دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۳ بازديد
رفتم از خطهٔ شيراز و به جان در خطرم
وه كزين رفتن ناچار چه خونين جگرم
ميروم دست زنان بر سر و پاي اندر گل
زين سفر تا چه شود حال و چه آيد به سرم
گاه چون بلبل شوريده درآيم به خروش
گاه چون غنچهٔ دلتنگ گريبان بدرم
من از اين شهر اگر برشكنم در شكنم
من از اين كوي اگر برگذرم درگذرم
بيخود و بيدل و بييار برون از شيراز
«ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم»
قوت دست ندارم چو عنان ميگيرم
«خبر از پاي ندارم كه زمين ميسپرم»
اين چنين زار كه امروز منم در غم عشق
قول ناصح نكند چاره و پند پدرم
اي عبيد اين سفري نيست كه من ميخواهم
ميكشد دهر به زنجير قضا و قدرم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد