به شكر اين كه داري دست بر ميخانه اي ساقي
مرا از دست غم بستان به يك پيمانه اي ساقي
مصفا كن ز عقل و هوش ارواح مقدس را
چمن را پاك كن از سبزهٔ بيگانه اي ساقي
خمار مي پريشان دارد اوراق حواسم را
مرا شيرازه كن چون گل به يك پيمانه اي ساقي
اگر چه آب و خاك من عمارت بر نمي دارد
ز درد باده كن تعمير اين ويرانه اي ساقي
برآر از پردهٔ مينا شراب آشنارو را
خلاصي ده مرا زين عالم بيگانه اي ساقي
به خورشيد سبك جولان، فلك بسيار مينازد
به دور انداز ساغر را تو هم مستانه اي ساقي
حريف بادهٔ بيغش، ز غشها پاك ميبايد
جدا كن عقل را از ما، چو كاه از دانه اي ساقي
كشاكش ميبرد هر ذره خاكم را به صحرايي
ز هم مگذار اجزاي مرا بيگانه اي ساقي
مرا سرماي زهد خشك چند افسرده دل دارد؟
بريز از پرتو مي، رنگ آتشخانه اي ساقي
نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستي را
به راهي ميرود هر خشت اين غمخانه اي ساقي
اگر از خاك برداري به يك پيمانه صائب را
چه كم ميگردد از سامان اين ميخانه اي ساقي؟
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد