غزل شماره ۱۷۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۷۸

۳۴ بازديد
 

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگي
آه افسوس است سرو جويبار زندگي
اعتمادي نيست بر شيرازهٔ موج سراب
دل منه بر جلوهٔ ناپايدار زندگي
يك دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست
خرج بيش از دخل باشد در ديار زندگي
بادهٔ يك ساغرند و پشت و روي يك ورق
چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگي
چون حباب پوچ، از پاس نفس غافل مشو
كز نسيمي رخنه افتد در حصار زندگي
خاك صحراي عدم را توتيا خواهيم كرد
آنچه آمد پيش ما از رهگذار زندگي
سبزه زير سنگ نتوانست قامت راست كرد
چيست حال خضر يارب زير بار زندگي
دارد از هر موجه‌اي صائب درين وحشت‌سرا
نعل بيتابي در آتش جويبار زندگي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد