
تا نظر كردي برآرد روزگار از وي دمار
مقدم رايات منصور جهانگير ترا
كشوري در آرزوي و عالمي در انتظار
بر فلك تا باشد اين بدر منور را مسير
بر مدر تا باشد اين سقف مدور را مدار
باد چون سير زمين اركان جاهت بي خلل
باد چون دور فلك ايام عمرت بي شمار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد