بخش ۸ - تمثيل در بيان ظهور خورشيد حقيقت در آيينه كائنات

۳۵ بازديد


اگر خواهي كه بيني چشمهٔ خور
تو را حاجت فتد با جسم ديگر
چو چشم سر ندارد طاقت تاب
توان خورشيد تابان ديد در آب
از او چون روشني كمتر نمايد
در ادراك تو حالي مي‌فزايد
عدم آيينهٔ هستي است مطلق
كز او پيداست عكس تابش حق
عدم چون گشت هستي را مقابل
در او عكسي شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت از اين كثرت پديدار
يكي را چون شمردي گشت بسيار
عدد گرچه يكي دارد بدايت
وليكن نبودش هرگز نهايت
عدم در ذات خود چون بود صافي
از او با ظاهر آمد گنج مخفي
حديث «كنت كنزا» را فرو خوان
كه تا پيدا ببيني گنج پنهان
عدم آيينه عالم عكس و انسان
چو چشم عكس در وي شخص پنهان
تو چشم عكسي و او نور ديده است
به ديده ديده را هرگز كه ديده است
جهان انسان شد و انسان جهاني
از اين پاكيزه‌تر نبود بياني
چو نيكو بنگري در اصل اين كار
هم او بيننده هم ديده است و ديدار
حديث قدسي اين معني بيان كرد
و بي يسمع و بي يبصر عيان كرد
جهان را سر به سر آيينه‌اي دان
به هر يك ذره در صد مهر تابان
اگر يك قطره را دل بر شكافي
برون آيد از آن صد بحر صافي
به هر جزوي ز خاك ار بنگري راست
هزاران آدم اندر وي هويداست
به اعضا پشه‌اي همچند فيل است
در اسما قطره‌اي مانند نيل است
درون حبه‌اي صد خرمن آمد
جهاني در دل يك ارزن آمد
به پر پشه‌اي در جاي جاني
درون نقطهٔ چشم آسماني
بدان خردي كه آمد حبهٔ دل
خداوند دو عالم راست منزل
در او در جمع گشته هر دو عالم
گهي ابليس گردد گاه آدم
ببين عالم همه در هم سرشته
ملك در ديو و ديو اندر فرشته
همه با هم به هم چون دانه و بر
ز كافر مؤمن و مؤمن ز كافر
به هم جمع آمده در نقطهٔ حال
همه دور زمان روز و مه و سال
ازل عين ابد افتاد با هم
نزول عيسي و ايجاد آدم
ز هر يك نقطه زين دور مسلسل
هزاران شكل مي‌گردد مشكل
ز هر يك نقطه دوري گشته داير
هم او مركز هم او در دور ساير
اگر يك ذره را برگيري از جاي
خلل يابد همه عالم سراپاي
همه سرگشته و يك جزو از ايشان
برون ننهاده پاي از حد امكان
تعين هر يكي را كرده محبوس
به جزويت ز كلي گشته مايوس
تو گويي دائما در سير و حبسند
كه پيوسته ميان خلع و لبسند
همه در جنبش و دائم در آرام
نه آغاز يكي پييدا نه انجام
همه از ذات خود پيوسته آگاه
وز آنجا راه برده تا به درگاه
به زير پردهٔ هر ذره پنهان
جمال جانفزاي روي جانان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد