بخش ۲ - سبب نظم كتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲ - سبب نظم كتاب

۳۳ بازديد
 

گذشته هفت و ده از هفتصد سال
ز هجرت ناگهان در ماه شوال
رسولي با هزاران لطف و احسان
رسيد از خدمت اهل خراسان
بزرگي كاندر آنجا هست مشهور
به انواع هنر چون چشمهٔ هور
جهان را سور و جان را نور اعني
امام سالكان سيد حسيني
همه اهل خراسان از كه و مه
در اين عصر از همه گفتند او به
نبشته نامه‌اي در باب معني
فرستاده بر ارباب معني
در آنجا مشكلي چند از عبارت
ز مشكلهاي اصحاب اشارت
به نظم آورده و پرسيده يك يك
جهاني معني اندر لفظ اندك
ز اهل دانش و ارباب معني
سؤالي دارم اندر باب معني
ز اسرار حقيقت مشكلي چند
بگويم در حضور هر خردمند
نخست از فكر خويشم در تحير
چه چيز است آنكه گويندش تفكر
چه بود آغاز فكرت را نشاني
سرانجام تفكر را چه خواني
كدامين فكر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهي گناه است
كه باشم من مرا از من خبر كن
چه معني دارد اندر خود سفر كن
مسافر چون بود رهرو كدام است
كه را گويم كه او مرد تمام است
كه شد بر سر وحدت واقف آخر
شناساي چه آمد عارف آخر
اگر معروف و عارف ذات پاك است
چه سودا بر سر اين مشت خاك است
كدامين نقطه را جوش است انا الحق
چه گويي، هرزه بود آن يا محقق
چرا مخلوق را گويند واصل
سلوك و سير او چون گشت حاصل
وصال ممكن و واجب به هم چيست
حديث قرب و بعد و بيش و كم چيست
چه بحر است آنكه علمش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد
صدف چون دارد آن معني بيان كن
كجا زو موج آن دريا نشان كن
چه جزو است آن كه او از كل فزون است
طريق جستن آن جزو چون است
قديم و محدث از هم چون جدا شد
كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد
دو عالم ما سوي الله است بي‌شك
معين شد حقيقت بهر هر يك
دويي ثابت شد آنگه اين محال است
چه جاي اتصال و انفصال است
اگر عالم ندارد خود وجودي
خيالي گشت هر گفت و شنودي
تو ثابت كن كه اين و آن چگونه است
وگرنه كار عالم باژگونه است
چه خواهد مرد معني زان عبارت
كه دارد سوي چشم و لب اشارت
چه جويد از سر زلف و خط و خال
كسي كاندر مقامات است و احوال
شراب و شمع و شاهد را چه معني است
خراباتي شدن آخر چه دعوي است
بت و زنار و ترسايي در اين كوي
همه كفر است ورنه چيست بر گوي
چه مي‌گويي گزاف اين جمله گفتند
كه در وي بيخ تحقيقي نهفتند
محقق را مجازي كي بود كار
مدان گفتارشان جز مغز اسرار
كسي كو حل كند اين مشكلم را
نثار او كنم جان و دلم را
رسول آن نامه را برخواند ناگاه
فتاد احوال او حالي در افواه
در آن مجلس عزيزان جمله حاضر
بدين درويش هر يك گشته ناظر
يكي كو بود مرد كارديده
ز ما صد بار اين معني شنيده
مرا گفتا جوابي گوي در دم
كز آنجا نفع گيرند اهل عالم
بدو گفتم چه حاجت كين مسائل
نبشتم بارها اندر رسائل
بلي گفتا ولي بر وفق مسؤول
ز تو منظوم مي‌داريم مامول
پس از الحاح ايشان كردم آغاز
جواب نامه در الفاظ ايجاز
به يك لحظه ميان جمع بسيار
بگفتم جمله را بي‌فكر و تكرار
كنون از لطف و احساني كه دارند
ز من اين خردگيها در گذارند
همه دانند كين كس در همه عمر
نكرده هيچ قصد گفتن شعر
بر آن طبعم اگر چه بود قادر
ولي گفتن نبود الا به نادر
به نثر ارچه كتب بسيار مي‌ساخت
به نظم مثنوي هرگز نپرداخت
عروض و قافيه معني نسنجد
به هر ظرفي درون معني نگنجد
معاني هرگز اندر حرف نايد
كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
چو ما از حرف خود در تنگناييم
چرا چيزي دگر بر وي فزاييم
نه فخر است اين سخن كز باب شكر است
به نزد اهل دل تمهيد عذر است
مرا از شاعري خود عار نايد
كه در صد قرن چون عطار نايد
اگرچه زين نمط صد عالم اسرار
بود يك شمه از دكان عطار
ولي اين بر سبيل اتفاق است
نه چون ديو از فرشته استراق است
علي الجمله جواب نامه در دم
نبشتم يك به يك نه بيش نه كم
رسول آن نامه را بستد به اعزاز
وز آن راهي كه آمد باز شد باز
دگرباره عزيزي كار فرماي
مرا گفتا بر آن چيزي بيفزاي
همان معني كه گفتي در بيان آر
ز عين علم با عين عيان آر
نمي‌ديدم در اوقات آن مجالي
كه پردازم بدو از ذوق حالي
كه وصف آن به گفت و گو محال است
كه صاحب حال داند كان چه حال است
ولي بر وفق قول قائل دين
نكردم رد سؤال سائل دين
پي آن تا شود روشن‌تر اسرار
درآمد طوطي طبعم به گفتار
به عون و فضل و توفيق خداوند
بگفتم جمله را در ساعتي چند
دل از حضرت چو نام نامه درخواست
جواب آمد به دل كين گلشن ماست
چو حضرت كرد نام نامه گلشن
شود زان چشم دلها جمله روشن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد